mai 4, 2005

پس چرا

عباس عزیز،

چیزهايی که مربوط به شعر می‌شوند مربوط به مردم نمی‌شوند.
حداقل آن چیزهايی که شعر باید از آن حرف بزند چیزهايی نیستند که مردم از آن حرف می‌زنند. این همان فرقی است که ما باید بر سر آن تأمل کنیم. چون همیشه وقتی با چیزی فرق می‌کنیم  یعنی در چیزی با او مشترک هستیم. پس چرا آنچه را که ما به راحتی می‌نویسیم مردم به راحتی نمی‌فهمند؟

                                               تا وقت دیگر، قربانت
                                              14 اردیبهشت  1384

يداله رويائی @ royai AT orange DOT fr mai 4, 2005 6:10 PM || Balatarin
Comments

Klinton vs. Obama. How you consider, who will win elections in Unated States of America?

Posted by: XXXLObamaLobby at mars 17, 2008 1:26 AM

آقاي رويايي سلام.نمي نويسم استاد چون در شعر لا اقل واژه بي معني اي مي آيد.
فكر مي كنم دليل آنكه مردم به راحتي نمي فهمند آن باشد كه ما به راحتي مي نويسيم.خودم گاهي چيزي مي نويسم و هرگاه راحتتر نوشتم سختتر فهميده شده.شما را دوست دارم نه فقط به خاطر شعرتان كه فكر ميكنم يك كمي از درونتان را حس كرده ام شايد درون خودم را كمي در درون شما حس كرده باشم و فقط اين را مي دانم كه اين به خاطر ساختار ذهني شعر دوستان است.كه به دنبال تصوير و نه حرف هستند.من خودم هر وقت -حرف- زده ام راحت تر بوده ام (گويي احساس امنيت ميكرده ام ) و در مخاطبم برعكس بوده هميشه....
به خاطر اطناب ببخشيد.قبول كنيد كه نوشتن براي يدالله رويايي كمي سخت است

Posted by: hamed at novembre 19, 2005 7:55 AM

رويايي عزيزم باز فرصت بدست آمد و پپدات كردم تا برات بنويسم. اما راستي وبلاگ عجب جاي خوبي ست. من هميشه دنبال اين بوده ام كه هر حرفي نقدي ست. چه بسا نقدهاي ،ناقدانه خيلي سريع بي اعتبار شدند اما حرفهاي گم مانده زير سايه ى بي نامي و بي چاپي معتبر ماندند.
اما اگر ممكن شد براي من هم بنويس. من راستش موقع نوشتن به تو لال مي شوم چون حرف زدن به سياق حرفهاي شما (اگر نامه ها آينه هاي نويسنده هاش باشند كه برابر هم گرفته اند- يك جورهايي البته) كار آدم را سخت مي كند. اما تو هميشه ميتواني ،شاعر بنويسي. من هم از خودم دستكم خبر خواهم داد. البته خودن گفته اي كه نثرم بد نيست - كه نيست - ولي نثري حاصل پروسه زايمان و خلق. (راستي از آن حرفها كه در حكايت نثرم نوشتي و لابد گمان نمي كردي چاپ كنم توي رويا - وقتي هنوز درميآمد) پشيمان نيستي؟ ميدانم لطف نبود فقط شايد چاشني لطف داشت اما اميدوار ميخواهم باشم كه واقعا" "نثر بچه ي شلوغ قرن بيستم با زباني كوبنده و قاطع و ساطوري" (تقريبا" اما نه به اين نازيبايي ى نقل من از قول تو) بنظرت آمد. خوب آنهايي هم كه ميگويند: حيف است كه چرا از تصاوير وششاعرانگي نثرت در شعر استفاده نمي كني خودش يك هم نظري با تو را لو مي دهد!! چرا از تعريف و تمجيد نثرم بيرون نيامدم. فقط تو را خدا مواظب سلامتي خودت باش كه مثل تو - آن پلنگي كه در لبريخته هاي باشكوهت هست با آن استحكام زباني در رقابت با صلابت زبان حافظ - كم كه چه عرض كنيم دهه هاست نداريم. و قرنها. شوخي كه ندارم و تعارف. خواستي هم مه تواني خودت را بگيري. حقت است. كاش من به معروف ترين قيافه گيرى عالم شهره مي شدم اما تو بودم در گفتنى شعر.
قربانت مي روم. ايميل هم دارم - آخر تازگي ها باسواد شده ام, كمي, سواد اينترنتي, و جواب تو چه كيفي داد به معروفي عزيز در حيطه و حدود اينترنت و حيات كلمه -
خدات نگه دارد كه هنوز كارها داريم ما خلق خدا با اين بنده ي خوش اقبال.. از نبوغي كه خدا به اش بخشيد؟ هنوز در يك و دوي اين مانده ام كه چطور شاعر حدود صد لبريخته ي كم نظير در سطح دنيا و گاه بي نظير ميتواند قانع باشد كه بعضي كارهاي ضعيف هم كنار آنها بياورد. چون اين جور ضعف ها را نمي توانم در شعرگفتنى تو باور كنم خيال مي كنم ناشر عجله داشت تا حتي شعرهاي هنوز كامل نشده را هم لايي- لاي شاهكارها - چاپ كند. اما خوشبختانه نبوغت جبران كرد كه در سنگ قبرها حتي يك ضعيف پيداي من دستكم نشد - گيرم بعضي در حدود حكمت و ضرب المثل بمانند يعني فقط چند تا يكي دو سطري هاي كتاب. در "حتاي مرگ" آنقدر حرص داشتم كه تا آمدم ببينم تمامشان را خورده ام يا نه مقاله از حد كمي اش بيرون رفت يعني ببخش اگر كه به خود كتاب نرسيده ام- چندان. اما عوضش كلي يادداشت بعدا" برداشته ام. راستي همه بيرزهاي مازندران دنبال آدرس تو مي گردند. تب رويا هميشه وقتي قوه ي كشف ديگران (عاشقان شعر نه شهرت كه حكايت از هر شاخه پريدنهاي ناگزيرشان را در "حتاي مرگ" ابتكار مدل عزيز نوشتم) بالا مي گيرد تبي ست عجيب فراگير مثل جرقه ي يك هيجان يك انقلاب دروني.
فعلا" خدا نگه داردت كه لازمت داريم - من كه بي تو ؛خداي نخواسته؛ به جنون اشد مي افتم. گيرم كه ما جزو هزاران برگ اگر نه چند برگيم و جوانمرگي مان هم بلكه...؟ (راستي وقتي كه بميرم چقدر با من خاطره خواهند داشت؟!چقدر مهربان بودند با من؟! اين حكايتى فرهاد و فروغ و نيما و رهنما و بامداد و شاهرودي ... - خلاصه اغلب آدمها و مهربانان شعر - هم بوده. ويژه نامه پشت ويژه نامه در حاليكه دستكم نيما وقت معضل فقط آل احمد را داشت با همه ي مشرب هاي تند و نرم توامانش. گمانم شخص اش شيرين بود. نبود؟... آخرين لطف را نشنيده اي لابد كه آدمي پاك از جنس شيشه ي بدن نما يا درون نما حتي شايعه كرد كه سهراب مازندراني آنهم بطرزي اسفبار ريق رحمت را سر كشيد. شايد ديد به ما مي آيد كه درختي را در حاشيه خيابان بغل كنيم و خشك شويم آن داستان را سر هم كرد. كاش مي دانستم علت دشمني ش دست كم با من چيست؟ باور ميكني كه وقتي ديدم بدرد شعر نمي خورد ولي در عوض عاشق شهرت است همه ي اسباب - يعني خود همه اش تا نو... (كسره را پيدا نكردم براي ن؟!)- برايش فراهم كردم. حتي تمام ارتباط هايش با شاعران را فراهم كردم. والا آنقدرها نبود كه مثلا خود تو دعوتش را قبول كني!! - ما به يك حداقل ؛ از نظر خود جماعت؛ مي رسيديم كه ديدن دوستان به بهانه برنامه هاي ادبي بود - والا در يك برنامه مگر آدم چقدر ياد مي گيرد و اصلا چقدر مي شنود كه بگيرد؟؟ - و او هم از قبل زحمات مثل من (و گاه شاقه تا حد تحمل افه هاش) به حداكثر خود - عكس گرفتن با شاعران-. كار ندارم ولي از اين يكي بابت تاسف ميخورم كه حرص اينجور آدمها آرزي فراري را در من درست ميكرد كه حتي از گرفتن عكس (حالا امضا هيچ) با عزيزترين ها هم بگذرم. با خود تو فقط يك عكس دارم كه آنهم خانه ي خودم نيست در فرانكفورت و زري مينويي عزيز و محترم همت كرد و گرفت. مهمان من باشي - آنهم نه يكبار - ولي يادگاريهايش را دسته دسته ديگران رديف كرده باشند. اين يكي - حالا مي بينم؛ در تنهايي ها و دلتنگي هام- كه سوخت و سوز بود. ولي هر طور شده امسال بايد ببينمت. ديگر دلم واقعا تنگ شده برات. آدرس جديد لطف كن و البته قبل از آن تلفنت كه انگار آنچه از مخابرات سويد گرفتم باشد. بهرحال.
ديگر واقعا" خسته ات نكنم. سهراب تو 26 مه 2005

Posted by: sohrab at mai 26, 2005 1:02 AM

حالا که مرگ ٬ مرگ ديگريست: از آنجا که تويی تا اينجا کدام قبر تفسير عذاب قبر مي کند؟

Posted by: gharibe at mai 15, 2005 9:32 AM

با سلام
خسته نباشي . استاد رويايي......
------------------------------------------
خط خورده گیهای این دفتر خود نوشتاریست
تلخ
از هنگامی که عقل
ذهنییت شاعرانه را در مغزم به نیستی فرو می برد
و خط خوردگی را رقم می زند

Posted by: soshiyans at mai 14, 2005 6:44 PM

از رنج ها و شادي هاي حقيقي خود شاعرانه سخن بگو/ آن كه در رنج و شادي با تو مشترك است/ بي گمان تو را خواهد فهميد./ از عشق ها و نفرت هاي حقيقي خود شاعرانه سخن بگو/ آن كه در عشق و نفرت با تو مشترك است/ بي گمان تو را خواهد فهميد/ از زخم ها و مرهم هاي حقيقي روح خود شاعرانه سخن بگو/ آن كه در زخم و مرهم با تو مشترك است/ بي گمان تو را خواهد فهميد...

Posted by: M.Atefrad at mai 13, 2005 2:15 AM

هرگز حرفي از اين درست تر نيست! نه حرفي/ نه زنده گي اي حرفي / و نه تاسي كه كك پير پرتاب مي كند/ فقط آن درست است كه شاعر مي گويد/فقط شاعر مي گويد!...گلوي رويا/شاعر روي كوسن مي افتد - مثل فرود عصر كه بر آن - گلوي شاعر با لباس خواب روي كوسن مي افتد! كلوي رويا با جوراب هاي نوئل روي كوسن مي افتد! /و من چرا نمي فهمم؟! كه هزار سال است لباس خوابم را گم كرده ام! با پيژامه ي آهار زده مي خوابم/ مي خوابم؟!...به گمانم شعر ( شعر ِ رويا ) در بستر شكل مي گيرد! ( فكر مي كنم برتون اين را گفته بود. اين )/ آن جايي كه بد جا افتاده لاي جا ها! يعني كه جاي اسطوره انديش است! و اسطوره زي! مثل دو قلو ها كه از كمر به هم باشند! كمر رويا به مهره هاي من! و من به خيالم كه براي از ني لبك مهره هاي پشت ( اين را هم گمانم ماياكوفسكي گفته بود. اين) به رويا رسيدن بايد خيلي مجهز بود! بابت اسطور-ترس بودن ام! اغلب فكري ام كه اين "مردم" ٍ رويا ، از او/بچه-اسطوره اش ترسي اند! مهره ي پشت ( آن جا كه من و رويا مشتركيم) به گمانم زخم شده! با دندان اسب شايد! حفره! شكاف! شفاف! ناف! / و دست هاي رويا ( آن جه كه شعر مي شود) به گمانم ترسناك به چشم مي آيد! كه من سايه هاش مي بينم از پشت! / و سر آخر "همه ي حرف بر سر ×نگفتن× ٍ حرفي ست كه از گفتن آن عاجزيم "! / يعني حالا كه اين طور است ، حق با شاعر است! هميشه! حرف شعر حرف مردم نيست! /هرگز حرفي از اين درست تر نيست! نه حرفي/ نه زنده گي اي حرفي / و نه تاسي كه كك پير پرتاب مي كند/ فقط آن درست است كه شاعر مي گويد/فقط شاعر مي گويد!.../اما! آه! بله! نه! مردم-ات وقتي كه حرف نمي زنند/ ندارند ، شعر از كجا بفهمد كه در باب چه باشد/نباشد؟! ( و باز اين "سوئال" است! استفهام انكاري : نه! / اين كه شعر چطور حرف مردم را مي شنود! از طريق شاعر؟! يا از راه مهره هاي پشت؟! ... يا شايد كه نه مردم مي شنوند! و نه شعر! شاعر شايد تنها بشنود!...هان؟! )....تصدقتان گردم/آرمان

Posted by: Arman at mai 11, 2005 8:01 PM

آقاي رویائی مردم این شعر هائی که این روز ها به زبان کوچه وبازار ذر می آیدبهتر از خود شاعرانش میفهمندچون به زبان عمه و خاله و مادر بزرگ شعر می نویسند ! شما مثل اینکه این وبلاگ ها و این صفحات ادبی مجلات را نمی خوانید ؟ مردم از شعر بیزار شده ه اند .
با پوزش : دوست قدیم تو ، دانش

Posted by: م.دانش at mai 11, 2005 6:54 PM

سلام!
جسارتا: چيزهايي كه مربوط به شعر ميشوند لزوما چيزهايي نيستند كه مردم بدانها ميپردازند هرچند بدان نيازمند باشند.
اينكه شعر گفتگو و دلمشغولي عوام باشد يا خواص نميتواند باعث طرد يا اقبال شعر باشد؛ هر سخن جايي و هر نكته مكاني دارد؛ مگر نسخه هاي پزشكي مردمي براي مردم قابل فهم است؟
شعر ميتواند ميان مردم برود به شرط آنكه مثل ميوه روي پيشخوان ميوه فروشي چيده شود و هر رهگذر آن را بخرد كه دوست دارد بخورد.
شعر اگر از شعور و عاطفه گذر كرده باشد ناگزير هر كس در سير بلوغ خويش از آن گذر خواهد كرد مگر آنكه كودك بميرد.
آنچه از زندگي روايتي هوشمندانه و هنرمندانه نميكند شايد اصولا شعر نباشد. سرچشمه ي شعر شعور و عاطفه است و هر كس از اين چشمه نوشيده باشد شهروند آن ولايت است.

Posted by: سينا هدا at mai 10, 2005 6:12 PM

غدتفغدافغدفغد فغ

Posted by: ss at mai 10, 2005 11:17 AM

و چون چیزهايی که مربوط به شعر است مربوط به مردم نمی‌شود به دل مردم مي نشيند . غزل هاي حافظ مربوط به مردم آن زمان نبود اما بعد حرف دل مردم شد.

Posted by: Saba at mai 10, 2005 11:16 AM

چون شعر مي نوشند و عرق سگي مي نويسند و فكر مي كنند يك نخ سيگار آدم را آب نرمال مي كند...!

Posted by: roospi at mai 9, 2005 12:52 AM

بذار بهت گير بدم: فال بگيرم از هفتاد سنگي كه...!

" درون مقبره دو چهره ي سنگي بزرگ: در كنار صورتي از او صورتي از ديگري بگذارند. "

سنگ شهربانو

شاعري كه نگاهي افلاطوني به مردم دارد! و چه مردمي كه به شاعر افلاطون وار، نمي خندند.

Posted by: do-l at mai 8, 2005 8:32 PM

پس چه هنگامی خواهد بود آن زمان که من چیزی نمی گوییم ام تو می فهمی؟!
دوست عزیز!
اگر مخاطبان ما اندکند نه به خاطر ضعف قلم که به دلیل نبودن حس « همدلی» است! چیزی که سالهاست از مردم فاصله گرفته. فاصله دست و قلم اما گناهی نابخشودنی ست... مردم همیشه دیر می فهمند اما عاقبت خواهند فهمید!
شهیار و ترانه های او را نیز عاقبت درخواهند یافت... اما شاید کمی دیر... درست در زمانی که دیگر هیچ کس نیست!
دلنوشته هایت را بسیار دوست می دارم . چرا که بدلی نیستند. تقلیدی نیستند و خاص خودت هستند!!! مهم آن است که خودت بفهمی چه می گویی... مونولوگ بر دیالوگ ارجح است!
××سبز و آفتابی باشی××

Posted by: مهرانا at mai 8, 2005 8:42 AM

به آقای شاهرخ ستوده فومنی :
برای اینکه راه اندازی این وبلاگ از اول به ابتکار و سلیقه ی آقای معروفی بوده و زیر نظر ایشان اداره می شود. من هم برای اینکه به روز باشد یادداشت هایم را برای ایشان می فرستم که تنها نباشند و این بلاگ هم متروک نماند. چون بتدریج این رابظه ها را خیلی انسانی و مفید یافنم. البته شما در این سوئالتان حق دارید چون ممکن است سوئال دیگران هم باشد. گو اینکه حالا دیگر "عباس عزیز" یک مفهوم شده است و ربطی به "آقای معروفی" ندارد ولی اگر روزی حتی ژنی انفورماتیک هم بشوم باز نوشتن نامه ای به عباس معروفی ِنویسنده، به هر بهانه ای، برای من لذتی خواهد بود .
دوستانه: رویا

Posted by: رویا at mai 5, 2005 8:08 PM

آقای رویایی عزیز !
چیزهایی که مردم از آن حرف می زنند ، همان چیزهایی هستند که شعر می شوند . یعنی هم مردم و هم شعر دو چیز مجازی هستند که حیات آن ها وابسته به هم است . اگر شعر، تلاش در آفریدن واقعیتی دیگر دارد، پس همه مردم هم نهایتا حق دارند که در حرف های خودشان به مجاز برسند. یعنی شعرهایی که ما به راحتی می فهمیم همان حرف هایی ست که مردم به سختی بر زبان می آورند و آن چه به سختی فهمیده می شود گاهی چه راحت بر زبان می آید. نمونه اش شعرهای خود شماست . سوسن

Posted by: سوسن at mai 5, 2005 4:58 PM

مردم چيزهايي را كه شما به سادگي نوشته ايد كمتر مي فهمند، چون اين نوشته ها برايشان جالب نيستند. چون شما اين ها را به سادگي نوشته ايد و وقتي مي نوشتيد ، براي آن ننوشته ايد كه كسي بفهمد، براي آن نوشته ايد كه خودتان لذت ببريد.

Posted by: سجاد زند at mai 5, 2005 4:18 PM

چرا شما هميشه براي آقاي معروفي مي نويسيد؟

Posted by: شاهرخ ستوده فومنی at mai 5, 2005 12:15 PM

مردم ... مردم ... مردم ... مردم ...
تووده اي از آدم هايي كه اگر نباشند ، آمار ها و ارقام ، به دردي نمي خورد : مردم هستند كه عده اي بي كار و عده اي سر كار باشند .
شاعر را عشق است.

Posted by: حسین نوروزی at mai 5, 2005 11:00 AM

مردم ... مردم... مردم ... مردم ....
با مردم مشكلي نيست ، ولي با فهم شان چرا !
مردم هستند ، چون بايد جمعيت زياد شود و استكبار ، كاري براي انجام دادن داشته باشد : تجاوز به مردم ....
مرده شور اين مردم و همه مردم را ببرد : شاعر را عشق است !

Posted by: حسین نوروزی at mai 5, 2005 10:57 AM

استاد خيلي خوشحالم كه سايت شما را ديدم
فكر نمي كردم وبلاگ هم بنويسيد

Posted by: همشهري كاوه at mai 5, 2005 7:00 AM

سلام جناب رؤيايي
شاعران زبان مخفي مردم‌اند؛ مي‌گويند آنچه را كه مردم در گفتنش لكنت دارند.
مردم، روز را با زبان خود شب مي‌كنند؛ اما شب، شروع شاعرانگي آنهاست. و شاعران اما روز شاعرانگي مي‌كنند و شب غم نان دارند. رؤيايي عزيز ،آسمان براي شاعر قافيه است؛ براي مردم پردة نمايش پرواز است و خالي كه تو تا خيالش اوج دادي
خواننده و دوستدار همه دفترهاي شعرت

Posted by: رضا at mai 4, 2005 9:00 PM

چقدر شبيه آن شاعر چك گفتيد!

Posted by: shamide at mai 4, 2005 8:28 PM