octobre 2, 2005

- دورتر !

عباس عزيز،
اين مردمی که سفر می‌روند برای نياز به دورتر رفتن است. دورتر از اينجايی که هستيم. و اين مردمی هم که در سفر کتاب می‌برند، اينهمه مسافر، با اينهمه کتاب‌های نخوانده در چمدان، برای آن است که کتاب، سفرشان را دورتر می‌برد.
من البته هنوز نتوانسته‌ام اين را بفهمم که چطور می‌شود هم توريست بود و هم خواننده‌ی کتاب. ولی اگر خودم را در جلد گيل گمش، يا اوليس، يا گاليور بگذارم، يعنی در جلد ديدن، خودِ سفر يک خوانش می‌شود، و کتابِ توی چمدان يک بالش، برای خواب. مثل خواب بزرگِ حلاج بر بالشی سنگی، که بر آن می‌خوانيم: آن‌که بلا را با خود دارد کتاب را با خود دارد.
( هفتاد سنگ قبر،ص79)
در يکی از سواحل سوماترا کتاب‌های پراکنده‌ی بسياری را ديدم که آب نبرده بود. فکر می کنی پس کتاب‌هايی را که آب برده بود، کجا برده بود؟

تا وقت ديگر، قربانت
يکم اکتبر 2005 نهم مهرماه 84  

 

يداله رويائی @ royai AT orange DOT fr octobre 2, 2005 2:39 PM || Balatarin
Comments

Thanks for the special work and information! roulette odds

Posted by: Molli at mai 14, 2006 12:53 PM

This is the coolest La Cocina.

Posted by: carole at mai 1, 2006 11:54 PM

Hi there! Your site is cool!

Posted by: Chuke at mai 1, 2006 12:24 AM

This site is a lot of fun very well designed.

Posted by: lizbeth at avril 25, 2006 8:08 AM

Hey man...sorry I missed the party.

Posted by: kori at avril 24, 2006 9:11 PM

Hello! Very interesting and professional site.

Posted by: pennie at avril 20, 2006 8:59 AM

I like your website alot...its lots of fun... you have to help me out with mine... xanax dosages

Posted by: micheal at mars 29, 2006 12:35 PM

سلام آقاي رويايي عزيز...خوب ايد؟...چرا اينجا به روز تازه نيست؟...و من كه سفر مي روم هيچ كتاب اي نمي شوم ولي همه ي كتابهاي نخوانده من مي شوند و چون نخوانده ام گم ام و بعدش هم همين ديگر...و من همين گم شدن اش را دوست دارم...چه در كتاب سفر و چه در سفر كتاب...و باز دورتر........راستي آب كتابها را جايي نمي برد .من فكر مي كنم آنهايي را كه آب برد موج بودند...مي روند و مي آيند و...بلا مي شوند...منتظر پست جديدتان...هميشه خوب و سر خوش باشيد ...دست...

Posted by: نقطه الف at octobre 18, 2005 3:59 PM

من اين نوشته ها ي به عباس عزيز را بهترين نوشته هاي كل اين حلقه ميدانم
عليرضا

Posted by: عليرضا at octobre 18, 2005 2:32 PM

آقا يدالله سلام ! نظرت چيه ؟ دنبالش مي گردم . يه سر بزن و يا علي .

Posted by: habib at octobre 18, 2005 9:47 AM

به نام عريان ترين واژه
مطالب شما واقعا زيباست
به كلبه ي ما هم سر بزنيد
كتاب جنس سوم با بازار آمد...........!

Posted by: هیئت مرکزی دیدگاه عریان at octobre 17, 2005 8:40 PM

جالب بود

Posted by: عليرضا at octobre 17, 2005 6:48 PM


چشم از من اگر برود
من از چشمِ دوباره می افتد
باچشمهای بعدی ِافتاده
چيزی آرام از منظره رفته است....

Posted by: keivan ghanbari at octobre 14, 2005 11:52 PM

روياي عزير
تعدادي از عكس هايم را در فتوبلاگي به آدرس :
www.cameralucida.blogfa.com قرار داده ام . حتمن از آنجا دیدن کن.
قربانت روزبه

Posted by: روزبه امین at octobre 14, 2005 3:04 PM

رويايي جان هر چه دور شويم ، دور دور حالا هر جا چه مي دانم كجايش را تو بگو ، چه با كتاب چه بي آن ، چيزي است كه با ما است و از آن نمي توان فرار كرد. انگيزه ي كوچ.

Posted by: امیر حبیبی at octobre 13, 2005 5:55 PM

البته كه نمي شود توريست بود و خواننده ي كتاب ! مي شود اما كه خواننده ي كتاب بود و توريست! اين را رويا مي گويد؟! يعني كه خود ِ اوليس مي شود و خواندن ِ اوليس! هم زمان! .اوليس شمشير مي اندازد، جلد كتاب مي شود لابد! اوليس بي نوا كه مدام استحاله مي كند از سر گردان دريا ها به سر ِ و گردن كتاب! / و آن كتاب ها كه بر آب مي روند مهم تر اند! آن ها كه بر پوسايدون خشم مي خوابانند! و آواره دراز به دراز مي شوند! نه مي ماند / نه باز مي شوند! و كتاب جلد مي اندازد/ اوليس شونده! و مي داني كه رويا! سر آخر خواستگاران را هلاك مي كند/ تنها مي ماند با يك نفر! اين طور! كتاب / انتخاب! آن كتاب ها كه بر آب مي روند! ان ها يند كه كه فتح يك نفره مي شوند! و خود انگار ، نفر مي شوند! كتاب هاب تنها مانده! چه خوب / چه خوب! / مي داني كه چه مي گويم ارباب رويا؟! / تصدقت/من

Posted by: Arman at octobre 10, 2005 6:40 PM

سلام!

شب اول

باد بیوه

کشاله ی رانم را بو می کشد و

بر بستر خالی ماسه ها

شروه می خواند

آقاي روياي! آقاي شعر! من كتاب ها را در سفر گاهي به آب مي زنم كه حرف ها را با خود ببرند رودها... زن همزادم سعيده كار هاتان را دوست دارد مي آيد...

Posted by: saeed at octobre 10, 2005 11:19 AM

ab ha ra ketab ha dour tar bordeh and
va ketab ha ra ab ha
tanha mosafer ha budand keh ja mandeh budand
dar haman nazdikiha

Posted by: savar at octobre 8, 2005 7:04 PM

دوست عزيزآقاي ((نشسته)) بابت راهنمايي تان ممنون /
هر چند نوشته ي من فرصت ديگري براي خوانش دوباره ي شماست كه مي خواهد با رو يا از احمد بگذردكه اين از خصوصيات حجم است كه فرصت دوباره ي خودش ميشود...
كه البته درك حضور دايره در ان بسيار مهم است(از ديد خود گرداني ونه از ديد بر گرداني) و...

Posted by: ahmad at octobre 8, 2005 3:40 PM

" متن " اتفاق افتاده، گذشته. " من " اتفاق مي افتد. مي گذرد و بر مي گردد. بر مي گردد و مي گذرد. تا ابد ِ " من " . ( قوم ها و ممالك ِ جهان با يك ديگر به ستيز بر خواهند خواست. در جا هاي ِ مختلف ، قحطي و زمين لرزه روي خواهد داد. - انجيل به روايت ِ متي - ) اين پيش گويي ِ " متن " ، پيش گفتن ِ كدام زمان است؟! زمان ِ سپري شده يا زمان ِ نيامده؟ براي ِ " من ِ ديروز " ( " من ِ حالا " ي سابق) سپري شده.براي ِ " من ِ حالا " ( " من ِ ديروز " ِ فردا) نيامده. " متن " هميشه از من عقب است. در عقب ِ من است. از عقب ِ من پيش مي آيد. چون گذشته كه مي گذرد از درون ِ " من ِ حالا "./

Posted by: di+go at octobre 8, 2005 2:08 PM

سلام / اين . نامه ي بود .مثل خلسه اولين بار خواندن كتاب. ارزش ادبي فراخور رويايش نداشت/ دل نوشته هاي يك اماتور! / كه قرار بود با ادرسي كه كه قرار بود سهراب مازندراني /شاعر هم استاني در اختيارم قرار دهد برايتان بفرستم./ نشد . در خوانش هاي بعدي. فكر نامه خودخيال شد.و خيال ريشه در جنونِ رويا زد. شرمنده از نوشتن سكوت روي قبر شد.

Posted by: hossein khalili at octobre 7, 2005 8:55 AM

سنگم را نوشته ام

مشقم را خط بزن

مرگ را پس بده !

این کلمات که در من سفر می روند

مثل آغاز جاده حرفی بود/ که هیچ وقت نرسید

دختران کولی امامزاده هاشم توی سرم گردو می فروشند

سنگ قبرهات گریه :

از بین سنگهام

چندتایی را برای خودم انتخاب کرده ام

به کسی بر نخورد

ژست دارم با دستهای تو

برای خودم سفارش بدهم ( ...................

Posted by: hossein khalili at octobre 7, 2005 8:41 AM

آقاي احمد در کامنت خود مطلب را اشتباهي فهميده اند . منظور از جلد ، جلد کتاب نیست. بلکه منظور نویسنده "در جلد قهرمان رمان رفتن" است، و دورجهان گشتن .
پایدار باشید .

Posted by: neshasteh at octobre 4, 2005 8:42 PM

باد است يا كه زندگي باد است؟ / در زير آّب، ماهي هشيار / از ماهي جوان دگر پرسيد. (از دريايي هاي شما ) رويايي باشيد مثل همواره

Posted by: رضا حيراني at octobre 4, 2005 8:20 PM

به جنون مبتلاشدم
نوشتم
آن قدر كه كتابي شد

كتاب را بستم
و به جنون برگشتم

هركجا باشم
در جنون غوطه ورم

Posted by: آرش at octobre 4, 2005 1:00 PM

كتاب هميشه دورتر از خود را بر خود حمل مي كند و چيزي مثل سفر را در خود مي پراكند . با كتاب هميشه در راه خواهيم بود چه با كتاب و چه بي كتاب .

Posted by: روزبه امین at octobre 4, 2005 3:57 AM

آقای رویایی عزیز !

آن کتاب هایی که بر آب می روند ، شاید همان هایی هستند که به خواب می آیند . یعنی از خواب هم می گذرند تا باز می شوند . آن جا که جاشان نیست . نام ها که از خاطر می روند کتاب ها به یاد می آیند ؛
از آن همه که نوشته ایم و بر آب داده ایم ، جمله های ترس بر لب ما می ماند ،

دریا زبان دیگر دارد . . . . .

آیا آن کتاب ها که به سفر می برند همان زبان دریا نمی شوند ؟ که نیازش به دور رفتن است .

اشتباهیم اگر حجم را درونه فرض کنیم . شعر حجم را می گویم ؛ حجم ، بیرون است ، بالا و پایین و چپ و راست و دور و نزدیک است . حجم ، بعد است . محتوی نیست ، شکل و تشکیل است .
زبان بر آب ها که جاری می شود کتاب های بزرگ تری از ما می طلبد .کتاب حافظ کتاب سعدی کتاب رودکی کتاب رویایی کتاب نیما

آن سوی آب ها دیوانگان دیگری نشسته اند که به زبان ما از ما نزدیک ترند
کتاب هایی که بر آب به سفر می روند از همه خواندنی ترند .

به مهر و با آه . سوسن

Posted by: سوسن at octobre 3, 2005 7:47 PM

كتاب, ساحل ,سفر,خوانش,حلاج, بلا و ما و...
كدام يك محل سفريم يا زمان آن ؟
و اگر كتاب در ما به سفر برود يعني در خوانش ما تفرج و تورق كند ويا در صورت ما شكل ديدن شود ( به جاي رفتن ما در جلد كتاب ) سفر ماهيتش را از دست ميدهد و ما شكل سفر مي شويم كه از چيزي دور نمي شويم بلكه ديگري ها از ما دور ميشوند حلاج شكل سفر نيست شكل فاصله ديگران است.
سفر سعي ميكند خودش را به فاصله بچسباند اما از آن دور است چيز ديگري مي شود شايد چيزي شبيه كتاب

Posted by: احمد at octobre 3, 2005 6:01 PM

به خواب همان مسافران نبرده بود؟...دنيايي كه آب برد ولي ايشان را خواب نبرد...اين هم يك چرا ندارد؟

Posted by: shamide at octobre 3, 2005 2:22 PM

...
هشدار
این کاغذ ها
که موشها از خوردن آن پر هیز می کنند
دامند
دام
به جام بلورین عمر ما
...

نصرت رحمانی

Posted by: شاهرخ ستوده at octobre 3, 2005 6:48 AM