décembre 19, 2004

هویت ما در لائیت ماست

عباس عزيز،

به حرف‌های تو که فکر کردم، دیدم حق داری، حالا همه وبلاگ می‌خوانند. همه می‌خوانند. و آنکه می‌خواند می‌نویسد. ناچار و بی‌اختیار. نوعی خوانش، و نوعی نویسش که از سمت کاغذ نمی‌آید، از بی‌سمتی می‌آید و عادت‌های خودش را دارد، و یا دارد پیدا می‌کند. برای خودش زبانی دارد، که نه زبان کوچه است و نه زبان سالن، و گاهی هیچ ربطی به این هردو ندارد. ولی به هر حال زبانی است، و همین که زبانی‌ست، یعنی هست. و نمی شود ندیده‌اش گرفت.
زبان افشاگر است، شرح نمی‌دهد، نشان می‌دهد، می‌خواهد سخت مهربان باشد ناگهان سخت خشونت می‌کند درست بر عکس آنچه روی کاغذ بود: جائی برای تأمل.
گاهی فکر کرده‌ام که زبان در وبلاگ‌ها به راننده‌ای می‌ماند که به پشت فرمان که می‌رسد اخلاق عوض می‌کند، بی‌اختیار. شاید برای پسیکانالیست‌های ما یک دوره روانشناسی وبلاگ‌خوانی تجربه‌ای چندان دور از هدف باشد.
گفتی شصت هزار وبلاگ؟ و لابد همه ادبی! مجله می‌خواهی برای چه؟ حالا میف‌همم چرا "گردون" ات را بر این گردونه می‌گردانی.
خوشبختانه تو پرنسیپ آن را داری که کُد سایت مرا به من بدهی، و یا "حرف عبور" آن را، و ایمیل‌های رسیده بنام مرا هم رو می‌کنی. پارسال کسی به نام من یک سایت راه انداخته بود و اسمش را هم گذاشته بود "پایگاه اينترنتی یدالله رویایی"، همه جور پنجره و دریچه و در و دروازه با عکس و تفصیلات برایش درست کرده بود، و در آخرش هم یک آدرس ایمیل به نام من برای "تماس" گذاشته بود. همه کس از همه جا به یدالله رویایی ایمیل می‌فرستادند، و تنها کسی که آنها را نمی‌خواند و از آنها خبر نداشت یدالله رویایی بود! یعنی درست بر عکس این وبلاگی که در حلقه‌ی ملکوت به ابتکار تو راه اندازی شده است که در آن همه چیز رو می‌شود و ایمیل‌های رسیده را همه می‌خوانند جز خواجه حافظ شیرازی.
بعدها گله‌های بسیاری به من رسید از دوستانم و از دوستدارانی که نمی‌شناختم، که بعضشان نامه‌های خصوصی و انتیم فرستاده بودند و پاسخی دریافت نکرده بودند. و بقیه را هم لابد حضرت "سردبیر" سایت یک تنه پاسخ همه را می‌داده است!
یک خواهشی هم در این میانه می‌کنم، اینکه آن خوشنویسی "ملکوتی" را از حاشیه‌ی وبلاگ من برداری. این معنی‌اش این نیست که نمی‌خواهم در میان شما باشم. حقیقت این است که من زیاد اهل "لا مکان" و اینجور حرف‌ها نیستم. کالیگرافی را هم هنر نمی‌دانم. جائی در کتاب "هفتاد سنگ قبر" که خودت، خودِ "گردون" ات، ناشر آن بوده‌ای آمده است که: خوشنویسی دایره‌ی جهل است. ما نباید به این دایره دل خوش کنیم. حتا جلوی "لا مکان" هم باید یک لا بگذاریم. جلوی زمان اگر می‌دانستم زمان چیست می‌گذاشتم، با اینکه ازل را بهتر از ابد می‌شناسم. در واقع بیش‌تر اهل "لا" هستم، خود ِ لا. که به قول حلاج "هویت ما در لائیت ماست".
بشر امروز باید از حلاج متشکر باشد که  در برابر "هو" لا گذاشته است. یازده قرن از او می‌گذرد و هنوز بشر کودن گرفتار و هم "هو" است.
همه به جستجوی هویت خود هستند و در این جستجو به جان هم افتاده‌اند: هویت‌های قومی، هویت‌های مذهبی، هویت‌های فرهنگی و ملی‌شان را به رخ هم می‌کشند. در شرق و در غرب، و غرب و شرق، همه به جان هم افتاده‌اند تا از "تعلق" بربریت بسازند.
هویت ما در لائیت ماست، باید این سخن حلاج را بتوانیم درک کنیم، و ادامه‌ی او شمس تبریزی را، "کشف غیر" را. ما باید بتوانیم خودمان را حذف کنیم، در خودِ دیگری. خود را در غیر خود حذف کنیم، و یاد بگیریم که در خود به جای این‌که به دنبال کشف "هو " باشیم به دنبال کشف او باشیم. و او "دیگری" است.
حلاج برای همین ایدئولوژی انسانی‌اش بالای دار رفت، ایده‌ای که همه‌ی ایدئولوژی‌های مذهبی و سیاسی را پشت سر می‌گذارد.
چه فایده که دار حلاج را بستائیم ولی اندیشه‌ی او را هضم نکنیم؟ این‌همه ادبیاتِ دار برای حلاج، از شعر و از رمان، اگر به ما حذف هویت و حذف تعلق نیاموزد، آئینه‌ای برای خشونت و بی‌رحمی می‌گردد، و عشق به کشتار و سر بریدن و وحشت.
                                                                         تا وقت دیگر: قربانت

يداله رويائی @ royai AT orange DOT fr décembre 19, 2004 1:09 AM || Balatarin
Comments

That's way the bestest asnwer so far!

Posted by: Elif at février 3, 2013 4:11 AM

از آقای جامی بعید است این حرفها . خود جامی می داند که زمانی از دوستان نزدیک چماغ بدستان بوده. بهتر است آقای مهدی جامی اول در مورد "فعالیتهای فرهنگی خود " در ایران کمی توضیح بدهند سپس دیگران چون آقای رویایی جواب سوال ایشان را بدهند. نکته آخر اینکه اگر آقای جامی تا این اندازه حافظه ای قوی دارند چرا موش و گربه بازی در می آورد و توضیحاتی که آقای رویایی به عنوان گزارش از کنگره پن در مکزیک داده بودند را نخوانده که من فکر می کنم خوانده است آقای جامی .

پیشنهاد به آقای رویایی: شعر و زندگی تو جواب است

Posted by: من at mars 1, 2005 6:57 AM

سلام آقای یدالله رویایی یا همان آقای هفتاد سنگ قبر یا آقای لبریخته ها یا...
راستش من وبلاگ را اصلا محیط خوبی برای پیوندها نمی بینم بخاطر اینکه بیشتر منولوگ است تا دیالوگ .حالا مثلا یدالله رویایی از صفحه کاغذ رفته روی صفحه شیشه ای وب اما هیچ فرقی نکرده بازهم باب گفتگو حتی توی روشن فکر ترین گروههای ما وجود ندارد . رویایی هم مثل همه مرده یا زنده بودنش فرقی نمی کند بخاطر اینکه تنها یک سهم از اسطوره شدن خود را می برد وتعرییف وتمجیدهای همیشگی .اصلا وبلاگ به نظر من تبدیل شده به شومن بازی نسل قبل که با این فضا هیچ انسی ندارند .نمونه اش نوشته های عباس معروفی یا رضا قاسمی که تبدیل شده به صادر کردن بیانیه های دست چندم سیاسی من فکر می کنم این خیلی بد است که گفتگو نداریم

Posted by: سیامک مهاجری at janvier 12, 2005 3:47 PM


مطلبی با عنوان « هويت ما در لائيت ماست يا در بلی ات ما؟» در پاسخ به اين نوشته آقای يدالله رويايی، در وبلاگ من در آدرس زير بخوانيد:

www.atefrad.org/3-ashian-e-andisheh/andisheh-haye-zemestani.htm

Posted by: M.Atefrad at décembre 30, 2004 8:56 AM

افسوس که نتوانيم خواهش يک شاعر را برآورده کنيم.
سفسطيون هم لااقل تبصره ای برای انجام يک خواهش داشتند. ضمن احترام به نظر سيبسنان ولی معتقدم که اين خواهش ساده ی رويايی :" اینکه آن خوشنویسی "ملکوتی" را از حاشیه‌ی وبلاگ من برداری. این معنی‌اش این نیست که نمی‌خواهم در میان شما باشم..." که ديگر نقد و تخطئه نمی خواهد.
مگر نه اينکه آقای سر حلقه ی ملکوتی مان داريوش رهنمود داده اند که:" از برای توضیح معنی آزادی ، اول باید این معنی را فهمید که در عالم هیچ حق و هیچ تکلیفی نیست که حد معینی نداشته باشد و حد آزادی این است که آزادی هیچ کس به حق هیچ کسی خللی وارد نیاورد." آيا اين تحميل سليقه بی رحمی و غير انسانی نيست؟

Posted by: سلامی و کلامی at décembre 23, 2004 1:54 PM

آقای موسوم به علاقمند رويايی،
آقای رويايی جايشان در حلقه ملکوت محکم است و مورد احترام همه ما هستند. شما بی خود نگران ايد. ايشان هم به سخنگو نياز ندارند. ظاهرا تازه به جمع خواننگان ملکوت وارد شده ايد و وحشت کرده ايد که اينجا حرف را نقد و حتی تخطئه می کنند. نه علاقمند جان! من برای رويايی احترام قائلم ولی سخن او را آيه قرآن نمی پندارم. خود او هم به اين شيوه اعتراض ندارد شما چرا سپر برداشته ايد؟ من اگر اعتراضی هم دارم با نام خودم پای آن را امضا کرده ام. شما که ظاهرا کار آسانتر ستايشگری را پيشه کرده ايد چرا پشت نقاب مخفی می شويد؟ نکند ريگی به کفشتان هست؟ يا می ترسيد نقاب برداريد و ما ببينيم پشت آن نقاب هيچ نيست جز صورتکی ياوه که با هر نقدی ذهن اش ويران می شود و با هر سوالی ارکان وجودش به لرزه می افتد؟

Posted by: مهدی جامی at décembre 22, 2004 7:52 PM

what really knocks me out is a book that,when you are all done reading it,you wish the outher that wrote it was a trrific friend of yours and you could call him up on the phone whenever you felt like it."Holden caulfield
اينجا هم همچين خاصيتي دارد.وقتي چيزي اينجا مينويسي ما ميتوانيم پيغام بگذاريم كه عالي بود يا چرند بود يا هر چيز ديگر بنا بر بضاعت خودمان يا به قول خودت فرهنگ خودمان .ميخاهم بگويم اين نوشته آخرت عالي بود.بعضي متن ها هستند كه وقتي آدم آنها را ميخواند احساس مي كند نويسنده كنار دستش چاقو گذاشته براي زخمي كردن مخاطب.مثل ماركس جوان .يا آدورنو يا كوندرا در وصاياي خيانت شده.اين هم از آن متن هاست البته اينجا لحن ملايم است شايد بهانه اي براي تندي نبوده.

Posted by: khosro at décembre 22, 2004 8:56 AM

سرور من رويايی عزيز! چرا حواست نيست که اينها تو را آورده اند به ملکوت تا با آرامش و خيال راحت دسته جمعی له ات کنند؟ عباس معروفی عزيز تقصيری ندارد و نيتش خير بوده، ولی بهتر می بود سابقه قبله عالم ملکوت و اعوان و انصارش را قبل از ورود به حلقه کذايی جويا می شدی. فردا که از اسمت استفاده شان را کردند، دسته جمعی می ريزند سرت برادر. با ملازاده و مريد امام محمد غزالی مگر می شود هم حلقه ای شد؟

Posted by: علاقمند رويايی at décembre 22, 2004 3:00 AM

آقايی که مهدی جامی نام داری! بساط چوب و درفش را ببر به همان محکمه ای که سالهاست افتخار داروغه گی اش را داری! حاليا معيار حضرتت اگر امضا پای سند مظلوميت چند آخوند است، معيارت هم پيشکش همان محکمه ات!

Posted by: علاقمند رويايی at décembre 22, 2004 2:52 AM

حضرت اجل "مهمان ملکوت"! توجيه خبط می کنی؟! يدالله رويايی از معدود اهل قلم ما است که در هيچ دسته و گروه خودش را حبس نكرد و آزاد و آزاده ماند. رويايی شاعر عبور از چراغ قرمز هاست. حالا تو داری تأويل کذب از خوشنويسی ملکوتی ات به مردم تحويل می دهی؟! تربيت هم خوب چيزی است حضرات ملکوتی! لااقل هنر نمی شناسيد، حرمت اهل هنر نگه داريد!

Posted by: علاقمند رويایی at décembre 22, 2004 2:45 AM

عرض سلام خدمت صاحبخانه ی این وبلاگ ... اینکه هویت ما در لائیت ماست حدیث دیرینه ای است و گاهی آنقدر این ( لا ) غلیظ میشود که هویتمان را با خود میبرد تا جایی که مانند رودخانه ی سیلابی با خروش آغاز میکنیم و در برهوت بی هویتی محو میشویم ... بله به روایتی شصت هزار وبلاگ .. و همه ادبی و گاهی هم بی ادبی ! ... جالب آن است که احساس میشود دوران معاصر دوران بده بستان در عرصه ی نوشتن است ! البته اگر روزی قرار باشد همه ی نویسندگان بزرگ کارهایشان را در این وبلاگها عرضه کنند کار بر آنها مشکل خواهد شد نه از حیث مادی ! بلکه از حیث انبوه خوانندگان دست به نقدی که تنها دیگر خواننده نیستند و نقاد هم هستند و کمی جرات و جسارت میخواهد نوشتن درین عرصه . البته کاش معنی فدای نوشتن نشود که اگر روزگاری حلاج تنها با یک ( لا ) همه ی گفتنی ها رو میگفت امروزه بسیاری تا آخرین قطره ی جوهر مینویسند و می نویسند ولی هنوز حرف خود را نگفته اند ... مرا ببخشید که نوشتم ... تنها بعنوان یک خواننده ی خرده پا و رهگذر ! ...

Posted by: رضا at décembre 21, 2004 2:54 PM

با سلام
شما را از طریق شعرهایتان می شناسم. در همان دوره، نوگرا بودن در شعر ، در میان برخی از کسانی که از شاعران کلاسیک ما خدا ساخته بودند و هرگز بی تعصب به تحلیل آن نپرداخته بودند، شما بی پروا با سبک جدید خود پا به عرصه گذاشتید . از اینکه بی پروایی در سخن شما هنوز شعله می کشد، خوشحالم.

Posted by: خیال تشنه at décembre 20, 2004 11:40 AM

شما آدمای معروف همیشه یه چیزیتون هس ... در ضمن ممنون میشم به من هم گاهی سر بزنید و کارمو نقد کنین!

Posted by: dokhtare_jahannam at décembre 20, 2004 2:09 AM

از هر دید درست یا غلط بسیار جالب بود. برخی نوشته ها فقط حرف نیستند خود عملند .

Posted by: علیرضا at décembre 19, 2004 5:24 PM

سلام

در باب برداشت آزاد شما از گفته ي آن سردار حرف هايي هست, ظاهري ترين برداشت از انا الحق حلاج آني ست كه عاميان هم گفته اند. آشنايان با ادبيات عرفاني مدانند كه برداشت ديگري هم هست كه مي گويد: سري كه آن يار سر دار بدان بلند كرد نه نفي هو كه نفي انا بود و اين كه هرچه هست اوست و ما و مني نيست و مني بي او نيست.... و اشارتي كافي ست.

در باب كتيبه ي حاشيه ي ملكوت, نشان ملكوتيان شعري از ديوان شمس است, آيا زمزمه ي اندر ملكوت و لامكان بيشتر نشان از لاي حلاج وار و شمس مولانا و لامكاني ندارد تا لائيتي كه خواست شماست؟ مشكل نه جهل خوشنويسانه است , نه كودني بشر خداباور, كه همان خودي ست كه با حذف او و بي ديگري به بي هويتي مي رسد و هويت اش مي انگارد.

عرفان را دست مايه ي ايدئولوژي از هر سنخي نكنيم, نه با حذف خود, نه با حذف ديگري. عرفان هم در جستجوي حقيقت است نه هويت, اما آن لائيت آرماني از جنس حقيقت است يا هويت؟
هميشه در ذم ايدئولوژي و جزم انديشي شنيده و خوانده ايم, كه ايدئولوژي ها به تجربه نه تنها هويت كه دستگاه حقيقتي را به همراه مي آورند و بايستگي ساخت آدمي ديگر و عالمي ديگر را بر زمين و در زمان در بهشت آرماني اين جهاني شان نشان مي دهند. دوست دارم بيشتر از اين ايدئولوژي انساني بدانم كه متا ايدئولوژي ست و حقيقت است نه هويت, و آرمانشهرش بر سر دار انا الحق.

با مهر, مهمان ملكوت

Posted by: مهمان ملكوت at décembre 19, 2004 8:31 AM

آقا سلام
بدجوري تيغ به سمت خوشنويسان كشيده ايد. در ضمن بهتر است يك لينك در سايت خودتان درست كنيد و يا اشعارتان لينك بدهيد.

Posted by: شاهرخ ستوده فومنی at décembre 19, 2004 5:11 AM

استاد رويايی،
حرفهای قشنگی است ولی من از بس حرف بی عمل شنيده ام دوست دارم حرفهای قشنگ را با عمل آدمها بسنجم وگرنه هرکس هر حرف قشنگی بلد است می زند و در عمل راه خلاف آن را می رود و به ريش همه می خندد. من فکر می کنم حرف های شما يک حلاجی درست و حسابی می طلبد و اميدوارم همين روزها اين وظيفه ملی و ميهنی را انجام دهم تا ببينيم روشنفکران طراز اول ما جماعت در چه عالمی سير می کنند و عالمشان چقدر بامعنا ست. و خدای ناکرده فکر نکنند هنوز هم در بر همان پاشنه چهل سال پيش می چرخد که هر چه دلشان خواست می گويند و از کسی صدا بر نمی آيد و اتوريته ايشان آنها را در برج عاج نقدناپذيری می نشاند و تنها کاری که از جماعت ما انتظار می رود کف کوبی و زهازه گفتن است.

اما حاليا مايلم به يک پرسش من سرراست جواب دهيد. اگر درست يادم مانده باشد شما در اجتماع انجمن قلم در مکزيک زير بيانيه را امضا نکرديد چرا که به اين اعتراض داشتيد که در آن نام چند روحانی زندانی در ايران هم آمده است. حرفهای تندی از شما به خاطر می آورم ولی برای اينکه از انصاف دور نيفتم چون متن اش را در برابرم ندارم نقل نمی کنم. آيا آن زمان که از امضای بيانيه خودداری کرديد - يا به آن اعتراض کرديد؟ ترديد از من است- هم همين طور آزاديخواهانه که اينجا نوشته ايد فکر می کرديد؟

سالهاست اين موضوع روی دلم مانده و با نام شما پيوند خورده. به من بگوييد که اشتباه می کنم. و يا بگوييد چرا آن حرفها را زديد. و آيا هم امروز نيز می توانيد با صدای بلند همان حرفها را بزنيد يا از آن متاسف ايد؟ نکند فکر کرده بوديد چون مکزيک از ما خيلی دور است صدایتان به ما نمی رسد؟

همسايه شما
مهدی جامی

Posted by: مهدی جامی at décembre 19, 2004 2:13 AM
Post a comment









Remember personal info?