août 22, 2006

فرهنگ چیست؟

 سؤال ـ تعریف فرهنگ از نظر شما چیست؟

 رویائی ـ فرهنگ تعریف نمی‌شود، فرهنگ تعریف می‌کند، و تعریف‌اش در خودش است، مثل شعر، مثل الکتریسیته، آثار آنها خبر از آنها می‌دهد. خدا هم همین طور. فرهنگ هم همین طور، همیشه تظاهرهايی از او نشانه‌هايی از اوست، در همه جا هست و در هیچ جا نیست. وقتی که هست تازه حس می‌کنی که نیست، یعنی باید فرهنگ داشته باشی که بدانی فرهنگ نداری، یعنی فرهنگ درست همان چیزی است که آدم با فرهنگ در پی آن است.
 حضور در دایره‌ی ابدی حجم‌های ذهنی، حضور در تغییر شکل دنیا و انتقال دنیا، حضور در شدن و در فنا، پس فرهنگ تظاهری است از آنچه که نیست، تظاهر ِغیبت است، و غیبت از هر آنچه حضور است، که خود حضور دیگری است: حضورِ دوم ِ برتر در دنیا.
 تصویری از آنچه که هست فرهنگ نیست، فرهنگی که تعریف می‌شود شایعه‌ای از کلمات است، شایعه‌ای از عبارت، که مدام در میان دهان‌ها مستعمل میشود، در دهان وزیر، در دهان دیپلمات... آنقدر که دیگر دارد رمق از دست می‌دهد. و در این دست مالی شدن گاهی وسیله ی تحمیق است و گاهی موجه سانسور، یعنی سوپ جو و سوپاپ شعور.
 و فرهنگ درست همان چیزی است که نه سوپ می‌خواهد و نه سوپاپ. هرچیزی فرهنگ خودش را دارد، ظاهر هر چیزی تظاهری از فرهنگ آن چیز است: فرهنگ ِ بلد باشیم لبخند بزنیم، فرهنگ ِ بلد باشیم نگاه کنیم، فرهنگ ِ بلد باشیم تشکر کنیم، فرهنگ ِ بلد باشیم تعجب کنیم، فرهنگ ِ ذهن، فرهنگ ِ عضله، فرهنگ ِ وقت... فرهنگ گاهی پشت شیشه‌ی کتابفروشی ایستادن است، لذت از یک طنز است، طنز ِ سیاه است، لای کتاب را باز کردن است، باز بودن است، بودن در همیشه، و در این معنی فرهنگ گاهی رفتن است، در همیشه شدن است، حضور در طبیعت ِ اشیاء است، حضور در طبیعت ِ خویش است، همان چیزی که کویر دامغان دارد و خیابان‌های تهران ندارند. همان چیزی که چوپانان ما دارند و فوتبالیست‌های ما ندارند. 

     سؤال از غلامعلی سرامی  نویسنده‌ی ادبی روزنامه اطلاعات
     تاریخ اول شهریور ۵۳  

août 14, 2006

نویسش ۳

عباس عزیز،
 
من هیچ فیلسوفی را نخوانده‌ام . واقعاً چیزی از آنها نمی‌دانم. من چیزی نمی‌دانم. هیچ نمی‌دانم. و یا هیچ می‌دانم. یعنی از لحظه‌ای که می‌نویسم همان لحظه‌ای را که می‌دانم می‌نویسم. لحظه‌ای که حامل حرف است، که حرفی از خودش را با خودش می‌برد، نه میراث لحظه‌های پیش از خودش را. الا این حرف ِهنوز وهمیشه عجیب ِسقراط که :
چون نمی‌دانی که نمی‌دانی
گمان داری که می‌دانی
دو ریل موازی به لغت می‌دهند که در من چیزی را به چیزی نمی‌رساند، جز به شک  که در فضای بین دو ریل می‌راند. فضای بین دو ریل؟ پاره فضا، اسپاسمان.

تا وقت دیگر  قربانت