octobre 19, 2006

واریاسیون ظهر بر دار (۱۱)*

            یداله رویائی                                          

                                                           "

بال از بالا می‌گیری پر می‌گیری
با سنگ‌های آسما‌نی
در آسمانی سنگی سنگر می‌گیری
پر می‌گیری و حلقه خالی می‌ماند

حلقه در گیسو می‌ماند
حلقه خالی از حلقه‌های گیسو می‌ماند
حلقه خالی می‌ماند
و در میان حلقه زلال از زلال می‌گذرد

 حلقه آنجا وقتی خالی می‌ماند
ما اینجا خالی می‌مانیم
با حلقه‌های چاه ِ
افتاده در چاه
وچاه‌های افتاده در معبر


حلقه در معبر می‌ماند
حلقه معبر می‌ماند
حلقه معبر ِ نسیم
حلقه بیم

حلقه وقتی آنجا خالی می‌ماند
ما اینجا خالی می‌مانیم
و چشم‌های حلقه‌ای ِ ما را
سایه‌ای دیوانه تصرف می‌کند

نخست گاهی می‌تر سیم
و بعد همیشه می‌ترسیم



تنها گاهی
کز شیب ِسپیده صدائی می‌آید
 در شیب ِسپیده صدائی دیگر                               
 روی لبی لاغر   برهنه می‌شود    
 صدا ها برهنه اند    صدا همیشه برهنه است

تنها گاهی که 
در کوچه زنی نام تو را می‌گوید
آینه‌هائی خراب از طناب پائین می‌آیند
و سنگ‌های دیدنی
 بر ساعت‌های ندیدنی
شرم ِ شکسته‌ی ما را بر ما هزار هزار تکه می‌تابانند
با حلقه‌هائی بر در
و حلقه‌هائی در معبر
این منتظر ِ پا    تشنۀ چندین چراغ
آن منتظر ِ دست
تشنه‌ی کوبه‌های سخت  

چوبه چرا چوبه نیست؟
کیست می‌پرسد


حلقه خالی، حلقه بر در ، حلقه معبر، حلقه در معبر، حلقه در معبر خالی می‌ماند. حلقه معبر ِهوا‌های شبانه هواهای ترسیده هوا‌های ترسان. حلقه ترس، حلقه رسم ِ ترس، حلقه سر، حلقه طرح ِسر، سر‌های چهره، چهره‌های سر ، حلقه چهره‌ی خالی، حلقه خالی ِچهره. حلقه‌ی بی چهره حلقه نیست ، حلقه چهره نیست ،چهره حلقه نیست ،چهره حلق نیست، چهره قتل نیست، چهره دیده چهره دیدن است، چهره دیدن ِ ندیدن است، چهره یعنی ببین، چهره یعنی نکُش، چهره چشم، چهره چشم ِتوی چشم، چهره جای چهره حلقه جای حلق، جای حلقه حلق، حلقه حلق نیست. حلقه حلقه نیست. حلقه صورت نیست . حلقه جز ترسیم صورت نیست ،حلقه رسم ریسمان، حلقه رسم ِ ریسمان در آسمان، حلقه ترس! 



رسم ریسمان در آسمان این است
رسم ریسمان در آسمان همیشه همین است
وقتی که آسمان ِ بالا از
طول ِطناب ِ تو گیسوی مادران پائین می‌آید
سقوط زمین را
روز نخستین را
سنگ را
ساعت را
کیست می‌کو بد

حلقه می‌کوبد بر در
بر آستان ِ هوا کوبه‌های سخت
خطاب‌های بلند ِهوا را می‌ خواند
چوبه چرا چوبه نیست
چوبه چرا نیست ؟

دهان از ارتفاع و طول از طاق می‌افتد
هجوم از ملخ می‌ماند
و ماهیچه از ساق

که رسم ریسمان
 وقتی در آسمان این است
سبابه‌ی بریده شهادتی است
بر نه ی نگفته که نعره‌ی نه بود

و کلمه کلوخی
خفته در فلاخن دوری

*  برای سابقۀ اقتراح  نگاه کنید به  اکتبر 2004  و شماره های بعد ِ آن

يداله رويائی @ royai AT orange DOT fr octobre 19, 2006 11:23 PM || Balatarin
Comments

1.
بافته ها،

انگشت هاي ريتم ،

يافته بر چانه،

چانه بر خلاصه

اما خلاصه گي را چاره نبود

بر چانه هاي يافته ،

زير شانه ،

بر خلاصه،

انتظار از شانه،

نشانه هاي چشممان بود

و چه سريع مي رفت

و سريع

خلاصه شديم

چاره اي نبود،

از خلاصه گي ،

جز چاره،

راهي ِچون خبر هاي گوش،

و گوش هاي سريع از خبر،

مي ريخت

انگار،

روحي خلاصه نبود

روح را در تو مي يابم ،

بلندا!

بلند،

تو،تو

من ، افق،

افق، تو تو

و روح ِ طلوعت ،

تو ،

سبزه هايم،

رشد ،

در خواب ِ تو ،

مي خيزند ،

و من افسوس بر خلاصه ،

تو ،

چاره نبوديم .

شا م ،

تو ، تو ،

سراب ، شراب،

توتوتو ،

سايه هاي بلند ِ ، من

تو ، من ،

گورستان ِغروب ،

من،

فرزندانم ، به ، تو ،

قبله گاه ِتو،

لالايي قار‌ ِ شكم ،

تو ،

خيز مي كشند.

در تاختگاه ِ ريتم تو ،

گوشِ من،

دركوفت مي زنند.

5/9/84

2.تقلیدِ صِرف بود

صَرفِ هزینه های زیاد ،

طولش راه بود

و زیادِش طول ،

راه به جایی نبرد

به جایی که به کجا های سئوال می برد

بردِ منفی

بردِ ضعف

رَ عدِ های نقش

وعده های عشق

شمد را برکشیدیم

از برش کردیم ،

برش نشستیم و تیره ماندیم

تا سلسله رگان ،

انقباض دیرینه را

باز برکشند ،

(تاجهای تجهیز ، معده کردند،

تاجهان ، تجهیز معده کند )

عده ای می مردند،

عده ای می ماندند ،

عده ای به هم می ماندند و

به هم می رفتند،

بر پشت دستش

نقض حکومتی بود ،

سلطنتی سبز ،

بر حصاری سیم سرد

از انگشتش می رفت

در رعد نازک دستانش پیچید

مثل رسیدن جان از تن

مثل رگ برگ جوان تنش

(جواز تنشها ش ، در بردگی های معمول )

هویت تشنه اش مرا

وعده داد و صبر کلام کرد

صبر کردم

تا بشینم

نفسی تازه کنیم و دَم بگیریم

دَم که باز آمد ،

رنگهاش

چشم دیگری علامت کرد

علامت زر

زرهای سیم گون

زرهای زرد ، زرهای طلا ( طلایی آشفته )

که دیگر

به الیاف کُهنَش نیاز نداشت

نیاز به تنش،

حرف اول شد

(کاش . کاش که پرهام را در نمی آوردم)

دستم را گرفت،

او پرید

پر زد

دور شد

اما من

مانده بودم

به رنگ افق

نگاهش کردم ...

اما نگاش

ور تر

آنطرف تر

طرفهای ورا

ورا های دور بسته بود

دور... ،

آنقدر دور

که معصوم ماند.

7/2/83

3.
خدا حفظتان کند!

خدا حفظتان کند!

خدا شما را عزيزی دور ،

از مراتع سوار ،

با پاهايی بلند،

دور بيا ورد.

بياورد با پايه هايي بلند ،

از مراتع سبز خويش

در اعتدال

اول

که نَفَس،

چون از باز نمی ماند،

می رود به دَم

آنگاه

فريفته ی بيرونی

از جو درون ،

می خورد انبساط معمول،

رقم

هر چه اَسته ی درون،

نگيرد از بيرون ،

( چون خدا را خوش نميآ د

که سوارانش،

از اسب،

بيافتن بر زمين)

از زمين که سالها

پاهای بزرگِ کِشت ،

يادآوری های نامشان بود.

چون ما فقط می خوريم

چه گول–

چه می خوريم –

و چه قول .

اما بيشتر از همه گول می خوريم ،

از آن همه سطح

که خوراد ِما را تهيه می بيند.

بعضی وقتها ،

در پاره ای از تکه پاره ها ،

به شکل دورا نی خيش می زنيم ،

تا شيار

شکل مرتبی از دغلهای گول باشند.

يا غول،

شکل ِشيار های مرتفع غبار

از دامنه های سيا ل

تا آنچه در متن اش

به اشکال مختلف ما دفن می شود.

حالا می خواهی

کناره ها باشی،

يا در کنارها بپاشی

تخمه ها را .

ضمن مزرعه ،

که کشت قول می دهی ،

دهان ِمحبوسش را بر آب ببين

که هوا می خواهد

که ای کاش

انباری از غول

بر پيشانی هولناکش سياه می کرد .

هوا مرا می خواهد

که دهن به خشکی بسته ام

و خشک از گردن،

به بالا،

به برْ منْ نشسته

درست زير گلوم ،

زمزمه ای زير گلوم،

ِوز ِوز می کند

که انگار مشت مرا خوانده !

( دست از تعارفاتم بر نمی دارد)

حالا،

مثلاً ،

ما نصف شيار

تخمه پاشيديم و باد

شيار ِچشمْ پوشيد

در آمدگی ها و نا های در هم ِ قولها

مثل ِ سنگی که در باغ

لبخند بهش داده تيشه

و مثل آبادی ِروشن از

در پنجره های هر درخت.

28/2/84

Posted by: maziar at août 28, 2007 6:55 PM

1.

خدا حفظتان کند!

خدا حفظتان کند!

خدا شما را عزيزی دور ،

از مراتع سوار ،

با پاهايی بلند،

دور بيا ورد.

بياورد با پايه هايي بلند ،

از مراتع سبز خويش

در اعتدال

اول

که نَفَس،

چون از باز نمی ماند،

می رود به دَم

آنگاه

فريفته ی بيرونی

از جو درون ،

می خورد انبساط معمول،

رقم

هر چه اَسته ی درون،

نگيرد از بيرون ،

( چون خدا را خوش نميآ د

که سوارانش،

از اسب،

بيافتن بر زمين)

از زمين که سالها

پاهای بزرگِ کِشت ،

يادآوری های نامشان بود.

چون ما فقط می خوريم

چه گول–

چه می خوريم –

و چه قول .

اما بيشتر از همه گول می خوريم ،

از آن همه سطح

که خوراد ِما را تهيه می بيند.

بعضی وقتها ،

در پاره ای از تکه پاره ها ،

به شکل دورا نی خيش می زنيم ،

تا شيار

شکل مرتبی از دغلهای گول باشند.

يا غول،

شکل ِشيار های مرتفع غبار

از دامنه های سيا ل

تا آنچه در متن اش

به اشکال مختلف ما دفن می شود.

حالا می خواهی

کناره ها باشی،

يا در کنارها بپاشی

تخمه ها را .

ضمن مزرعه ،

که کشت قول می دهی ،

دهان ِمحبوسش را بر آب ببين

که هوا می خواهد

که ای کاش

انباری از غول

بر پيشانی هولناکش سياه می کرد .

هوا مرا می خواهد

که دهن به خشکی بسته ام

و خشک از گردن،

به بالا،

به برْ منْ نشسته

درست زير گلوم ،

زمزمه ای زير گلوم،

ِوز ِوز می کند

که انگار مشت مرا خوانده !

( دست از تعارفاتم بر نمی دارد)

حالا،

مثلاً ،

ما نصف شيار

تخمه پاشيديم و باد

شيار ِچشمْ پوشيد

در آمدگی ها و نا های در هم ِ قولها

مثل ِ سنگی که در باغ

لبخند بهش داده تيشه

و مثل آبادی ِروشن از

در پنجره های هر درخت.

28/2/84

2.
بافته ها،

انگشت هاي ريتم ،

يافته بر چانه،

چانه بر خلاصه

اما خلاصه گي را چاره نبود

بر چانه هاي يافته ،

زير شانه ،

بر خلاصه،

انتظار از شانه،

نشانه هاي چشممان بود

و چه سريع مي رفت

و سريع

خلاصه شديم

چاره اي نبود،

از خلاصه گي ،

جز چاره،

راهي ِچون خبر هاي گوش،

و گوش هاي سريع از خبر،

مي ريخت

انگار،

روحي خلاصه نبود

روح را در تو مي يابم ،

بلندا!

بلند،

تو،تو

من ، افق،

افق، تو تو

و روح ِ طلوعت ،

تو ،

سبزه هايم،

رشد ،

در خواب ِ تو ،

مي خيزند ،

و من افسوس بر خلاصه ،

تو ،

چاره نبوديم .

شا م ،

تو ، تو ،

سراب ، شراب،

توتوتو ،

سايه هاي بلند ِ ، من

تو ، من ،

گورستان ِغروب ،

من،

فرزندانم ، به ، تو ،

قبله گاه ِتو،

لالايي قار‌ ِ شكم ،

تو ،

خيز مي كشند.

در تاختگاه ِ ريتم تو ،

گوشِ من،

دركوفت مي زنند.

5/9/84

Posted by: maziar at août 28, 2007 6:52 PM

..........................اعتراضیه ی باند های مافیای ادبی .............................
................................
مي دانيم با تو ، شاعرانِ ايران از كجا آغاز كنيم اين نمي شود را . با تو ، هم نسلان بي نسلم .
آنجا كه امكان تشخيص تشخصِ ذات پر اذحام و پر ترافيكِ اطراف طلايه دارانِ به اصطلاح ادبي ، مبدل به بازگشتي مهيب با سرعتي وصف نا شدني و بي نظير ناممكن مي شود ...
................................

Posted by: ارتش دريدا at mars 21, 2007 9:41 AM

بال از بالا می‌گیری پر می‌گیری

اين تيكه همه ي حرف خودشو زده

Posted by: amin at novembre 20, 2006 7:23 AM

سلام.
دایره ی افسون مقدمتان را گرامی می دارد.

Posted by: amir mohammad at novembre 14, 2006 5:50 PM

سلام
از آشناییتان خوشبختم
به من هم سر بزنید
منتظرم

Posted by: ali rashvand at novembre 10, 2006 1:47 PM

سلام دوست عزيز
وبلاگتون رو لينک کردم اگه خواستید می تونيد تلافی کنيد در ضمن با يک ترانه به روزم
روزهای متفاوتی رو براتون آرزو می کنم[گل]

Posted by: راشد فلاحی at novembre 7, 2006 10:11 AM

با سلام
من از دوستاران شاعر عزيز رستم اله مرادي هستم.
می خواستم از طرف ایشان برای ادامه ی واریاسیون ظهر بردار، شعر ارسال کنم.
از چه طریق این امکان وجود دارد؟ با ایمیل یا از جایی در همین وبلاگ؟
لطفا به من پاسخ دهید
سپاس گزارم
نادر

Posted by: Nader at novembre 6, 2006 4:52 PM

سلام دوست عزيز!
با مطلبي تحت عنوان « ترفندهای زبانی در غزل پست مدرن (بخش اول : در واحد واج)» و یک شعر به روزم و منتظر نظرات ارزشمند شما.
یک موش خشته منتظر قالب پنیر...

شعرتون رو هم خوندم و لذت بردم. ممنون.اما باید دوباره هم بخونمش.

Posted by: فاطمه اختصاری at novembre 6, 2006 9:50 AM

لطفا پس از شنيدن صداي سكوت يك دقيقه سكوت كنيد.
غير آدمي در سكوت آدمي به صدا مي آيد.....

Posted by: reza at novembre 5, 2006 12:53 PM

سلام آقاي رويايي يا به قول دوست ديروزي, رويا جان
اميدوارم حالتان خوب باشد
راستي ما ديوانه نيستيم كه وبلاگ شما را مي خوانيم.
از مهرداد صمدي خبرهايي از آقاي صفدري گرفتم ولي مي خواستم اگر راه ارتباطي ممكن است پيدا كنم. نقطه ي كوري است براي من.
خوش و شاد باشيد
باي

Posted by: محمد باقر حاجياني at novembre 5, 2006 7:49 AM

من و كلاغ ها و اجنه

هر روز روي پشت بام

شعر مي بافيم

كه با شعور شويم

و با شعرا در قيامت محشور...

Posted by: negar at novembre 4, 2006 6:46 AM

شعر كامل را تازه خواندم! بزنيد پاي سر به هوايي من!... عالي بود. در واقع آن سه بخش ابتدايي پيش در آمدي بود براي توفاني كه كلمات در ادامه به راه انداخته اند. و اين تكرار حلقه هاي تو در تو از آن حال و هواي آسماني و صوفي مآبانه به تكرار روزمره و پارادوكس معاني با هم آوايي واژه ها مخاطب را حسابي گرفتار و در گير خودش مي كند - عالي بود

Posted by: اهورا at novembre 3, 2006 11:14 AM

پايان بندي شعر عالي بود. پرش مفهومي حلقه در اپيزود اول از آن حالت آسماني به حلقه هاي چاه زميني افتاده در معبر انسان امروزي در اپيزود آخر زيبا بود. ضمن اين كه خيال كنم تاكيد سنگر در آسمان سنگي و آوردن به هنگام بعد از بال و بالا و پر از همان آغاز تكليف مخاطب را روشن مي كند كه در گير رمانتيسم هاي آن چناني نشده است .جسارت است اما كاش فكري هم به حال اين حلقه گيسو مي كرديد رويايي عزيز- در كل شعر تاثير گذراي بود چند بار بلند خواندم و پايان بندي اش مرا ياد آن همه ي سوراخ ها در چاه انداخت .... - با احترام

Posted by: اهورا at novembre 3, 2006 10:54 AM

مخاطب را پس ميزند

Posted by: ایوب at novembre 1, 2006 2:49 PM

اول ش بوي رمانتيسم مي دهد ولي همين كه بند اول تمام مي شود كولاك مي شود. اول ش اين گيسو و زلال و آسمان سنگي به بيراهه ام برد و تقصير از من بود. شعر را بايد خواند و خواند تا خودش را رو كند. در تن من در تاريخ من جاري است اين شعر.

Posted by: taher at octobre 30, 2006 2:19 PM

سلام . راستش در مورد شعر هاي شما نوشته ام .داده ام گوهران كه چاپش كنند . بايا را هم خواندم .
در مورد نوع ساختار شعرتان بايد عرض كنم اگر به من بگويند بين شعر سوراخ
و اين تكه از شعر رويايي كه مي گويد : مادر كه مي ميرد / ديگر نمي ميرد كدام يك را مي پسندي . شايد نه من كه خيلي هاي ديگر شعر دومي كه در بالا اشاره شد را بپسندند . من مخاطب از يك اثر هنري تنها لذت آن را مي خواهم . همين كه بار ها و بارها اين تكه شعر ( مادر كه مي ميرد / ديگر نمي ميرد ) را بر زبان زمزمه مي كنم به گمانم .خود كافي باشد. چرا كه از يك شعر به گمان من البته نه موسيقي و نه فرم آن و ... تنها و تنها رجوع چند باره به شعر و تكرار آن در ذهن. درگير شدن با آن . ايجاد چيستي و ... مي ماند
هرچند بگويند اين شعر هاي اخير .مدرن و پست مدرن هستند هرچند كه من مخالف آن نيز هستم . در هر حال دور شعر تان ديوار سختي بنا نهاده ايد كه نفوذ بر آن را مشكل ساخته است . هر چند كه دست و پنجه نرم كردن با آن در خوانش ابتدايي. لذت آفرين است آن هم به لحاظ آهنگ و موسيقي . هرچند كه اين رفتار سبب عدم مانايي شعر در ذهن براي مخاطب خواهد شد .
با سپاس .

Posted by: مزدک at octobre 29, 2006 9:44 PM

مدتهاست شعر از خود عقب مي نشيند . واژه ها بجاي اينكه روشن بكنند جهان را. آنرا آشفته روايت مي كنند. نظم زباني هم اين آشفتگي را تحمل مي كند . اين آشفتگي را بايد خواست . امروز پريشاني ذهن شاعر بايد جهان توصيح ناپذير را توصيح پذير سازد اما نمي تواند . اين ناتواني توانايي شعر است . شعر مرهم نيست . كابوسي است كه بايد كابوس بماند . حلقه در خود سر گيجه است از همان جا تمام مي شود كه آغاز شده است . بشر ديروز را مي كشد تا فردا را خلق كند . اما فردا نيز همين ديروز مي شود بدون هيچ تفاوتي . در جهان اين چنين چرخنده عشق نيز مي چرخد دور خود و در هيچ رها مي شود و اين هيچ را هنوز بايد معنا كرد . در شعر تو اين معنا است ولي توصيح نا پذير . همين است كه آنرا خوب مي كند

Posted by: محمد آقازاده at octobre 29, 2006 6:09 AM

چند سطر اول را كه خواندم گريه ام گرفت...

يك آدم
...
و عاشقانه كار كردن ...
.
.
.
چقدر هواي تهران آلوده است ، به زندگی شک می کنم !

Posted by: سارا محمدی at octobre 29, 2006 1:01 AM

سلام وعرض ادب ...باور كن ايراد وشبهات را براي كوچك ها راحت مي شود مطرح كرد ولي بزرگان را يا نمي گويند ويا سخت بيان مي كنند وبه همين لحاظ اشتباه بزرگان به تاريخ سپرده مي شود كه آن هم خيلي به ضرر بزرگان تمام مي شودپس ........بنده را ببخشيد جسارت نباشد همين با اينكه كافي نيست ....!ممنونبايد مي گفتم ونگفتم ....ترسم كه گوش غير سخن را برون برد

Posted by: حسین دیلم کتولی at octobre 27, 2006 10:44 PM

سلام
خوب است که حداقل سکوت نمی کنیم.
شاید مردن بهتر باشد.

Posted by: سپیده at octobre 26, 2006 10:37 AM

دوش در حلقه ي ما...
هركه در اين حلقه نيست...
وچاه فرصت يوسف است گويي
در حلقه ي رندان
بماند حكايت فيه مافيه و ان چاه كه بهترين مكان بود در جهان اگر يار در انجا بودي و ....
قسمت پاياني يكي از شعر هاي خودم كه با حترام:

((من دچار حلقه ام
همه جای حلقه شروعست
من همه جای توام
نگو بایست
باید برسم
سر آورده ام ))

Posted by: احمد at octobre 25, 2006 4:24 PM

سلام
بالاخره بیانیه ی شعر حجم را در بایا خواندم.
برایم جالب بود دست و پا زدن شما برای حضورتان در ادبیات.در بعضی از بند ها شعله های احساس راه را بر واقعیت کور کرده بود.
زبانی که حالا شما اسمش را حجم گذاشته اید خیلی خوب بود این گونه نامیده نمی شد.
راستی آقای رویایی یک انشا در مورد شعر حجم بنویس تا نوادگان تو برای تقسیم آن خیلی معطل نشوند.
باور کنید ریتم های قویی در بند بند این بیانیه پیدا می شد.که نشان از احساسات و تلاش بی وقفه برای ماندگاری بود.
واقعیت این است که راز ماندن شما سماجت بیش از حد شماست.
سر سنگینی شما را تحسین می کنمو شما را کرگدن ادبیات می نامم

Posted by: انوشه at octobre 24, 2006 8:56 PM

با عر ض سلام
ببخشيد كه كمي دير است ( براي اين شعر در كامنت بعدي به خود جسارت خواهم داد ) :

با احترام ، به یدالله رویایی :

( قاب )

روح ِ جهان
محبوس ِ قاب است
نگاه ِ ما
محبوس ِ چشم!
و چشم
که نمی پندارد
خود / نمودی از قاب است!


میان ِ قاب چشم است
چشم، محبوس ِ قاب
چشم درچشم نمی شود
وچشم
در فراق ِ چشم
در قاب
می پوسد


قاب واژه است ؛
واژه قاب
و قاب، محبوس ِ شعار
قریب ِ شعار، نزدیک می شدم به قاب!


[ STUND UP ! ]


چشم ِ محبوس ِ قاب / چشم می خواند
تا انتهای شعار
تا ابتدای شعور
و اوج ِ رهاییّ و حضور!
که اشک بخندد
خنده اشک شود
اشک، سوگند یاد کند:
چشم برای چشم
جسم برای جسم!


تخریب ِ نیرنگ ِ هو
در ورای ِ شعار
جاودانه خواهد شد
تا ابتدای ِ نهایت
و عشق
درچشم
تنها به دنبال ِ چشم تخم خواهد گذاشت !

ارادتمند : حامد سليمان تبار

Posted by: حامد at octobre 23, 2006 6:18 AM

سلام،
از مجله الکترونیکی و تخصصی شعر وازنا دیدن کنید. تخصصی نه به معنای دانشگاهی آن، بلکه به این معنا که این مجله فقط به معرفی کتابهای شعر، اخبار شعر، ترجمه و مباحث نظری مربوط به شعر و... و مهمتر از همه خود شعر می پردازد.
هدف وازنا:
اول: ارائه کارهای اهالی کارگاه کارنامه است که قبلاً توسط زنده یاد آقای منوچهر آتشی اداره می شد و هم اکنون با حضور آقای حافظ موسوی به کار خود ادامه می دهد.
دوم : که از هدف اول مهمتر است فضایی برای آشنایی با آثار دوستان خارج از محدوده کارنامه، و دیگر نشان دادن سیمای واقعی شعر امروز ایران در حد توان.
آدرس اکترونیکی: www.vazna.com

Posted by: forough at octobre 21, 2006 1:35 PM

كانسيستنسي آوايي بي نظيري دارد ... و شعر واقعن شعري ست اين شعر ... پيپ قرمز

Posted by: پيپ قرمز at octobre 21, 2006 12:20 PM

در باره قسمت اول يادم رفت حرافي كنم . به نظرم تاثير شمس خواني هارا اينجا هم مي شود ديد . .حلقه عشاق . ياد بازار زر كوبان مي افتم . و قتي سيخ در مر كز حاقه دست در دست بال مي گرفت و و اسماه ان حاقه خالي مي ماند و بال گرفته با ستاره ها حلقه مي بست . سنگ ها هم اگر شهاب شوند حتي به نام سهروردي بال تو را نخواهند شكست . كمي متفاوت از بال هايي بود كه در سنگ قبر مي خوانم :...و احتياج بال به گودال.../ هر چند اين گودال اين جا كمي نشان مي دهد خودش را . ما فرض مي كنيم لب معشوق گزيذه دذ دهان عشق . يدا.. شعر!

Posted by: حسین خلیلی at octobre 20, 2006 11:27 PM

سلام . استاد . بايد اول كمي روزه بخوانم براي دوستان يني به شكلي زكر مصيبت كنم . دوستان عزيز . شناسنامه فيزيكي معشوق در ادب پارسي . ار كو چك بودن لب باريكي كمر كه خاجه شيراز ان را به نقطه و اين را به هيچ استعاره كرده است . باريكي بيني و داستن ساق هاي .....بگزريم . . يك نشانه ديگر داشتن حاقه است . حلقه يا پيچش مو كه در نا حيه شقيقه است . و قتي كه باد از حلقه مي گزرذ است كه باد را پيامبر حافظه ي خاجه س شيراز مي كند . رو يايي عزيز تو با كلملتت به ادم جان مي دهي . و لي ياس مر گ الودي در اين جملات و خطابه هاي نامر ئي هست كه افسرده ام ميكند . چاهايي در معبر . جاده هاي افتاده در چاه در رحم در مار ..مرا كجا مي بري جادوگر كلمه!!

Posted by: سید حسین خلیلی at octobre 20, 2006 11:04 PM

مهم حالي ماندن نيست مهم عوض شدن است طعم خالي هم بايد چشيد:


سقف و قفس دو واژه ي همجنس با هم اند

كز سقف پي به بودن ديوار مي بريم
.......
"حلقه آنجا وقتی خالی می‌ماند
ما اینجا خالی می‌مانیم"
شايدم ارتباط ذهنيه :


در يمني پيش مني
.......
يا آب در هاون كوبيدن

Posted by: الهام at octobre 20, 2006 5:50 PM