juillet 28, 2005

عرفان ِ لائیک

 ...امروز هم این یك سوء تفاهمی است كه باید اصلاح كرد. این یك سوء تفاهم است و یا این كه تلاش عبثی است كه عرفان را لزوماً امری روحانی و ناشی از مذهب بدانیم، و یا  بخواهیم تعبیرش كنیم به خانقاه. چون روحانیت تنها در تعلق مذهب نیست، ناچار عرفانی را كه ما تعبیر می‌كنیم طبعا یك عرفان لائیك خواهد بود. در پرتو تعاریف گوناگون و مفاهیم مختلفی كه ما از كلمه روحانیت می‌شناسیم، از اسپریتوالیته به طور كلی در عرفان جهانی، (می‌گویم در روحانیت جهانی نه در شیعیسم خودمان)، با تعبیری كه از اسپیریتوالیته می‌کنیم می‌توانیم به راحتی تصور كنیم  كه در درون جوامع لائیك همیشه نوعی روحانیت بوده و هست كه تغذیه از مذهب نمی‌كند. یك نوع فرزانگی و اخلاق. یك مورال كه خارج از بستگی‌ها و تبعیت‌های مذهبی رشد كرده و یا لااقل خودش را این طور می‌خواهد. تفكر ، تفكر ِیك فرزانه و یك مورالیست است. ولی در سلسله مراتب مذهبی جایی ندارد، می‌خواهد خارج از این مراتب باشد. خواه در مغناطیسم واتیكان و مسیحیت و خواه در حوزه تشیع و تسنن. ترس این مذاهب از لائیسیته و مدنیت این نیست كه با گسترش مدنیت و افكار لائیك روحانیت در جامعه فروكش می‌كند. گفتن این حرف معنی‌اش این است كه ما در لائیسیته روحانیت نمی‌بینیم. نه، این درست نیست.  باید گفت و شناخت و قبول كرد كه لائیك، روحانیتِ خودش را دارد . و ترس مذهب در واقع این است كه با گسترش اخلاق درلائیسیته، و با عرفان لائبك، (عرفان به معنی شناخت ِناشناخته‌ها، نه صوفیسم ) كم كم  روحانیت لائیك جای روحانیت مذهبی را بگیرد.
و یا گسترش ِ این جای آن را تنگ بكند. فیلسوف‌ها و متفكران ما در غرب و شرق وقتی كه در قلمرو اخلاق، خدا، زمان وروح، وجود و انسان اندیشه می‌كنند به هر حال مشغله روحانی دارند. از نوالیس تا نیچه، از ولتر تا پاسكال، از سهروردی تا لویناس، قلمرو ِ فكر، قلمروِ روحانی است. ولی این متفكرها در سلسله مراتب مذهبی نیستند. یعنی مذاهب می‌بینند كه لائیسیته جامعه را دارد به سوی نوعی از روحانیت می‌برد كه روحانیتِ مذهبی نیست و با آن روحانیتی كه ریشه در مذهب دارد فرق می‌كند و در این‌جا به مفهوم یك مشرب عرفانی می‌رسیم. یعنی می‌توان به خدا و سفارش‌های خدا رسید بدون این كه از مذهب گذر کنیم. منظورم این است كه ما می‌توانیم از ارزش‌های روحانی یك تمدن حرف بزنیم بدون نشانه‌برداری از جای پای مذاهب و یا یك مذهب. ولی مخلوق هنر و نویسش، یا نوشتاراً، باشد. مظاهر مختلف روحانیت و یا روحانی گری، اسپیریتوالیسم، در یك جامعه كه معمولا همه در مقابل مظاهر مادی و مادیگری، ماتریالیسم آن جامعه تظاهر می‌كنند فقط نشئتی از قدرت‌های مذهبی و پیشوایان روحانی و یا از تئولوژی  ِتئولوگ‌ها و علمای علوم ِ الهی  ِآن جامعه لزوماً نیست. بلكه برعكس بیش‌ترِ این اندیشه‌های روحانیت یا عرفان ِ لائیك در عمل ساخته و پرداخته ِ مورالیست‌ها ، فیلسوف‌ها و اندیشمندان آن جامعه، متفكران‌شان و نظریه‌پردازها‌، یعنی تئوریسین‌هاشان است كه در دكترین‌هاشان درباره وجود خدا، تازه افكاری خیلی ظریف‌تر و رافینه‌تر و دقیق‌تر هم دارند.
در عین حال همّ و غم تقدیر بشر را هم دارند مثال‌های مختلف می‌شود زد. در زمان ما كوربن و میرسه آ  الیاد و دیگران كه تازه اینها فیلسوف‌هایی هستند كه در جهت فكرهای دیگر هم موشكافی‌ها و كشف‌های عجیب و دقیقی كرده‌اند. حالا غیر از كوربن و میرسه آ  الیاد مثل حتا فردید خودمان و سیمون وی و صدهای دیگر كه در صف قرار می‌گیرند. مگر ما می‌توانیم بگوییم این‌ها روحانی نبودند؟ پس ترم "اصطلاح عرفان لائیك" كه من در این جا به كار می‌برم حرف كمی و بی تأملی نیست. این ایدئالیست‌های بزرگ كه درباره اخلاق و وجدان در جامعه خودشان اندیشه و موعظه كرده‌اند بدون این كه به یك اصل یا یك مجموعه‌ای از اصول مذهبی اطراف خودشان سرسپردگی داشته باشند ما از تفكر همین‌ها فهمیدیم كه فرد ایندیویدوال حتا بدون دست شستن از شرایط مادی،  و از ماده، راضی  می‌شود که از بعصی  ارزش‌ها و معیارهای اخلاقی كه از ماورا‌ء تغذیه می‌كند تغذیه بكند، بدون این‌كه محتاج الگویی از كلیسا باشد. حتا مشرب‌های بزرگ عرفانی در شرق، كه در درون اسلام و مخصوصاً اسلام شیعی پرورش پیدا كرده‌اند مثل خیلی از دكترین‌های عرفانی دیگر كه در درون مذاهب غربی‌نما گرفته‌اند و از میان آن‌ها آدم‌ها و عارفان بزرگی را می‌شناسیم سعی می‌كنند كه مفهوم دیگری از خدا غیر از آن‌چه از خلال آموزش‌های مذهبی داده‌اند بدهند. تصویری كاملاً متفاوت از آن‌چه  كشیش و ملا یا در دیر و كنشت می‌گیرند و می‌خواهند شناخت خدا را در انحصار و صلاحیت كلیسا و مسجد قرار بدهند. یا در انحصار  معبد و كنشت و دیر. اگر این عارف‌ها، برای پیشبرد كارشان به مصادیق ناشی از مذهب، متوسل می شوند. البته این یك راه حل گریز از تكفیر و تعزیر و یك ترفند زیركانه است كه احساسات مذهبی را كه در بطن یك جامعه است به نوعی لائیسیزه بكنند با تلنگرها و ناخنك‌هایی كه از پرنسیب‌های همان مذهب می‌گیرند و می‌زنند. و یكی از عللی كه هیچ‌وقت عرفان را از جنبه‌ی لائیك آن ندیده‌اند همین است. معذالك این‌كه مذهب‌ها سهمی از عرفان برآمده در مذهب را لائیك نمی‌بینند و نمی‌خواهند ببینند برای آن‌ست كه خطر این نوع عرفان را همیشه حس كرده‌اند و در برابر دیده‌اند. در طی تاریخ همیشه همین طور بوده و در حذف آن‌ها  از صحنه هم  هیچ وقت تردیدی به خود راه نداده‌اند. و به هر حال به عنوان دشمنان خودشان همیشه در طی تاریخ از جامعه لائیك اینها را جدا نگه داشته‌اند. با حبس، تبعید، قتل و انواع این‌ها. از ابن سینا بگیر تا شمس و تا سهروردی و عین‌القضاه و... كه قربانی نوعی از افكارشان شدند. باید نفس فرزانه این عارفان را و همه فرزانگان و مربیانی كه به عرفان لائیك تعلق دارند كشف كرد، شناخت و شناساند. و این حقیقت را گفت كه عرفانی هست كه لائیسیته را تغذیه می‌كند و پایش در سلسله مراتب مذهبی فرو نرفته. چنین عرفانی هست. و ریشه در ذهن دارد. در هنر كلامی، در نوشت و در عبورِ از فاصله‌های ذهنی، و در پرانتز گذاشتن ِ دنیا، یعنی در شك. جلو گذاشتن چیزی به نام تردید در چیزهایی كه روبرویمان می‌بینیم. یعنی اگر انسان دوبعدی مومن خودش را از یك طرف و ایمانش از طرف دیگر در برابر ِ بعد سومی بگذارد كه از عهد آدم ابوالبشر در اختیارش گذاشته شده، آن را هم باید به عنوان اسلحه بیدار كند، این بعد سوم ذهن است كه همیشه  آن دو بعد اول را  یا كامل‌شان می‌كند یا بهشان خیانت می‌كند. این فكر را باید یاد داد.  عرفان لائیك یاد دادن این فكر و  پیدا كردن آن ذهن است. همیشه همین‌طور است. خواست خدا در زلزله شمال و یا در زمین لرزه مكزیك و یا انتقام خدا در زلزله چهار سال پیش این را صوفیسم می‌پذیرد كه توكل و تسلیم است‌، عرفان لائیك اما نمی‌پذیرد، بلکه به فكر می‌برد.  “اخلاق ِ ایمان“ و“اخلاق ِ تفكر“ این دو تا با هم سازگار نیستند. اخلاق ِ ایمان جایی برای تجربه و تفكر باقی نمی‌گذارد. این همان گول و گودالی است كه صوفیسم برای عرفان ِ لائیك حفر كرده است. در طول قرن‌ها.
                                  بر چیده از گفتگو ئی با محمد حسین مدل (پاریس 1382)

juillet 20, 2005

واریاسیون ظهر بر دار ( ۶) *

افشین بابا زاده  (لندن) 

واریاسیون1 

آفتاب
خرچنگ ظهر می تابد
براین تن ِ کشیده در آسمان می افتد
تار می بند د آسمان معلق
تاب می خورد
تنهایی
نهایی 

    واریاسیون 2 

آفتاب
خرچنگ ظهر
روی دو پا می ایستد
با چهار انگشت سرد
تار می بند د روی گلوگاه  گرم
دور گلوگاه  گرم، تنهایی
نهایی است
تاب می خورد
بر چنگ های خرچنگ
این تابش ِ طپنده ی پهناور
تنهایی
بر دار 

      واریاسیون 3 

آفتاب
خرچنگ ظهر
افتاده روی طعمه ای که نگاه  نمی کند
روی طعمه هائی که نگاه می کنند
زیر طناب بلند حقیقت
زیر طناب بلند فرهنگِ نمیدانم
زیر طناب بلند نفرت

آسمان معلق می پرسد ، می پرسد،
از نفرتِ  معلق
از تماشای معلق
و جواب های زمین روی زمین می مانًد               

       واریاسیون 4

آفتاب
خرچنگ ظهر
با چنگهای مُصرّش
پیشانی ام را می شکافد
وزیرپوستم لانه می کند

با چنگهایش چسبنده،
                         
 آنگاه
درسکوت حلق آویز ظهر
خرچنگ بر شن فرود می آید
و انتقام از طناب بالا می رود
                                    
 20 خرداد 1384

  • نگاه کنید به دریچه های شماره ی919 و954 و986 و 993 و... شهروند .
  • (به نقل از شماره 1002-24تیرماه 1384)
    (ویا در همین وبلاک مراجعه کنید به روزهای 27اکتبر2004 و 31 ژانویه و 15 مه و 2 ژوئن 2005 )

juillet 4, 2005

سینمای شعر و سینمای تفسیرشعر


                                                                                                           4 ژوئیه ، 14 تیر ماه 
                                       

عباس عزیز،

پارسال یک کانادايی به نام  رودنی گراهام (rodeney Graham) یک فیلم کوتاه هفت هشت دقیقه‌ای، ولی سی و پنج میلی‌متری ساخت با عنوان: "رویای گسیخته از پلیس" (rêverie interrompue par la police)

یک پلیس یک زندانی را می‌آورد روی صحنه، جلوی یک پیانوی باز، برابر یک پرده‌ی قرمز. زندانی با دستبند شروع به نواختن می‌کند، زیر مراقبت پلیس. راه راه‌های سیاه و سفید ِ اونیفورم زندانی، نوعی رابطه با سیاه و سفیدهای پیانو پیدا می‌کنند. اول برای این‌که انگشت‌هایش را گرم کند ضربه‌هايی و نوت‌هايی می‌زند که نشان بدهد حرفه‌ای است.
کلوزاپ مرتب روی دست‌های زندانی، روی شستی‌های پیانو، روی زه‌ها و دگمه‌ها می‌چرخید، و آن رابطه‌ها را دوباره به نوعی با هم  به را بطه می‌گذاشت. صدای سقف، صدای به‌هم خوردن و باز و بسته شدن ِ سرپوش ِ پیانو را  هی قاطی ِ موزیک می‌کرد. بعد هم  پیانیست بلند شد و با مأمور پلیس رفت.
به دوست کارگردانی که کارش را توانسته بود از تهران به کان و از کان به پاریس بیاورد گفتم : «این، شعر است. سینمای شعر، سینمای تفسیر شعر نیست.»
                                                                         تا وقت دیگر ، قربانت