décembre 21, 2005

مرغ همسایه

عباس عزیز ،

ما احتیاجی نداریم برای اینکه عمیق‌تر فکر کنیم حتما به شرق دور، به تائوی چین، و به بودای زِن برویم. و یا به غرب ِنزدیک، به دکارت، به نیچه و  به ...

ولی برای اینکه سطحی‌تر فکر کنیم انگار بایدحرفی از دریدا و لوکاچ و لئوتار ...  بزنیم، و یا از دو سه فیلسوف و نیمچه فیلسوف دیگر ِاروپائی. کاری که این روزها در میان منتقدها و روشنفکرهای ما رواج بزرگ دارد. یعنی جویدن و دوباره جویدن ِنشخوارهای روشنفکرهای فرانسه که خود نشخوار ِاسلاف ِخود می‌کنند.خواندنشان البته برای سواد، و حداکثر برای کلاس درس، خوب است. ولی نشخوار دوباره‌شان، نه!

نشخوارها کج فهمی می‌آورند؟  بیاورند!  مهم این‌ است که مرغ همسایه غاز باشد.

تا وقت دیگر ، قربانت

۲۸ آذر ۱۳۸۴

décembre 11, 2005

وارياسيون ظهر بر دار (۷) *

فرامرز سليماني
ظهرهای بی پايانِ ِپشتِ مه
 (از دفتر: «رؤيا گرداني»)
 
نقطه‌های باران و برگ
بردريابار پوشال
هجوم بامدادی ظهرهای بی پايان ِپشت مه
و شيطان بود كه جادوگر بود و حالا در شك و اقليم آفتاب
و شيطان بی آفتاب و شك  مهميز می‌زد  و مه می‌زد  و ميز می‌زد  و مه و ميز
در وارياسيون ماهی كه نيامد  در پاسخی به هيچ كس
به مكاشفه‌ی ماه رفتم در خم خيابان ظهر
و ماه حجاب برگرفته بود و به خاك تن می‌شست در ظهر آفتابی ماه
كه وارياسيون ممرز را می‌نوشت در سريويلی نيما
هر چيز جنگلی وحشی نيست ممرز در كمال آداب دانی به ما خوشه‌ی انگوری تعارف كرد و ما درآفتاب ظهر نشستيم و ممرزها را پيش از مويز خورديم
آغاز بهمن بود من به جشن گيسوآن تو می‌رفتم از عشق اما توقع اندوه می‌رفت
و ما خانه‌های شطرنجی را تا آخرين خيابان شب به وقت جدايی گريستيم
اوجاها سه تا بود در درگاه  خانه مان درخیابان فصل‌ها اما اوجا از جا كند و حالا تن آن يك تن به باد رفت
ماگنوليای ستاره با لباس سپيد عروسی در راه ماشين‌های مجروحان جنگ ايستاد
من به ‌هايكو می‌انديشيدم
پشت فيروزه‌ای تنی جوان به گرماگرمی گرم و آتشی ممنوع و مريم و گيتی و ناهيد ممنوع كه به سرد می‌زد وقتی به پشت فيروزه‌ای در آن دره‌ی مه و هميشه يكی‌شان به ساده‌گی صبح می‌مانست در وقت‌های پريشان.و ممنوع بود.
تمام طول شهررا می‌رفتم هر صبح بارانی تا تمام طول شهر ظهر و تكرار راه ايجاز را پس می‌زد مثل واژه‌های مكرر آن درويش كه از كويرمی آمد تا دريا را می‌جست و ظهر در ميان آب تطهير می‌كرد
... حالا وارياسيون بی وارياسيون  خواهش می‌كنم بگوييد كه هفتاد ميليون نفر دارند در جهان با ايدز می‌ميرند در وارياسيون ظهر و عصر و شب و نيمه شب ِهمسايه‌هامان و خودمان در وارياسيون ديواروار شهسوار شكست و دار. خواهش می‌كنم بخوانيد بی خانمان يعنی ميهن من كه در آن هفتاد نفر ديگر دارند از ايدز و ديگران می‌ميرند و هفتاد هزار هزار منتظر.
خواهش می‌كنم هفتاد سال سياه... آه ديگر بس است
امشب ديگر سريال آن دسته‌های ديوانه را نمی‌خواهم تماشا كنم در دوردست تماشا
آن تن‌های عريان را برای روزقيامت رزرو كنيد در سربرنيكا يا مای لای يا حلبچه يا قارنان. در غبار تن‌های بودای باميان- شهزاده‌ی پارسي.
كه راهی دراز رفت تا انتهای نور    و انتهای نور تنها دسته گلی بود بی پايان و ساكت
در وارياسيون ظهرتان
در تهران
يا پاريس
يا واشينگتن و نيويورك
و يا هر كجای  بی پايان‌تان
و اين‌ها را اگر ننوشتيد
پيش وجدان كبودتان كمی هجاشان كنيد
بی الف بای رايج سكه و سيم و تنها در بی سيم ديژينال تان
و در انگشتان عريانی كه روی سيم و كليد ماسيده بود
و قرن قهار ظهرهای تشويش تازه بردار آغاز شده بود و تن‌های بردار می‌رقصيد
و آسمان، پروانه شد در باد
گاهی كه پرسيدی كجا قصد نشستن داري
و پروانه در باد آمد
همراه آويشن
تا ظهر بر پوستمان ساده نشست
اين را دست كم برای زادروز آسمان می‌خواندم
در نيمروز ندبه
كه به ظهرظلمت می‌مانست
در هول و ولای راه
و ظهرهای تشويش را گفتم كه
تازه بر دار آغاز شده بود  پاياپای شعر  و رقص بادبادك‌های بيدار

۲ اوت ۲۰۰۵/۱۳۸۴  وين، ويرجينيا
 
* برای اطلاع از سابقه نگاه کنید به صفحه‌های : ۲۷ اکتبر ۲۰۰۴ و ۳۱ ژانویه ۲۰۰۵ و ۱۵ مه ۲۰۰۵ و ۲ژوئن ۲۰۰۵ و۲۰ ژوئیه۲۰۰۵درهمین بلاگ