novembre 29, 2004

یک شعر منتشر نشده

186


از شانه که نوشید م
شانه آسمان می شد
و چیزهایی از چشم
بر شیبِ  شانه آسمان را جاری می کرد

از شانه که می نوشم
شانه د ر نشانه
شانه:  سنگپاره
شانه:  سنگ

شانه در شبیّت ِ شبانه  ماه
آسمان:  زن
آسمان:  گنا
ه


از دفتر « لبریخته ها»

novembre 22, 2004

اسطوره‌ی هول

                                                                                   «هولی استاده به  ره  می‌پايد» - نيما


 

من با تو حرفی دارم ولی برای طرحش بايد حرفی پيدا كنم، مثل كلمه‌ای برای كلمه. داده‌ی اولی وجود دارد، در حالی كه دومی بايد وجود پيدا كند. چيزی اتفاق افتاده و چيزی بايد اتفاق بيفتد، و شاعر همين كه حادثه را آفريد اهل هول می‌شود. و هول او بيش‌تر از گروهی بر می‌خيزد كه به مرحله‌ی اول نرسيده‌اند يعنی اصلا حرفی ندارند، و كم‌تر از گروهی بر می‌خيزد كه حرف دارند و نه طرح تازه‌ی حرف را، كه طرز را دارند و طراز را ندارند‏، غرض هست ولی غايت نيست.
نيما حرفی دارد، ولی برای طرح‌اش علامتی از حرف می‌دهد. و همه‌ی آن‌هايی كه از حرف بيزارند و يا آن را در خودش می‌فهمند. يعنی حرف را در خود حرف می‌فهمند و نه در فاصله و در دام، همه، مثل هولی سر راه او می‌نشينند. و نيما در دام حرف است، و يا حرفی است در دام.  و اين گونه است كه حرف به حرف می‌رسد، و كلمه در دام خودش می‌افتد، مثل زمانی كه هنوز شعر واژه‌ی شعر را نمی‌شناخت، يعنی جايی كه در آن خود را به خود ببندد. اما وقتی كه شعر واژه‌ی خود را شناخت، انگار كلمه هم كلمه را پيدا میند، و فكر ادامه‌ی ديگر می‌گيرد. و حادثه در اين جا است. در تظاهر همين «ديگر» است . وقتی كه می‌نويسد حرف خودش را می‌زند، و چون حرف خودش را می‌زند خيال می‌كند دارد جواب می‌دهد. مثل كودكی كه از حرف زدن تعريفی ندارد. مفهوم ديگری جز جواب دادن نمی‌شناسد. اين طور بهش گفته‌اند، جواب نده!

نوشتن يعنی جواب دادن، و در اين هر دو، نيما تنها است، كودك تنها. و چون خودش می‌داند كه تنهاست پس نگران است، می‌ترسد، ترس او از اين است كه نترسيده است، او هست، دلواپس ضمير خودش هست، نگران راه  است و هيچ چيزی از راه نمی‌رسد، روی راه اما، هميشه چيزهايی برابر چشم او ايستاده است، كه مثل او نگران‌اند: مثل شب «پادشاه فتح» كه... به ره آبستن هولی است بيهوده... و مثل سحر «می‌تراود مهتاب» ايستاده و نگران، و مثل خود هول، كه همه مثل او مواظب راه‌اند، و روی راه‌اند. حتا خود راه هم می‌ترسد و نگران راه است:
باد می‌كوبد و می‌رويد
جاده‌ی ترسان را  
(شهر شب)


پس كی از كی می‌ترسد؟‌ انگار هولی هست كه در پشت اين رويت‌ها می‌زيد، حيات دارد، ديده نمی‌شود، و چون نمی‌بيينندش، هر كس او را در جلد ديگری می‌بيند، و روی راه منتظر اوست، و روی راه هر چيز می‌تواند جلوه‌ای از باشد، پس مواظب هم‌اند، همه از هم واهمه دارند: خانه‌ی هول؟ آری، با اين اميد باطل كه:
و می‌رسد زمانی كاندر سرای هول
آتش به پای گردد و درگيرد  (ناقوس)


من اسطوره‌ی هول را می‌شناسم. از دو سو می‌آيد، يكی از سمت حرف، يكی از سمت اعتراض، فعلا همين كه جواب بدهی تكوين هول نطفه می‌بندد، و تظاهرش وقتی است كه جواب تو گيج‌شان كند، و زبان تو را نفهمند، يعنی كه جواب را «سربالا» بدهی، سربالا را به معنی تحت‌الفظی اش بگيريد، يعنی با سر افراشته، و بزرگ‌ها غرور كودك را آسان نمی‌پذيرند. و آن را اعتراض، دهن‌كجی و جواب سربالا می‌دانند.


هولِ همه‌ی بدعت‌گزاران از همين دو سو آمده است: - سمت سكوت كه می‌شكنندش و سمت حرف می‌شود، - و ديگر سمت سنت كه می‌شكنندش و سمت اعتراض می‌شود. همه‌ی بدعت‌ها طبيعت اعتراض داشته‌اند: زبانی ديگر، تجاوز، جنون:


همه خيال می‌كنند كه ديوانه‌ای به آنها تجاوز كرده است. و ديوانه خود نگاه‌اش را از آن‌چه دارد بر می‌دارد، و روی چيزی می‌گذارد كه با او خشونت می‌كند، تا زمانی كه از جهان مانوس‌اش بريده است، جهان تازه با او ياغی می‌ماند. آن‌چه از زبان قديم‌اش با او باقی است از شدت كار او می‌كاهد، و از رفتار او می‌كاهد، و سلطه‌ی زبان جديدش را كم می‌كند، و هول شاعر هميشه از اين مرحله می‌آيد. مرحله‌ی، می‌شود گفت، دگرديسی زبان. چون در گسيختن كامل با زبانی كه پشت سر می‌گذارد، در پيش رو به جنونی كامل می‌رسد. و در جنون كامل يك دست می‌شود، و مأموريتش برای تخريب، نامريی می‌ماند. و در جنون يك دست جايی برای ترس، و ترسِ تخريب نمی‌شناسد، و نه فرصتی برای پاشنه، ترسيم ترس، و جای پا.


طفلك نيما، هميشه می‌ترسيد. چرا كه از زبان قديم‌اش، با او هميشه چيزی باقی بود.  لبخند آخرين‌اش را ديدم: ترسيم ترس بود.
يا تقسيم ترس؟


‌جامعه‌ی نيما، گردابی است كه در آن هيچ‌كس در ترس خودش تنها نيست. و تازه ترس نيما مال خودش نيست، متعلق به خودش نيست. يعنی ترس ندارد، بل‌كه ترس مخصوصی دارد. شايد به ترس عصر خودش شهادت می‌دهد. و شاهد ترس اگر مالك ترس نيست، گاه ولی در تملك ترس می‌ماند. و ترس برادر مشهوری دارد: مرگ، كه در تصرف «من» با من می‌ماند. و از ظرفيت من سر می‌رود.


من گاهی به «هــ» ی اولِ هول، كه دو چشم دارد، انديشه كرده‌ام. و به بيش‌تر چيزهايی كه با هول می‌آيند و همه دو چشم دارند. مثل «هزيمت هول» پيش ابوالفضل بيهقی. و نيز پيش نيما يوشيج كه هول هيكل است. هيولا است. هراس است. نمی‌شود هول را جز با چشم هول ديد. جز با «هـــ» های دو چشم ديد:
پس بر سر موج های دريای عبوس
آن هيكل ديوانه ی هایل در بر
اشكال هراس ناك اش آيد به نظر   
(قلم انداز)


همسايه‌ی هلاك، هول!


واژه‌ی هول به زبان نيما كه می‌آيد، از هول او كم می‌كند، انگار اعتراف به ترس تسكين ترس است. در حيات روزمره هم آن‌كه می‌ترسد و به زبان نمی‌آورد، ترس خود را در خود انبار می‌كند. نيما ترس‌اش را انبار نمی‌كند، می‌ريزد، در زبان می‌ريزد، با ايما، با استعاره و يا مستقيما با رويت هول در سراسر شعرش. تا جايی كه زبان او زبان هول می‌شود. و هول متعلق به زبان می‌شود، مثل خود واژه‌ی هول وقتی كه جايی در مصرع دارد:
يا  زين شب محيل
كز اوست هول
گريان به راه رفته شتابان
(ناقوس)


و اگر حضورِ خود واژه نيست، حتما خيال آن هست، اشاره‌ای و استعاره‌ای از آن هست. واژه‌ی هول اگر نيست، هيكل هول هست.


دودناكی به شب وحشت زا
می‌كند هيكل او را ترسيم  
(كار شب پا)


هيكلی ، نه اما،
مثل اين است كه ژوليده يكی
می‌گريزد به رهی


و در زبان هول، حضور واژه و يا استعاره‌ای از آن، معنايش اين نيست كه زبان است كه هول می‌كند، بل كه هول جزيی از شناسنامه‌ی زبان می‌شود:


مقاله‌ای كه از من زير عنوان «زبان نيما» در كتاب هفته چاپ شد، سال 1340، تكه‌ی كوتاهی داشت با نام «خانه‌ی هول» كه طعمه‌ی قيچی شد، به توصيه و از ترس، نيما كه نبود بترسد، ما ولی خودمان می‌ترسيديم. تربيت اتوسانسور در نسل ما جزيی از تربيت نسل ما است، كه در اين سر دنيا و آن سر دوزخ هم با ما می‌آيد. در حاشيه‌ی آن تكه از مقاله امروز يادداشت‌هايی می‌بينم، در هم و بی‌نظم، كه بعض‌شان را، همان طور درهم و بی‌نظم،  می‌خوانم:


هول خالی است، شبح سوآل.  هول، شكل است.  نيمای هول


زير چند اسپيدار
شكل ها می‌گذرند  (شهر شب)
لكه ابری كه دور می‌ماند
برج‌هايی كه می‌كنند صدا
وندر آن جا كسی نمی‌داند
كه چه اشكال می‌شوند جدا (قلم انداز)
- هول، موهبت فراموشی، جهانی. هول تنها نيست. با ديگران است كه از ديگران می ترسيم. هول، ايستاده است.      هول = راه


هست شب، يك شب دم كرده و خاك
رنگ و رخ باخته است.  (ماخ اولا)


در تهی‌گاه كوه و مانده‌ی دشت
هيكلی جز به ره شتاب كه داشت  (قلم انداز)


شاعر از هول خود خبر دارد، نيما هميشه كمك می‌خواهد،‌چون آن‌كه مُشعر به ترس خودش نيست به جستجوی امدادی هم نيست:


امدادی ای رفيقان با من!
من، دست من، كمك ز دست شما...
اين‌جا همه چيز در پرده‌ی هول می‌آيد: فقر، بيماری... تا خود كلمه فراموش نشود، گو اينكه بدون فقر و بيماری هم هول فراموش ناشدنی می ماند...


حرف از هول هول را به حرف می آورد. وقتی كه هول هست، هميشه حرف  با اوست. زبان كه باز  كنيم زبان هول باز می‌شود، و ما  زبان می‌بنديم. و سكوت ما در اشغال اوست.
اوه، سی سال پيش! چه سال‌هايی بر اين سی سال گذشته است! و اين همه،  در شعر امروز، نيما را مربوط به گذشته نمی‌كند. نه نيما را، و نه ما را. شعر امروز گذشته ندارد. اگرچه هنوز در منابر دانشگاهی، حرف‌های نامربوطی را مربوط به گذشته می‌كنند. بكنند! در حال حاضر چيزی جز حال حاضر مطرح نيست. *


                                                                                               یدالله رویائی



*  این متن به تفاضای فرامرز سلیمانی سردبیر ادبی مجله دنیای سخن درسال‌های 60  برای سالگرد مرگ نیما یوشیج نوشته و برای اولین بار درهمان مجله منتشر شده است.

novembre 12, 2004

دو شعر از یداله رویایی

فرار،
زیبائی ِ فرار
در قاب ِ رنگ های فراری
دیوار را
معنای پشت ِ دیوار می کُند


معنا منم
- معنای پشت دیوار -
فرّار.


امضای ۴۸


حک یا حذف. در اولین امضاهایم در امضایم حک می شدم، تمام من از امضا حک می شد. و حک، هربار، چیزی از تمام مرا می برد. چیزی حذف از. تمام من می شد. قلمرو امضا قلمرو حک بود. و حذف قلمروی نداشت. اگرچه چیزی، ناچیزی، از تمام مرا می برد.
 زیرا که در قلمرو امضا حذف حذف قلمروی از امضا بود: نامرئی ای که حذف مرئی می کرد. قلمرو نامرئی کجاست که امضا، جز قلمرو ِ امضا نیست ؟ که امضا اگرچه جز قلمرو خود نیست، قلمی هم که می رود اما نیست. قلمی که می رود این جا، توقف قلمی است که می رفته است. و یا توقفی بود که با من می رفت. و می رفت. تا آن جا که برای من امضا دیگر توقف بود. جایی برای توقف بود. و یا برای توقف جایی بود: وقفه، وقف. که حد برای رفتن ِ من می گذاشت. حد یَقِف.
امضا حد یَقِف دارد ، اما حد نیست. ایست است .  زمان هم همان جا می ایستد. و با او تمام آن چه آمده با او آن جا، می ایستد. آن" جا"، هما نجا  گذشته می شود. حکِ چیزی که می گذرد می شود. و در آن، نامرئی حذف مرئی می کند. چرا که حک همیشه مرئی است، و حذف، نامرئی است.
و در آخرین امضاهایم که افتادم، حک یا حذف؟ - آن که امضا می کرد خودش را دورتر از خودش می گذاشت. هربار دورتر، و آن قدر از خودش دور شد، که در آن سوی میز، سرانجام حذفِ کسی را کرد که او را حک می کرد. که میز فاصله بود. و حذف فاصله حذف او بود. فاصله حذف حضور بود. فاصله قصد وصل. فاصله جز قصد وصل نیست. و میز، تنها که هست، جدایی است. جدایی اما تنها نیست، جدایی چیزی از جدایی است. از جدایی چیزی است. چیزی از تمام جدایی است. همیشه جدایی، خود را از کل خود می گیرد. مانند میز، سطح نمایان ِ میز، که فاصله است. و جزؤ کوجکی از میز، ازمکعبِ پنهان ِمیز، جزء کوچکی از کل حجم بود. سطحی از مکعب پنهان میز.
و میز، تنها، سطح زیر امضا بود. که مرئی بود. و نامرئی، آن سوی میز بود : ضلع ندیده ی پشت ِ میز، که پشت بود، پشتِ ند یدنی. و پشت، میزی نداشت، سوئی نداشت. سوئی اگرکه داشت آن سو بود، آن سو تر ِ میز، آن سوی میزتر.
و آن سوی میزتر، من، در آخرین امضاهایم، سرانجام حذف تمام کسی را می کردم که روزی او را، تمام او را، حک کرده بودم.
 مثل در اولین امضاهایم وقتی که صورت امضا خود را مکرر  می کرد، و صورت امضا حضور صورت می شد: تکرار، تکثیر. مثل در اولین امضاهایم تمرین.

novembre 4, 2004

بازی های باد

و الفبا از بام های شهر خون ناخوانا را بر دیوار زد.
                                                      
 (هفتاد سنگ قبر: سنگ گوهر)


 


       بازوهای زیبای باد
              برای پرت کردن مردان از بام
              نفس ِ روی بام ِ باد
              نفس باد ِ روی بام
              نفس ِ بام


              پشت پایم بوی شن
              بوی پشت پایم  شن
              بوی پایم پشت ِ شن
                                                     
از دفتر اشعار پراکنده