janvier 19, 2005

روايت، تعريف نيست

عباس عزيز،
تسونامی شاهد می‌خواست، نداشتيم. دوباره می‌آيد. تو به خشم خدا فکر کنی يا به قهر طبيعت، او دوباره می‌آيد! شاهد می‌خواهد. و نويسنده‌‌های ما معاصر تسونامی نيستند.
زمانی که زلزله در بم می‌آمد، روزی در مالمو  ((Malmö
سهراب مازندرانی به من می‌گفت: اين‌که طبيعت گاهی قهر می‌کند از آن‌ست که نويسنده‌های ما به آن نگاهی روائی می‌کنند. به‌نظرم حق داشت. رمان نويس‌های ما روايت می‌کنند، و طبيعت دوست ندارد روايت شود. او می‌خواهد تعريف شود، و روايت تعريف نيست.
در مانهاتان، در مونپارناس، حتا در دشت و دمن‌های نورماندی هم که می‌رفتم، در ميان مزارع اطراف هر جا می‌ديدم کمی از طبيعت را با کمی سيمان و مقداری بتون حذف کرده‌اند. امروز فکر می‌کنم اگر همين باقي‌مانده‌ی طبيعت را به شيوه‌ی ديگری غير از روايت کشف کنيم غنی‌ترش می‌کنيم. نديدنی‌‌های او را می‌بينيم، و  رو می‌کنيم، که کسی نمی‌تواند حذف کند. او هم ديگر ما را حذف نمی‌کند. انکار او طرح ديگر اوست. اين همان نگاه حجمی است. نه روائی، نه تمثيلی، و نه تشبيهی. چرا که توصيف طبيعت تعريف طبيعت نيست. تعريف شرح نيست، موشکافی نيست. تعريف عارف کردن است، عارف شدن است. ما بايد با تعريف عرفان کنيم يعنی به جستجوی شناختن ناشناخته‌ها باشيم، شناخت حقايق مرموز، رمزها. و اگر رمزی در آنچه می‌بينيم نمی‌بينيم  آن‌چه می‌بينيم را مرموز کنيم. ما بايد ياد بگيريم که مدام به امر واقع خيانت کنيم، به چشم خود خيانت کنيم. می خواهی شاهد عصر خود باشی؟ مشاهده اين نيست که ديدنی‌ها را ببينی، که سطح را بخوانی، که پوست خودت را بخوانی، و تبارت را بخوانی،
و تخم و ترکه‌ات را، و جايت را، و کجايت را. مشاهده، ديدن نديدنی‌هاست. چطور می‌توانی شهادت بدهی وقتی مشاهده‌های تو از سطح می‌گذرند؟ از سطح طبيعت می‌گذرند، از سطح لغت می‌گذرند. بايد از جسم زبان عبور کنی تا به جان زبان برسی، بايد بتوانی به پشت لغت بروی تا پشت طبيعت را ببينی. با دانسته‌های خودت نمان! سِرتق نمان! عباس، ای در، به تو می‌گويم. ورنه تسونامی دوباره می‌آيد.
تا وقت ديگر، قربانت
هجدهم ژانويه 2005 پاريس

يداله رويائی @ royai AT orange DOT fr janvier 19, 2005 2:46 PM || Balatarin
Comments

سلام ....آقاي رويايي عزيز...استفاده كردم...

Posted by: maziyar neyestani at janvier 28, 2005 10:11 PM

سلام آقای رویایی.
مقاله ارزشمند زیارت هفتاد سنگ قبر را از علی قنبری خواندم .از او قبلا شعری خواندم در دوات .آیا او ساکن فرانسه است؟

Posted by: faramarz sangi at janvier 28, 2005 10:08 PM

سلام آقای رویایی . با کمال میل شما را به رایانه نگار خود دعوت می کنم .

Posted by: مسعود at janvier 26, 2005 12:08 PM

با عرض سلام. مطلبي در باره و در نقد (نقد كتاب " هفتاد سنگ قبر" نوشته علي قنبري)- منتشر شده در روزنامه شرق- در آدرس زير بخوانيد:

www.atefrad.org/3-ashian-e-andisheh/andisheh-haye-zemestani.htm

Posted by: م.عاطف راد at janvier 25, 2005 2:11 AM

سلام بر شما . مدتهاست كه دنبال يادداشتي بودم كه ذهنم را در مورد كتاب هفتاد سنگ قبر شما راهنما باشد .. اگرچه در هنگام خواندن خط به خط كتاب گاهي ذهن متوجه چيزهايي ميشد كه بدون اغراق هنوز هميشه انگار در ذهن مخاطب ميماند اما هنوز احتياج به راهنما بود تا جايي كه امروز شرق مقاله اي چاپ كرد بر كتاب ماندگار هفتاد سنگ قبر . رد شما را كه در گوگل گرفتم وبلاگ شما را يافتم كه غنيمتي ست گران براي من جوان كه هيچ راهبر مسئول و دلسوزي بالاي سرم نبود جز همين كتابها كه ميخوانيم . امشب باز دلم هواي خواندن ترانه ي لالايي شما را دارد . الحق قامت استوارتان در شعر ستودني ست . هميشه و همچنان استوار باشيد

Posted by: محسن داودي at janvier 22, 2005 5:52 PM

چرا شعری نمی نویسید در وبتان ؟؟

Posted by: najdi at janvier 22, 2005 12:37 PM

سلام رويای عزيزم، اين متن را در روزنامه شرق امروز خواندم، گذاشتم اينجا که شما هم ببينيد./ عباس معروفی

نگاهى به كتاب هفتاد سنگ قبر يدالله رويايى
زيارت هفتاد سنگ قبر
علی قنبری

سنگ قبرها امضاى پيش اند و نشانه هاى مرگ آگاهى. نشانه هاى عجز از امكان حضورند. مرگ امكان هستمندى است كه به غير آن متمايل است...هايدگر مى گويد: «تصور مرگ من و تجربه اى كه در مرگ آگاهى از آن دارم، تنها مرا به سوى درك عدم هستى من نمى برد، بلكه مرا به درك خاص عدم امكانم مى برد. مرگ لحظه اى است كه در آن براى من امكانى جز عدم امكان وجود ندارد.»
آنجا كه با تو بودم
آگاه مرگ بودم
اينجا كه بى تو اما
يك مرگ آگاهم (ص ۸۶)
تنها در مرگ آگاهى است كه ماديت موجود بر روى زمينه هستى محو و ناپديد مى شود. آيا مرگ آگاهى آشكارا خود را در برابر موجود، ناتوان مى يابد؟ وقتى موجود از دست ما مى لغزد و از ما فرار مى كند، عدم خود را با موجود و در موجود به ما نشان مى دهد.
حق حيات تو مرگ من
و يا حيات تو
حقيقت مرگ من (ص۱۴۳)
موجودات اساساً مضمحل نمى شوند آنها تنها به عقب برمى گردند، با اين حال در پشت كردن خودشان، آنها به سوى ما برمى گردند. اين پشت كردن ما را زجر مى دهد و به ستوه مى آورد. حركتى كه از اين «پشت كردن به پيش» حاصل مى شود، يك فرار ساده نيست بلكه يك مكث معنى دارى است، يك مكث تحت تاثير افسون و حيرت.اين «پشت كردن به پيش» و دور شدن از موجوداتى كه خود را بر ما تحميل مى كنند، گريزگاهش را از نيستى به دست مى آورد. نيستى به سوى خود نمى كشاند، برعكس نيستى ذاتاً عبارت است از پس زدن و مطرود ساختن.
حضور من اينجا
غيبت تو در اينجاست (ص۲۱)#
سنگ قبرها، قاب هايى براى پشت كردن به پيش اند. اين قاب (parargon) فرم بسته اى نيست براى موضوع مرگ بلكه موجد موجبيت و سببيت اند براى اغواگرى، گول واره اند تا به تكثير دال ها بپردازند، سازه هايى متنى نه براى موضوعيت مرگ، چرا كه موضوعيت خود را اساساً دچار چالش مى كند. سنگ قبر يك سازه متنى است كه ابداً محكوم و محدود به موضوعيت مرگ نيست. در اينجا زمينه اى است كه خود سازه وارگى اش را به پرسش مى كشد. نقطه عزيمتى است براى اين كه ابژه خود را دچار انشقاق كند. رويايى در اين كتاب سازه متنى ديگرى را به استخدام درمى آورد، سنگ قبر چنان كه مى توانست يك نامه الكترونيكى را. در اينجا تمامى صفات ايجابى سنگ قبر مضمحل مى شوند و مخاطب را از اين كه رد گورى را بگيرد منصرف مى كند. سنگ ها امضاى پيش اند براى منى كه شقه شقه مى شود برسرهرسنگ. در هفتاد سنگ قبر با اين نگاه مواجه ايم كه صورت بندى مطلق زبان ادبى موجود نيست. چيزى به نام ذات شعر و ادبيات وجود ندارد، بلكه اين كاركردهاى ويژه هستند كه وجود دارند. بافتارى كه اين بار با عينك شعر لحاظ مى شود. هر سازه متنى با هر سازوكار نشانه اى مى تواند در يك بافتار در جوار هم قرار بگيرند و كاركرد تازه اى را رخنمون سازند و هيچگونه محدوديتى از جهت به كارگيرى عناصر و مكانيسم هاى خاص شعرى وجود ندارد. رويايى در بينامتنيتش متون گذشته را احضار مى كند، در فرامتن او «بافت موقعيت» تابعى از زمان است كه تاريخ و فرهنگش را حاضر مى كند. متن هاى پيشين در زمينه (Context) جديد قرار مى گيرند و تداعى هاى دال شناسى تازه اى را به رخ مى كشند. اين متن ها در محور طولى تاريخ متفاوتند كه در اين متن به يك عرض مى رسند و در همزمانى شان به حجم مى رسند. متونى چون فروغ فرخزاد، هوشنگ باديه نشين، اسماعيل شاهرودى، همجوار با آدم و زرتشت و سليمان و ايوب، همنشين با شبلى و بايزيد او نام ها را نيز مى خواند، سنگ هاى بى نام، سنگ هاى سنگ و سنگ سينه ها. رويايى هرچه از زمان خود بيشتر فاصله مى گيرد، متن را بيشتر به حال خود وا مى گذارد، چرا كه نحوى كه چند قرن فاصله دارد به سادگى نسبتى گريزنده با نحو امروز دارد، كه انگار كه خود بازى زبانى تازه اى است. هرجا كه متن ها هم روزگار اويند (فروغ، باديه نشين، شاهرودى) او در حال ساختن است و هرچه فاصله مى گيرند او در حال گزينش و فراخوان به بستر و زمينه امروز (طواسين حلاج)، چرا كه اساساً او در حال خوانش است، خوانش همزمان كل متن و پيشنهادهاى ذهن و زبانش. چيزى كه همواره در حال اتفاق است. سازوكار پس زمينه اى متن «هفتاد سنگ قبر» خود موجد موقعيتى است كه به واسطه حضور دال ها در زمينه جديد، هستمندى تازه اى به متن مى دهد. نماى متنى به مثابه عضو پس زمينه اى شامل صفحات كتابى است در قطع رقعى كه متن سنگ قبر و سرلوحه سنگ را در دو فونت متفاوت در برمى گيرد. اين تمايز بافت متنى را دگرگون كرده و متن را تابع متغيرهاى بيشترى مى كند.در پيش زمينه متن، متن سنگ قبر، توصيف سنگ (توضيح صحنه) و سرلوحه به مثابه سازه هاى متنى در محور همنشينى بافتار تازه اى را به رخ مى كشد و اين سازه ها سازوارگى شان را مضمحل مى كنند، متن سنگ قبر در اينجا واجد صفات ايجابى خود نيست، توضيح صحنه (سنگ) انگار كه توضيح نيست، به جملات پايانى دقت كنيد: ... يك كوزه گلى، يك طوطى سبز سفالى و كاشتن چند خار بيابانى در پائين گور آرامش عماد است كه مى انديشد چه غم آور است كه آدم فكرهايش را، با خودش اينجا بياورد. (ص۳۳) و يا ... جاى قدم، جعبه چوبى كوچك، چند كلوخ و پوست خشك انار ديده مى شوند و زير سنگ: خسرو توقف خود را سريع مى خواهد (ص۲۸)اين ناهمسانى (anisotropy) عناصر همنشين موجب چند لايگى متن مى شود و توضيح را به اين ورطه ابهام مى برد. و سرلوحه انگار كه حاشيه پردازى (circumstamtiality) ذهنيتى شيزوفرنيك است و البته پيرو فلسفيدن رويايى. هفتاد سنگ قبر وضعيتى كاملاً خودبسنده دارد. داراى وجهى كاملاً نامتعين و نامتعارف است و تابع متغيرهاى متفاوت و نشان از چالشى ديگرگونه.

Posted by: عباس معروفی at janvier 22, 2005 1:31 AM

با سلام حضور شما جناب آقای رویایی

امیدوارم شاد باشید و بر قرار
من چند سال پیش با کریستف بالایی همکاری می کردم در انجمن ایرانشناسی .همان موقع ها امضاهای شما منتشر شد و من مطلبی برای آن نوشتم و نسخه ای از آن را به طلایه دادم تا برای شما بفرستد .نسخه ای که بعد ها در جشن کتاب منتشر شد . اما منتظر بودم تماسی با شما داشته باشم که مقدور نشد .امیدوارم اگر امسال به پاریس آمدم شما را ملاقا کنم.
من در حال حاضر بر روی موضوعی با نام ادبیات تبعید و مهاجرت ایران کار می کنم . مایلم پرسشنامه اقتراح این موضوع را برای شما نیز ارسال کنم . لطفا ایمیل خود را برایم بفرستیدو در صورت امکان تلفن تماس .

با ارادت
شاهرخ تندرو صالح - ایران

Posted by: shahrokh tondrow saleh at janvier 21, 2005 10:53 AM

به ياد اخوان ثالث افتادم که می گفت: «رسیده ایم من و نوبتم به آخر خط... » دیوار، با تو گفتم.

Posted by: دیوار at janvier 20, 2005 1:25 AM