février 9, 2005

درس دروغ؟

عباس عزيز،
اولين رمانی که خواندم هشت سالم بود. و همان هم هنوز بهترين قصه‌ی زندگی‌ام مانده است: چوپان دروغ‌گو.
و شنيدم که اين بهترين رمان دنيا را می‌خواهند از ادبيات درسی بيرون کنند، و از مدرسه برانند. چون درس دروغ می‌دهد! حالا بماند که در اين ميانه کيست دروغ درس می‌دهد: منابر ما يا مدارس ما؛ الهيات ما يا ادبيات ما؟
ديشب به دوست شاعری می‌نوشتم که: ما شاعران فقط جهان اطراف‌مان را می‌بينيم. مثل جهان که اطرافش را. ما اطراف جهان را نمی‌بينيم. جهان هم اطرافش را با چشم ما می‌بيند. شاعران چشم جهان‌اند. از آنچه نمی‌بينند و جهان نمی‌بيند حرف می‌زنند. از نامرئی، از پشت، از ديده ناشدنی...
متن را  با منطق شاملويی نبايد خواند. ما بايد بتوانيم شک کنيم. ما بايد بتوانيم دروغ بگوييم. ما بايد بتوانيم داد بزنيم گرگ آمد، گرگ آمد، و گرگی نيامده باشد.


                                                                                          تا وقت ديگر، قربانت

يداله رويائی @ royai AT orange DOT fr février 9, 2005 8:48 AM || Balatarin
Comments

با سلام
رويايي ,عزيز من, ترس از گرگ بهتر از اينست كه گرگ تنمان وتن عزيزانمان را بدرد,گرگ صفتاني هميشه هستند كه اگر رسوا نشوند ان خواهند كرد.

Posted by: Mohammad at février 22, 2005 5:44 PM

حالا اگر فرياد بزنيم گرگ آمده كه دروغ نگفته ايم. آنهم چه گرگي...

Posted by: كافري كه مومن ترين بود at février 11, 2005 8:55 PM

سلام شاعر گرامی
من فکر می کنم آدمها از شاعر گرفته تا غیر شاعر بنا به جهان بینی که دارند جهان را می نگرند. من دلم می خواست روزها به بزرگی و طولانی بودن دنیا می شدن تا بتوانم جهان را از هر سو بنگرم.

Posted by: خیال تشنه at février 11, 2005 8:40 AM

داريوش كبير سه دعا در حق مردمان سرزمينمان كرد كه خدايا سرزمين پارس را
از دروغ و دزدي و خشكسالي در امان دار!خدا هم چه خوب اين دعارا پس از اين همه قرن مستجاب كرد!

Posted by: حميد at février 10, 2005 6:20 PM

هميشه گرگي هست كه بايد فرياد زد ،و تاشاعر هست (هستي!) گرگ پوستينه پوش را دروغ هم راه فراري نيست!

Posted by: sefreshab at février 10, 2005 4:03 PM

بر روي سنگ، سنگي را که به زنجير بسته اند.

- سنگ پدر؟ -

به قول براهني: من اين همان هرگز نبوده ام.

Posted by: do-l at février 10, 2005 2:02 PM

رويائی عزيز،

می گويند کوروش يا داريوش در حق مردم خود دعائی کرد که خدايا ملت مرا از خشکسالی و دروغ در امان بدار. در زمانه ای که اينگونه وحشتناک گرفتار خشکسالی و آلوده دروغيم، آيا ديگر ما را دروغ بس نيست؟

Posted by: پرويز at février 9, 2005 11:35 PM