novembre 28, 2005

تصویر سانسور را از پا درمی آورد


عباس عزیز،

آیا  در کلمه‌ی "بوسه" مفهومی از "واژه" هست؟ و یا در کلمه‌ی "واژه" مفهومی از بوسه هست‌؟ اگر تو می‌گويی نیست، برای سانسور تهران ولی هست. چون در چاپ جدید کتاب "دلتنگی‌ها" در هر مصرعی که "بوسه" می‌بیند آن را "واژه می‌کند. اول دلتنگی شماره 16 را، آن‌طور که در چاپ اولش (انتشارات روزن 1347) آمده بود، با هم بخوانیم:
          در گفتگوی ما
          فنجان تو کوهستانی‌ست
          وقتی که به بوسه‌های تو نما می‌بخشد

          وقتی که بوسه‌های ما نما می‌گیرند
          چشمان تو روح هندسی‌شان را 
          در کوهستان پنهان می‌سازند

          چشمان تو روح هندسی دارند
           وقتی که فنجان تو کوهستانی‌ست
          و بوسه که از کنار دست چپ ِ تو می‌افتد
          می‌افتد در دهان راست ِ من

          در گفتگوی ما
          - آندم که نگاه صخره در نگاه ِ پَر
                                              می‌ماند -
          او ضلع مربع پریدن را
                                         می‌داند

حالا خودت را جای سانسور تهران بگذار و دوباره این شعر را به تصحیح او بخوان،  یعنی "بوسه‌ها" را "واژه‌ها" بخوان، ببین چی از آب در می‌آید!

من هم روز اول همین کار را کردم. اول داشتم اغماض می‌کردم ولی وقتی به آنجا رسیدم که:
 "و واژه که از کنار دست چپ تو می‌افتد/ می‌افتد در دهان راستِ من" دیگر تاب نیاوردم و تلفن را برداشتم و به ناشر اعتراض کردم که: چرا این تغییرات را قبول کردی؟
- والله... من، حقیقتش، خیلی مقاومت کردم. نشد. تازه آنها می‌خواستند تمام قطعه را بردارند، من نذاشتم. دیدم حیف است به خاطر این یک کلمه بوسه تمام شعر از کتاب حذف شود.
- عجب؟
- بله، آنها حتا معتقدند که با این تغییر شعر شما را بهترکرده‌اند...
- عجب!
- بله، چون می‌گویند که در اداره کل ممیزی وزارت ارشاد شاعرانی هستند که شعر حجم را از خود رویائی بهتر می‌فهمند واگر قرار است شعر خواننده را گیج کند خودشان این‌ کار را می‌کنند.
- عج...ب !... پس رسالت سانسور عوض شده است؟
- ووالله... از شما چه پنهان، من هم فکر می‌کنم شعر شما اینطوری بهتر شده است. بخصوص در بیتِ  "و بوسه که از کنار دست چپ تو می‌افتد/ می‌افتد در دهان راستِ من".
- عجب!؟
- وئوالله...
چیزی نداشتم که بگویم، گوشی را گذاشتم  و به یاد نیما افتادم که گاهی، و اغلب، به من می‌گفت: تمام عمر من به عجب عجب گفتن گذشت.
حتا من، به لطف مقاله‌ی انتقادی افشین دشتی در روزنامه‌ی شرق (شماره‌های 160 و 163 فروردین 1383 مقاله‌ی "وقتی برای خوردن ِ دانستن")، کشف‌های عجیب دیگری  از این رسالت تازه‌ی سانسور کرده‌ام که یکی دو نمونه‌برداری ازآن برای انبساط خاطر (عصب؟) بد نیست:
در چاپ اول (دلتنگی 22) می‌خواندیم:
                                     تو باز می‌آيی
                                     با نافی از خلیج احمر
                                     و رانی از عصای موسی
                                     و شکل راه رفتن تو
                                     معنای مثنوی‌ست
و حالا، در چاپ دوم، تو می‌توانی آنها را به سلیقه‌ی سانسور اینطور بخوانی:
                                     تو باز می‌آيی
                                    با موجی از خلیج احمر
                                    و گامی از عصای موسی...
دارم فکر می‌کنم نکند تو هم فکر کنی بهتر شده است! و یا خواننده‌هايی؟ پس، از ذکر بقیه می‌گذرم. ولی اگر آن کسانی که نسخه‌ای از چاپ جدید "دلتنگی" ها را خریده‌اند به تصحیح آن بر خیزند خدمتی به خود و خیانتی به سانسور کرده‌اند. که شعر واقعی عیناً خیانت به هر آن چیزی است که به او
عیناً
پیشنهاد شده است.
و در اندیشه‌ی این جمله از گاستون باشلار می‌مانم که گفت: سرانجام تصویر سانسور را از پا درمی‌آورد.

                                                                                تا وقت دیگر:  قربانت.

novembre 11, 2005

ما برای فاضل شدن وقت نداریم

  - من می بینم ، ولی از چیز هائی که نمی بینم حرف می زنم ، ودر این موقع است که خواننده‌ی من بهتر از من می داند من چه می بینم .
این حرفی است که حافظ به خواننده هایش می زد . به خواننده های بی واسطه اش . او به آنها می گفت: 
-  شما بهتر از من می دانید من چه می گویم.
 ومردم هم این را فهمیده بودند . همه می دانستند که حافظ چه می گوید جز حافظ، وآن گروهی که  حافظ را "می‌شناختند": شارحان، و حافظ به شارحانش گفته بود:
من نمی خواهم که شما به راحتی بفهمید آن چیزی را که من به راحتی نوشته ام."

و آنهاهم این حرف را به راحتی تحویل گرفتند ، و هفتصد سال است که امانت داری میکنند. تا جائیکه امروز، خود موضوع این حرف شده اند.  و آن که در میان مردم شاعر بود ، در میان اینان فاضل ماند. 

که شعر احتیاجی به فضل ندارد . و ما هم  برای فاضل شدن وقت نداریم .

 باید حافظ شناسی رایکسره تعطیل کنیم
حافظ شناسی کمکی به فهم حافظ نکرد. چون فهم حافظ کمک نمی خواست . نمی خواهد . به کاراساتید کهن کاری ندارم . بلکه از نزدیک تران ِبه ما در سالهای قبل از انقلاب ، از مسعود فرزاد و هومن و خانلزی تا شاملو و نظیر اینها بود که درآن سالها فکر می کردم که  حافظ را بد فهمیده اند . بعد ها دیدم که اورا روز به روز بد تر می فهمند. کتاب ها و تفسیر های کهنه و نوئی که در سال های بعد در این باره در آمد مرا بر این عقیده راسخ تر کرد . تا همه را من به حساب بیماری، تاسی وتقلید، افراط ، و مآلا به حساب وراجی بگذارم . اینکه ماصفحات زیادی را در باره ی " رندی حافظ " سیاه کنیم ، آنهم به تکرار،و اینکه فی المثل عشق، چطور شد که اول " آسان نمود " ولی بعد مشکل ها افتاد. وبدینگونه فهم خود ازحافظ را، فهمی بدیهی را ،به فهم خواننده از حافظ، آن نیزچندان بدیهی، تحمیل کنیم، در اطاله ای کسالتبارکه خود توهینی به فهم حافظ از خواننده اش می شود .و اگر چنین کاری در ادب ما درست و ضروری و زیبا است چرا در باره ی چهره های دیگر این ادب نکنیم؟– به تفریط ویا به افراط -؟ شاعر تر ازاو، توانا تر ازاو، سابق تر ازاو و مستحق تر از او نظامی ست . چرا در حق او نکرده ایم و نمی کنیم؟و پس از او بیدل. که این هردو، چه در قلمرو ِکلام و چه در قلمرو ِ خیال، ظر فیت ِزبانی بیشتروسهم ِبسیارتری دراین خزانه ی بی ته ِ زبان فارسی دارند. من تقریبا مطمئنم که حافظ  اگرخوانشی از نظامی، آنهم به چارده روایت  داشت،  در روایت پانزدهمی با شعر خداحافظی می کرد، و اندیشه ی" سبق بردن" ازسر بدر می برد. و این، از رندی و هوشیاری ِاو بعید نبود. کم نیستند شاعران رند و ملامت زده و هشیاری  که دوزخ ِلغت را که شناختند چنین کردندو ناگهان با شعر و نوشته وداع گفتند ، از رمبو، وایلد، تا ایرانی و شمس و خیام...

چرا خواننده ی ایرانی واهل ادب آنقدر که از حافظ در حافظه دارد ازنظامی ندارد، از سعدی ندارد. لابد بخاطراینکه قرآن از بر نبوده اند، که اگر بوده اند دست افشانی ای به تظاهر نکرده اند تا همه او را از این دریچه ببینند . که انگارتنها این دریچه حافظ را حافظ کرده است . همه می خواهند کاری "همه از دولت قرآن " بکنند. و برای حافظ دولت قرآن کشف ِهنر زبانی قرآن است ، که حافظ رابه حیرت و اعجاب می برد،بحثی نیست که این هنر زبانی در قرآن حافظ را به جادوی زبان آشنا می کند، حالا همه می خواهند ، یکی به تاسی از دیگری،این حیرت حافظرا درفهم و کشفِ کیمیای زبان، وتمتع ازآن را به حساب کشاف زمخشری(؟) بگذارند. چون که در یکی از مصرع های حافظ کلمه ی "کشاف" را دیده اند.و یا اینکه حافظ " مرصادالعباد" راهم خوانده بوده است ولذا از اوتاثیر گرفته است. وضمنا تاثیری هم ازعضد الدین کجائی و چه جائی داشته است بدلیل اینکه در بیتی خودش  گفته است " به عهد سلطنت شاه شیخ ابو اسحاق/ به پنج شخص عجب ملک فارس شد آباد". عجب! و یکی ازاین پنج شخص همین عضدالدین لابد بوده است. که چی؟ هزار باراینها را دلیل کنیم ،و در اثبات حقیقتی که دلیل نمی طلبد هزار بار به ابیات سستی متوسل شویم که  انتساب آنها به حافظ، شانِ حرف را می شکند : زحافظان جهان کس چو بنده جمع نکرد/ لطایف حکمی با کتاب قرآنی . وبا این تحقیقات موشکافانه به جای اینکه دیوان او را از زائده ها تزکیه کنند به زائده ها جا ومقام تازه ای می دهند.

قدرت اندیشه را قدرت نثر می دهد
منتقذان ما نباید تاسی به منتقدان پیش از خود بکنند . حافظ هیچ چیزی را از حفظ نکرده وحفظ نکرده است جز زبانش را، که با آنچه "در سینه دارد" از پایه فرق می کند.این زبان از فرهنگ حافظ تغذیه می کند، و فرهنگ حافظ را هم تمام عوامل فرهنگ سازی می سازد که "دولت قرآن" هم یکی از آنهاست. (تعریف فرهنگ را دیده ام که یکی از فضلای معاصر ِادبیات دانشگاهی به دانستنِ اساطیر و تاریخ محدود کرده وآنرا بسیاردانی و بسیارخوانی دانسته است .این اشتباه را اساتید دیگری نیز به تاسی به دانشجویان خود منتقل کرده اند. خواننده ی من اگرمی خواهد تعریف من از فرهنگ، ومنظور من از آن را در این سطور بداند میتواند به مقاله "فرهنگ چیست؟" در کتاب از سکوی سرخ مراجعه کند. مروارید 1357) . اقلیم این زبان را روحیه ی آن فرهنگ می سازد. وروحیه ی این را اقلیم ِآن . می خواهم بگویم که اگر زبان حافظ نبود حافظ چیزی ازحافظه در خود نداشت ، جز نسیان و فراموشی  .  تا آنجا که می توان گفت که حافظ شناسی چیزی جزشناختن زبانِ حافظ نیست ، یعنی شناختن زندگی ِاین زبان در او.

نزدیک شدن ِبه زبان حافظ معنی اش آن نیست که او را در جلد یکی از سبک های آشنا و بینوای شعرفارسی(عراقی، خراسانی ، هندی و...) تشخیص بدهیم، ویا اینکه کدام واژه در کدام نسخه درست تر، اصح و اولی است( که در جای خودالبته کوشش ماجوری است)، و میان اینهمه نسخ، اوه! چه اطاله ی کسالت باری! که خواننده ی خود را خنگ می کنند،( ویا اورا اینطور دیده اند؟).

آنها در اینکار روی کار را با قشری از حرف می پوشانند، با قشری از انشا، تمجید و تعریف . ودر نهایت با قشری از" یعنی چه"، همراه باسلسله ی قیدها و صفت های تفضیلی ِسخاوتمندانه و مجانی . این فضل و فصاحت البته برای حفظ اثر در مقابل زمان، دستبرد زمان (برد ِزمان؟) خوب است. ولی زتدگی ِزبان را اگر نکوئیم خفه،حتما معطل می کند، لاطائل می کند . فصاحت و تفسیر گل مالی کردن ِچهره ی شغر است .ماباید بافتِ حافظ را، وبوطیقای اورا بشناسیم، وبشناسانیم. و در زبان او زبان خود را بشناسیم. بر این جمله لختی درنگ می کنم:

نوشتن ِ نثر خود، کار دشواری است، دشوارترازشعر، بویژه اگر نثری باشد خود در باره ی شعر. این را حافظ نویسان ما هرگز ندانستند. که اگر می دانستند هرگز نمی نوشتند. نمی شود ازتوانائی حافظ در شعر، بدون داشتن قدرت اندیشه سخن گفت. و قدرت اندیشه را قدرت نثرما به ما می دهد. به ما وبه آنکه می نویسد.اندیشه ی حافظ را هم زبان اوست که به او می دهد،بیان او وشیوه ی نوشت ِاو. که اگر آن اندیشه تواناست از آنست که این متن تواناست.وگرنه چیزی از اندیشه ی حافظ نیست که جای پائی در گذشته ی او نداشته باشد . پس، در صحبت از حافظ هدف باید نوشتن باشد و نه اندیشیدن. نویسش! شعر او در خورِ نثر ما، ونثر ما در خور ِشعراو باشد .و چون در کوفتن این خرمن، گاونری ندیده ایم، و نه مرد کهنی،  پس می گویم بهتر آنست که حافظ شناسی را یکسره تعطیل کنیم ، کنار بگذاریم، و این تکرار را تکرار نکنیم .

 در مکتب شمس
حافظ شناسی در کشف همین جای پا های گذشته هم ، گذشته ی حافظ را مخدوش می کند. همه می خواهند به اصرار از او عارف بسازند. که او نه عارف است ، ونه به طریق اولی صوفی.بلکه به حکم عصیانی که در طبیعت او است  در اندیشه ی عرفاتی ِعصر ِ خود دست می برد.ودر این تصحیح، خط مشترکی با گذشته ی نزدیک خود، شمس، و دور تر از او حلاج وبایزید دارد، که ریشه ای نه در طریقت ونه در شریعت دارد. خدای حافظ خدای شمس وخدای حلاج است، که در خود ِاوست. و نه در آستین شارع و شیخ. خدائی انسانی که در انسان ِاوست. و او انسان ِخودش را که "در اندرون" اواست،و من ِ اواست، و"مقصود"ِ اواست، مدام در آینه می جوید، در ادامه ی شمس که با کنایه می گوید: " همه ی گفت ِ انبیا اینست که آینه ای حاصل کن!":
روزگاری شد و کس چهره ی مقصود ندید/  ساقیا آن قدح آینه کردار بیار

در سراسر دیوانش همه جا در طلب ائینه ی گمشده ی خویش است. از " ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم" تا "حجاب چهره‌ی جان می‌شود غبار تنم...". همه  با مفاهیمی کنائی واستعاره هائی  گاه حجمی وچند بعدی که میتوانست هم ناقض او، وهم نجات دهنده ی او از تکفیرو تعزیر باشند، که این شیوه  و شگرد خاص حافظ  بود ، وهمه می دانیم ، وکار من در اینجا نیست.

معذالک عجیب است که در یک تفکر رها و بی بند( نه بی قید) دفتری هم آهنگ ارائه میکند. و تا به خودش دروغ نگوید دروغ هم می گوید.(مثلا درابیات شاهد ودر ابیات مدیحه ، ولذا سستی که به آخر بعضی از غزل های خود، وگاه به زیبا ترین ها شان ، اضافه می کند.و یا می کنند) که در خوانش بی مرز اعصارموید و مقبول مانده است.واین، راز همان هنر زبانی است که او خودش را می تواند در یک تفکر منفی مثبت کند. عارف نیست ولی عرفان را از صوفیسم کوچه و بازار جدا میکند. وهمین اورا از صاحبان ِ تذکرت الاولیا و مثنوی معنوی وگلشن راز جدا میکند.  در این رده اورا در کنار حلاج و سهروردی وشمس تبریزی می بینیم . از آن که خدایش را در" انا" میدید تا این یکی که در پاسخ ِ "- خدا مفهومی بیکرانه است " به فقیهی گفت: بیکرانه توئی ! و به او که خودرا"ولی" می خواست به کنایه در آمد که : - تو اگر شیخی و صدر نشینی، در من بنشین! سهمی از زبان حافظ بر این من ِ پنهان میگذرد: استعاره ها و رابطه هائی  محجوب که حجمی از نگفته بجا میکذارند. ودر واقع تکنیک زبانی او به کمال که میرسد همه بر سراین" نگفته " می گذرد.که نبض حرف حافظ است. حافظ شناس اما این حرف را ناگفته می گذارد چون نگفته ها را نمی یابد.نمی خواند. جدا کردن عرفان متعالی از صوفیسم ِکوچه و بازار، در قرن هفتم و هشتم و نهم کار ساده ای نبود، هنوز هم نیست. مبارزه ای که همیشه در پرده رفته است. برعکس ، درویش مسلکی وصوفیگری در ادب فارسبی بردش از آنست که همیشه از برد فلسفه(حکمت) از یکسو، واز برد هنر (شعر) از سوئی دیگر استفاده کرده است. از فلسفه ضعفش را واز شعر بی منطقی اش را( فلسفه هم آنجا هائی ضعیف می شود که می خواهد منطقش را از شعر بگیرد). ما ایرانیها اولی را به یونانیها دادیم و دومی را به عرب ها، در هر شکست.(در تاریخ نویسی البته). به آنها ندادیم، در تاریخ به حساب آنها گذاشته شد.آنچه برای خود ما باقی ماند درویشمسلکی بود. که هنوز با ماست. ورونق خانقاه هاست. 

در ظلمت ِزبان
 حافظ می اندیشد، به شعر می اندیشد . یعنی نوشتن و نویسش مسئله ی اونیست. اگر به شعر رسید آن را می نویسد. ولی اگر هر آینه به شعر نرسید، چیز هائی می نویسد که شعر نیست .اما به هرحال موزون ومقفی است. مشکلی بنام نوشتن، و یا دغدغه ای برای نویسش ندارد. مثل دغدغه ی شمس که نویسش را مسئله ی ما، مسئله ی خود ، ومسئله ی غیر می کند . چگونه نوشتن برای او چگونه مردن است . ولی برای حافظ  چگونه گفتن چگونه زیستن است . هر دو در برابر زبان ایستاده اند : در برابر ظلمت، ودر تاریکی . وزبان که بازمی کنند تاریکی در تاریکی است. هر دو در ظلمت زبان است که به دیدار آنچه می جویند می رسند . یکی عطش سخن وشور گفتن می خواهد:( غلام آن کلماتم که آتش افروزد / نه آب سرد زند از سخن بر آتش تیز). وشمس غبن نوشتن دارد : (عبارت تنگ است. زبان تنگ است). برای او کلمه ی حال  کلمه ی مآل است. همیشه واژه ی نیامده ای هست که باید از راه برسد : – بروید وبه مولانا بگوئید یک لقمه لغت بفرست!

حافظ درهمان منظومه ی لغوی محدودی  هم که دارد( و همه میشناسیم) با جا ونقش خاصی که در مصرع به لغت می دهد معنی دیگری که خودش می خواهدودر کتاب لغت نیست از آن طلب می کند واز طریق همین توانائی است که آن محدودیت و فقر واژگانی راکه دارد جبران می کند،(گو اینکه قدرت متعال این فن در کیمیای نظامی است). نمونه ها بسیارند،برای مثال  واژه ی رهزنی را، که فراوان هم بکار می کیرد،طوری بکار میگیرد که مارا هیچ به دنیای دزدان و قاطعان طریق نمی برد.دیشب به سیل اشک ره خواب می زدم / نقش خیال روی تو بر آب می زدم).و یا درشعبده ای که با مصوت ها میکند تا در مصرع و ریتم کلمه ها،  اسم ها قدرت فعل می گیرند .(بدون شوخی های رایج این روزها). بیاد می آورم روزی را که با شاملو بر سر این نکته، توقفی بر این بیت داشتیم : قیاس کردم و تدبیر عقل در ره عشق / چو شبنمی ست که بر موج می کشد رقمی. واینکه "شبنم" و "رقم" هردو اسم اند ولی در مصرع توانائی ِفعل را دارندچون در خوانش ِدلپذیر ما این هردو طوری کشیده میشدند که فعل "می کشد" خود فراموش می شد . در مطلع همین غزل (زدلبرم که رساند نوازش قلمی)، به پیشنهاد او ،آنروز، خواستیم از سر تفنن به جای کلمه ی "نوازش" چیز دیگری بگذاریم  که در عین حال از مفهوم نامه نویسی، که منظور حافظ بوده است، دور نشویم. نشد. حتی خودرا از مفهوم "نامه" هم آزاد کردیم وتمام کلمه هائی را که می شد جای" مفاعلن" را پر کند امتحان کردیم، نشد. آنروزهیچ وازه ی دیگری نمی توانست به زیبائی ِ "نوازش ِ" جای مفاعلن بنشیند.تحسین ما آنوقت ها هرچه بوددر این نوع غزل ها، از همین نکته ها ونوع آنها بود که نمی دانم چقدر شاملو در حافظ ِخود دنبال کرده باشد. گر چه درهمین غزل ناگهان در بیت بعدی در این مصرع سقوط می کنیم: زمال وقف نبینی بنام من درمی . این دیگر از بی در و پیکری ِ غزل است که از هر سو همه جور می پذیرد.

اینکه با حافظ غزل تمام شده است، حکم سردستی وبی مطالعه ایست. حافظ ختم غزل نیست.آخر ِ غزل فارسی حافظ نیست. غزل آخر هنوز سروده نشده است. حتی حافظ هم هنوزآخرین غزل خودش را نسروده است، چونکه زندگی ِپس از مرگ دارد. چونکه در دهان ِشارحان ِخود منتظر حرفی نگفته مانده است . " تمام حرف برسر حرفی ست که از گفتن آن عاجزیم ".

  بااینهمه درنظر من زبان حافظ نه زبان مبارزه است ونه زبان فلسفه. زبان او زبان فاصله، وزبان تاخیر است.وهمان جاهاست که معمولا قربانی تاویل حافظ پژوهان میشود.چرا که حافظ حرفش را در فاصله ی بین چیز ها و واژه ها میزند(چیزها اعم از ذات و از معنی). آنچه در چیزها و واژه ها حرف می زند(حرفی که در چیز ها و واژه هاست) تفاوت است، که پنهان و نا مرئی است،وگفتنش را به تاخیر می اندازد.حافظ شناس باید این نوع از دیدن ِحافظ را که دیدن ندیدنی هااست بشناسد، طرز نزدیکی او به حقیقت ِاشیا ، به واقعیت ، ورفتاراو با امر واقع را، فاصله و تاخیر در ابلاغ حرف را،و فراموش نکند که همه ی اینها در زبان او تظاهر می کند ونه در اندیشه ی او. زبان شعر را مفهوم کلمه ها نمی سازد، کلمه ها می سازد .ما باید مفهوم زبانکاری(لانگاژ) را از مفهوم زبان(لانگ) جدا بینگاریم .وبا این خوانش بتوانیم خود را در فا صله وفضای بین چیز و زبان بنشانیم. و فاصله را پر کنیم.و این یعنی اسپاسمانتالیزه کردن ِ دید. (البته این درآن  تعداد از شعرها و متن هائی اتفاق می افتد که ظرفیت این نوع خوانش رادارند).در اندیشه هائی که از کیمیای زبانی او بر می خیزند .وگرنه کار نویسش در حافظ از همان قرار و قرار داد هائی استفاده می کند که پیش از او می کرده است. حافظ در نوشتن شعر هیچ چیزی را بهم نریخته است. در برابر هیچ قاعده وقانونی برنخاسته است. قدرت او در این است که طرز و تکنیک دیگران را بهتر از خود آنها بکار می گیرد، جزآنکه در زنگ حروف بدهکار همشهری خود سعدی میماند ، که از میان ده های آنچه در ذهن دارم دوست دارم اشاره به این یکی بکنم ، که نه فقط بخاطرطنین ِسین هایش می خواندم، زمانی که با مادر تمام ِاورا، وحالا که تنها اینجا، گاهی به تورق:
رشته ی تسبیح اگر بگسست معذورم بدار
دستم اندر ساعد ساقی سیمین ساق بود

یدالله رویائی

آبان 1384

این مقاله به تقاضای روز نامه شرق نوشته شد ونقل آن درجای دیگر بدون اجازه ی یدالله رویائی ممنوع است . ویژه حافظ شماره 621

novembre 2, 2005

لبریخته ۵

در چشمی باز
چشم دیگر باز می‌روید
و در چشمی،  باز
چشم ِباز ِ دیگر می روید
و باز در چشمی
چشم ِ دیگر می‌روید باز
و سرانجام در دوردست
نمی‌دانم چیزی
                    در چیزی که نمی‌دانم چیست
                                                        می‌روید.