décembre 14, 2017

novembre 10, 2017

اَشک

 چی               زی
نَشا            یَد              گفتن
غیر ِ                آن               که
سا              را
اَشک ِ
رو        یا        یی
            را
درآ          وَرد
اکنون

_
یک شعر اجرائی، پِرفورمنس،  از : البرز  معصومی

https://www.youtube.com/watch?v=0_VHc7ArWDQ&feature=youtu.be

octobre 23, 2017

بی‌تاب

http://www.yadollahroyai.com/

از ترس بودم
از شرم بودم
از سایه‌ی کنارِ تو بودم


دستِ من از سکوتِ پهلوهایت بود
و آن مایعِ طپنده‌ی محبوس
از پله‌های مردانه بالا می‌رفت


وقتی که درفضای عظیمِ ترس
در لثه‌ی کبود تو دندان‌های دیوانه‌ام را
                                     کشف کردم
چون برج کاه سوختم
و لثه‌ی تو احتضاری حیوانی داشت


ماهِ برهنه‌ حاشیه‌ی شن گریست
و مایعِ حیات مرا برد


از ترس بودم
از شرم بودم
از فرصتِ تمام شدن
از حیف، از نفس بودم


وقتی که پَر
در نافِ نور گذر می‌کرد
گفتی تمام منظره‌‌هایت را
                      پرت کن !                     

اما من،
باغی در آستان زمستان بودم.

octobre 3, 2017

بیرون ِ شعر



آرش عزیز                                                                      
 ما باید واقعیت‌های این جهان، وفنومن‌های هستی را، نه آنچنانکه هستند و می‌نمایند، بل آنچنانکه نیستند، و باید باشند، و یا ما می‌خواهیم که باشند، بشناسیم. و نمای پنهانشان را به آنها بدهیم. و این عشق وهیجان را یک شعر به ما می‌دهد ، یک سروده، یک قطعه، که تظاهری از زبان ماست.
زبان ما در درون ِقطعه به همه چیز ِ بیرون جذبه می‌دهد، و همه چیز را از جذبه می‌اندازد. و بدینگونه است که ما دروقت سرودن، و درجریانِ تکوینِ یک شعر، درونمان را به بیرونمان می‌دهیم. در چنین آناتی همه چیز، خارج از ما می‌گذرد وما چیزی جز خارج خود نیستیم . در چنین آناتی ارجاع خارجی به تعبیری از “اُتورِفِرانس”ِ یاکوبسون حرف پرتی ست
.
                                       تا وقت دیگر قربانت

septembre 25, 2017

اسلام ایرانی و نسل دروغ

آرش عزیز،

 درما دروغ نوعی نیاز شده است. بویژه در نسل "اتقلاب"، می‌گوئیم بی‌آنکه  بخواهیم. و این، پراتیکِ “اصل مصلحت” است، که در این  چهل سال، از ما یک “اسلام ایرانی” ساخته است.

اسلام عربی که می‌آید عرب پشت سرش “دورۀ جاهلیت” را داشت و ایرانی پشت سرش فرهنگ پارس  را. ظُهر بزرگِ زرتشت را، و غروب ساسانیان و هخامنشیان را. ما ولی در فرهنگ ایرانی  دوره‌ای به نام "دورهٔ جاهلیت" نمی‌‌شناسیم.

ایرانی‌ها برخلاف اسطوره‌های قهرمانی شاهنامه، شجاع نبودند، و اگر بودند، در شجاعت وحشی نبودند. بلکه در برابر حرف شمشیر می‌‌انداختند. فضل آنها دراین بود که به فضل جا می‌‌دادند. و فاتح را در خودشان حل می‌‌کردند. یعنی‌ وحشت را از وحشی می‌‌گرفتند. معاصران ما هم، لااقل آنچه من در نسل خود دیده‌ام، همین کردند، و می‌کردند. ولی حالا ؟ اوف، با این معاصران !

از مشروطیت تا ۲۸ مرداد، واز ۲۸ مرداد تا بهمن ۵۷ ؛ نمی‌‌توانستند قبول کنند که دروغ‌های بزرگ بهرحال دروغند و از همان اول، از تربیت زرتشت که تربیت گریز از دروغ بود، راستی‌ آموختند. و همیین راستی‌ آموزی و راستگویی، تصور دروغ را از آنها می‌‌گرفت، و به باورِ “دیگری” و قبول ِ”غیر” می‌‌کشاند.

مفهوم “دیگری” در زرتشت هم بود، و با همین باور، تربیتِ باور، به آنها دروغ‌های بزرگ گفتند (مثل سرخپوست‌ها که باورهاشان آنها را به قربانی شدن، کشتار، و نژاد کشی‌ ِسفید‌ها بُرد). چون راستی‌ در عین حال بی‌گناهی است ؛ نیاکان ما قربانی دروغ شدند. ما نیز داریم قربانی باورهامان می‌‌شویم، و باور‌های اجدادمان.

همیشه همه به ما دروغ گفتند.  دروغ‌های بزرگ. وعادتِ دروغ، از ما دروغ‌گوهای بزرگی ساخت.

تا وقت دیگر  قربانت

septembre 22, 2017

دنباله‌ی "ما بدهکار هیچکس نیستیم وقتیکه بدهکار شعریم"


بازتاب از ماهنامه‌ی "شبکه آفتاب"  شماره ۳۶، نوروز
۱۳۹۶

از نامه اسلامپور به رویائی (27  نوامبر 1971، سوم آذر ۱۳۵۰)

…  خبر چاپ مانيفست مرا هم خوشحال كرد و هم اندوهگين كرد. دلايل خوشحالی  مرا می‌دانی و دليلِ اندوهگينی من اين است كه دنباله‌ای برای اين مانيفست، مثل دنباله‌ی بادبادک كه قسمت “جهت دهنده” است، در حال انتشار نيست و می‌ترسم كه همان دهان‌های خوب‌گو و همان دهان‌های بدگو و همان دهان‌های پرسكوت، خلاء بزرگی و دليل بزرگ‌تری برای بی گناهی اين شور‌ِجوان بشود. بايد دارای صفحه‌هايی بود و دارای كتاب‌هايی و دارای مقاله‌هايی – كه دنباله‌ي مانيفست باشند. و اين‌ها را نداريم و بيش از همه تو می‌توانی اين‌ها را بسازی، چه از نظر محتوا (كه بی ترديد بيشتر از همه‌ی ما‌های ديگر منطق و دانش حجم داری)، و چه از نظر اداره و تهيه‌ی بودجه‌ای قليل برای اين آينده‌ی بزرگ و حجيم. و حتا نبايد از نيروی مجله‌های فقير و بدبختی مثل اطلاعات هفتگی نيز چشم پوشی كرد، چراكه من در ميان خوانندگان آن‌ها موجودات درخشانی را سراغ دارم و احساسات فراوانی  را می‌شناسم. و بالاخره نبايد در جريان تازه، نفس‌های جوان را فراموش كرد، بايد نيروهای بيشتری را به تفحص در گوشه‌های ديگری از “حجم” فرستاد. و مجله‌های بدبخت‌تر و فقيرتری مثل فردوسی و نگين و… را به دست فراموشی سپرد.

از اين كه تنهايی مرا می‌دانی، كمی لذت می‌برم. اين تنهايی را بايد تجربه كرد و تجربه‌های تنهايی را بايد به دور ريخت. حتا اگر هم در آشغالدانی، می‌توانی مطمئن باشی كه شعر بوده است. نمی‌خواهم بشنومشان باور كن ديگر دورتر هستم از شنيدن. حالا ديگر همه چيز برای من بر طبق تكنيک‌هايی كه گاه خودم هم آگاهانه نمی‌شناسمشان زندگی می‌كنم، می‌آيم و می‌روم – مثل آمدن و رفتن كه به خودی خود و به نفسه بی‌دليل‌اند و “بی‌دليلی” دانش آمدن و رفتن است و تكنيک چگونه آمدن و چگونه رفتن – و اين همان اخلاق است كه تو می‌گويی، اخلاق برای من پذيرايی از يک سرنوشت است ؛ يعنی ابعادی مشخص برای شناخت فيزيكی خود به دست نمی‌دهد. يعنی بايد نقاطی از آن را در فضا جست وجو كرد، يعنی حجمی با ابعادی در فضاست و فضای حجم من، نفسی مست و ممتد از شعر است. و پرش‌های سرنوشت من سفرهای يک حجم فضايی‌ست و به اين دلايل من بايد باور كنم كه ثقل زمين فقط مرا برای لحظاتی چند متأثر می‌كند و به دليلی اين چنين است كه تمام اشيائی كه به اين ثقل بستگی‌ای هميشه دارند، با من بيگانه‌اند و من برايشان عجيب می‌نمايم.

www.yadollahroyai.com

septembre 16, 2017

پایان

                                                

شاید این لحظه، لحظه آخر
شاید این پله، آخرین پله‌ست
شاید این تن، که با من است اکنون
سایه‌ای باشد از تنی دیگر،
میوه‌ای ز آفریدنی دیگر،
                                     میوه‌ای تلخ، شاخه‌ای بی بَر ؟                
.
خواستم پر دهم رکاب ِ گریز
پشت سازم به پله‌ی پایان
تن من لیک، باز با من بود
لحظه‌ی آخرم گرفت عنان
                                     که : کجا ؟ بسته است راه سفر !
.
حیرتم پر گشود و نقش هراس
بر لب آشفت طرح یک لبخند
کرکسان گرسنه ـ چشمانم ـ
طعمه از نام رفته‌ام جستند.
.
نام من سایه‌ی درختی شد
در کویر گذشته‌های سراب
چهره‌ام ـ با اشاره‌ی شبگیج ـ
روی لب بست خنده‌های خراب
.
ایستادم، تنم که با من بود،
زیر پرهای واژه رؤیا شد
در رگم آشیانه زد تردید
پرسشی زآن میانه نجوا شد :
                                           شاید این لحظه، لحظه‌ی آخر ؟...

.
۱۳۳۹  ـ زمستان

 www.yadollahroyai.com

لبریخته ۱۴



به علف نگاه که می‌کند
در علتِ علف می‌نشیند
در جائی که به سمتِ رفته اگر نگاه کند
سرگیجه می‌گیرد
و علف، تار می‌شود


یدالّه رویائی
از کتاب "لبریخته‌ها" ـ ۱۳۶۹

septembre 6, 2017

شهریور ۱۳۹۶


                دوستان،

                بستگان و دلبستگان من،

                مهربانان فیسبوک،

                فرزندانِ لغت،

                شُمایانِ عزیزِ دور از من !

سُکوتِ مرا ببخشید. خطاب‌های شما، وَ واژه‌های مهربانتان از هرسو، آسایش
جانِ‌من بوده‌اند که با من، وَ با روانِ نَژَندِ دخترمن، تا همیشه می‌مانند.

                                        یدالّه رویائی

                          چهارشنبه پانزدهم شهریور ۱۳۹۶


août 22, 2017

ما بدهکار هیچکس نیستیم وقتی که بدهکار شعریم


بازتاب از ماهنامه یشبکه آفتاب”  شماره ۳۶، نوروز ۱۳۹۶

سال های پایانی دهه ی چهل شمسی فرزندی دارد که اسپاسمانتالیزم یا حجم گرایی یا به اختصار حجم نامیده می شود. تولد این نوزادِ پیر (“حجم گرایی مربوط به زمان خاصی نیست”) با انتشار بیانیه ی شعر حجم (مروارید، بررسی کتاب، شماره ٤، شهریور ١٣٥٠) بحث بسیار برانگیخت تا به امروز که برای ما امر آشنایی است. مکاتبات رویایی و اسلام پور از چند جهت حائز اهمیت است. اول تاریخی؛ نوشته ای هم زمان با مانیفست که انعکاس نظریات معاصران در آن دیده شود در دست نیست و این نامه‌ها ثبت به روزِ آن واکنش‌هاست. دوم نظری؛ رویایی در این نامه‌ها نه تنها به زمینه‌های فکری و اخلاقی و فلسفی نظرگاه خود و دیگر همراهان اشاره می کند بلکه حتی پیشنهادی برای راهبری این جنبش نیز دارد. سوم شخصی و عاطفی (بگذریم از استیل نامه‌نگاری‌ای که این هر دو کاتب در کتابتِ- نویسشِ- خود دارند)؛ رابطه‌ی اسلام پور و رویایی و رابطه هایی بسیار صمیمانه که اگر غیر از این بود فرآیند پیدایش حجم اصلاً شکل نمی گرفت. انگار اسلام پور حرف رمز گشایش زبان رویایی است و نام رویایی پروازدهنده‌ی تخیل و زبان پریشان اسلام پور. این نامه ها با نام “غیبت سکوت نیست” جمع آوری و آماده‌ی انتشار شده است که امیدواریم که به زودی زود روی چاپ را به خود ببیند. تا آن موقع “تن متن” خود را مدیون محبت بی دریغ یداله رویایی می داند که اجازه داد بخش‌هایی به انتخاب ما از دو نامه‌ی این مکاتبات چاپ شود          ا . د.



*عکس و خط از پرویز اسلامپور، تهران ۱۳۴۹                           

پرویز عزیزم

انتشار مانيفست و حرف های من و تو و بيژن مثل گرهی تو گلو ها   گير كرد، اساتيد بغض كرده اند، و شاعران نسل های ماضی و جاری گويی ضربتی خورده باشند خود را تكاندند و سرگردان ماندند، عده ای به اصطلاح توطئه ي سكوت كرده اند. عده ای می  خواهند جدی نگيرند، عده ای هم خود را سمت خطاب ديده اند و می‌‌خواهند بفهمند كه ما هم می‌ بينيم؟  بسياری هستند كه تحسين می‌ كنند و از تحسين بعضيشان خنده ام می  گيرد. بسياری از روبه رو تحسين می  كنند و فهميده ام كه در پشت سر لب و لوچه به هم می  مالند… تصميم گرفتيم (با بيژن) بيشتر از آنچه نوشته ايم توضيح ندهيم، تظاهر هم نكنيم: ناچار جلو هرگونه ِ مصاحبه و نقل متن و گفت وگو و ژورناليسم بازی را گرفتم. بدين ترتيب حرف را به تدريج از طريق انتشار آثار، نقد آثارادامه  دهيم. تصميم گرفتم تمام كتاب بچه ها را، آنها كه به درد انتشار می  خورد، و من جمله ليستی را كه تو نوشته بودی، اگر يادت باشد، به  صورت لوكس و كم تيراژ مُنتها با قيمت گران تر به سرمايه ي خودمان دربياوريم، من حتا كتاب های خودم را نيز، كه دارم حاضر می  كنم، به ناشر نخواهم داد. پس كتابت را حاضر كن كه وقتی  پاريس آمدم  بگيرم و با خودم بياورم. بنابراين پنج شش كتاب شعرهست كه حتماً باید تا عید دربيايد. اين كوبنده ترين توجيه ها و پاسخ ها خواهد بود، به همه ي بچه ها می  گوييم كه بايد كار كنند، تو بايد برای همه ي آنها نمونه باشی.

 سهراب سپهری تلفن كرده بود كه : مانيفست را خوانده است، به به به چقدر خوب است كه اينقدر زنده هستيد توی اين برهوتولی خوب، البته، می دانيد … می خوام بگم كه… اِه و بالاخره خالی  كرد كه: فكر می  كنيد سرِ اين عقيده باقی  بمانيد؟  چهار سال بعد به چيزهای نوتری در هنر برسيد، آن هم در زمانی كه اين همه متحول و سريع است… منظورم اين است كه انتشار مانيفست آدم را به عقيده اش متعصب می كند و معلوم نيست كه در آينده ذهن شما و گروهِ شما به ادرا ك های تازه تری نرسد

گفتم كه اين يک کونسپسیون جهانی  است و در قلمرو تمام هنرها. ما به اين حقيقت رسيده ايم كه ناب ترين خلاقيت های ذهن بشر از كهن تا معاصر وقتی  به نابی و اطلاق رسيده است كه همين مكانيسم را داشته است كه به اختصار نوشته ايم، يعنی  عبور از اسپاسمان های ذهن، و الان اين گونه فكر می  كنيم كه ذهن انسان خلاق، در اعصار نيامده نيز، جز با عبور از اسپاسمان ها به تعالی های نيالوده و ناب نخواهد رسيد. اگر قبول می  كنيد كه اسپَسمانتاليسم به عنوان كشف تازه، شعر و هنر و معارف بشری را در گذشته و امروز و فردا حيات تازه و ديگر می  دهد كافی ست كه نه تنها مانيفست بدهيم بلكه هر دست افشانی ديگر را نيز برايش بكنيم. ما جلوِ كمال خودمان را نگرفته ايم بلكه برعكس كليدی برای كمال به دست داده ايم و جلوِ ما آنقدر فراخ است كه از ابديتش می ترسيم و نه تنها عمر ما كه عمر دنيا كافی  نخواهد بود تا به انتهای آن برسد.

حجم گرايی هيچ كس را به كمال نمی  رساند چراكه وقتی  به آنجا كه كمال است رسيد، تازه عطش كمال های ديگری تو را در ابتدای راه می  گذارد. بنابراين چهار سال ديگر برای حجم گرايی لحظه ي كوتاهی ست ولی  برای ما، سرباز های حجم گرايی، كه با ابتذال و تقليد و تصنع وعاريه مبارزه می  كنيم و تكليف خود را با خود و ديگران روشن كرده ايم و با هر خيانتی كه به اين  كشف بشود علنا و رسماً برمی خيزيم؛ قسمتی  از عمر ماست و… و… و… و سر آخر گفت كه البته او هم شعر هايی  را شروع كرده است كه با شعر های قبلی اش خيلی  فرق می كند… ولی  می  خواهد بداند كه آثار شاعران شعر حجم را كجا می  تواند بخ

واند… و من آدرس های لازم را دادم و پيش خود به همان مسأله ي “سمتِ خطاب” فكر كردم. می فهمی كه؟ و چند روز بعد از آن، گلستان كه: رويايی، موقع انتشار مانيفست و اين جور حرف ها خيلی  وقت هاست كه گذشته است. گفتم چرا؟ كی  گفته گذشته است؟ گفت: آخر يک زمانی  مكتب های ادبی  و هنری می  توانستند پيشنهاد هايی  بكنند ولی  امروز


*عکس و خط از پرویز اسلامپور، تهران ۱۳۴۹

اين ها كه نوشتم مشتی از خروار بود، به قصد اين كه نمونه هايی  از انعكاس انتشار مانيفست برايت گفته باشم و تفصيل آن را وقتی  به زودی در پاريس ديدمت برايت خواهم گفت كه هر كدام خود شنيدنی است. حسين نوشته بود كه تو را ديده است بهش بگو كه من در حدود دهه ي اول دسامبر در آنجا خواهم بود
البته تاريخ دقيق تر را بعداً برای او و تو خواهم نوشت.

 

برچیده از نامه ای به پرویز اسلام پور

(تهران – بیستم آبان ۵۰ مطابق با یازده نوامبر 1971)

 

août 16, 2017

اتفاقا


باز تاب از ماهنامۀ  شبکه آفتاب،  شمارۀ ۳۶ نوروز ۱۳۹۶

….اینجا هیچ خبری نیست، هیچ اتفاقی نه افتاده است  و نه می‌افتد. و ان اتفاقی هم که باید برای ما بیفتد مطمئن باش که جز به دست ما نمی‌افتد. و اتفاقا  چون به دست ما می‌افتد اتفاق بودنش برای دیگران است، فقط افتخارش در این است که رشدش را پیش ما داشته است ؛ راستی اتفاق‌ها افتخار هم می‌کنند ؟ اتفاق مطیع تر از آنست که فکرش را می‌کنیم. فقط باید دوستش داشت و همینکه دوستش داشتیم دیگر اتفاق نیست، کرگدن پیش بینی نشدۀ سنگینی است  در خواب سنگین من. پس متظر اتفاقی منهای دست‌های خودت نباش در اینجا. اینجا از معمولی پیشانیم عرق می‌کند، زن‌ها خرند مردها کرند دوست‌ها پوست‌اند عاشق‌ها قاشق‌ها و کتاب‌ها متاب‌هایند که هی تجدید می‌شوند، و فکرها موزهای پوست کنده‌ای که هی تمدید می‌شوند. بنان ؟ و شمّ آرتیستی هم همان پیازداغ مارکسیستی‌ست از طبخ حکیم آقای فردوسی در ” بار مرمر” . و وزن هم که پرسیدید همانا آخ  در زندگی است  که پرسیدی، و این فرشته‌ای هم که نامش جبرئیل است نازل نمی‌شود که مرا وحی کند، نازل می‌شود که مرا ببلعد ! و البته این باعث نمی‌شود که در نامۀ آینده‌ام برایت شعر نفرستم. شاید از ترس همین فرشتۀ وحی است که حشر و نشرم را با پیمو* محدود می‌کنم و با درگوشه‌ای ازخودم می‌مانم – این یک اتفاق است – و با در گوشه‌ای ازخودم  تمام اضلاع من  در همان کوتاه رشد ِ یکساله می‌گیرند.

دیروز  در همین حال بودم که موری نمی‌دانم از کجا در اتاقم پیدایش شده بود، از پای من بالا می‌رفت و با اینکه پَرش نمی‌دانست و دوچرخه‌سواری هم همینطور، در فرصت فرسخ‌ها راه پیمائی، وقتی به سر زانوی من رسید به من گفت در ابدیتِ من بمان !  – هان ؟ … تازه  قهمیدم که چرا اضلاع من، وقتیکه در خودم هستم و  از ساق پائی که پیدا کرده‌ام بالا می‌روم، تمام نمی‌شوند …

پس بازهم به من بنویس اگر میل میوۀ اثری را داری، و استراحت می‌خواهی… سلطان فکرهای خودت بمان، بدون امید یاری از بیرون ِِ بی یار و گدا ؛ کارت را در جسمت کامل کن و در تنت بِتَن، و مطمئن باش که با هیچ گناهی قرارداد نبسته‌ای. من گاه می‌دانم که در تو چه وسوسه‌های می‌جوشد از این‌جا. از جرئت‌هائی که به خاطر شعر می‌کنی نه خطی از خطا این‌جا می‌گذاری و نه کسی از تو طلب دارد. ما بدهکار هیچکس نیستیم وقتی که بدهکار شعریم …

 

بیستم آبان ماه ٬۱۳۵۰ برچیده از نامه‌ای به پرویز اسلامپور                                                                       


                Pimo *     نام سگِ رویائی

août 12, 2017

چه ملی چه مذهبی

آرش عزیز،

چه ملی  چه مذهبی                                            

ما نباید به فرهنگ خودمان تعلق داشته باشیم، چه ملي چه مذهبي. فرهنگ هم نباید به ما تعلق داشته ِ باشد، چه ملي چه مذهبي. او باید باشد، ما هم باید باشیم. سردرآوردن از یک فرهنگ یک دردسرِ فرهنگي است. دفاع ما از یک فرهنگ و دفاع فرهنگ از ما، آن فرهنگ را عقب مانده و متعصب، خرابکار و وحشي بار مي آورد. ما هم در قفسی که خود، اینگونه برای خود مي‌سازيم مي‌مانیم. همینکه خود را اهل بیتابِ یک فرهنگ اعلام کنیم، از آن فرهنگ زمینه ای اهلی برای روکشی وحشی می سازیم.

ملیت گرائی‌های ناحیه ای و قومی درعصر جهانی شدن حرف پرتی است. برعکس  در کادر جهانی شدن، سنت های قومی و ملی ِ از دست رفته بهتر کشف و ارزیابی می شوند. خارج از بهره های سیاسی، فرهنگ های گمشده هویت خود را پیدا می کنند. هویت ما هم دیگر درمیراثِ کُردی و بلوچی مان، و يا در تبار ترکی مان نیست، و از آن کمتر، درتربيتِ شيعي، و یا سني‌ مان.

ما در تحمّل ِ غیر است که هویت می گیریم. نه غیرتی می شویم، نه غیور !  نه می کشیمشان، نه می کشندمان. وطن دوستي آري، وطن پرستي نه !

دنیای ما را امروز تبِ تبار بیمار کرده است. و تب تبار یعنی قتل غیر.
                                                            تا وقت دیگر قربانت  

www.yadollahroyai.com/2017/08/12/2

août 9, 2017

.

 
 

 نقل از روزنامۀاعتماد ملی” سه شنبه ۱ اردیبشت ۱۳۸۸ (۲۱ آوریل ۲۰۰۹)

              : سوئال

پیمان هوشمند زاده : شما در جائی گفته‌اید : ” شعر‌های گذشته را باید با توجه به گدشته‌ی شعر خواند

رویائی : این جمله ای که از من نقل می‌کنید درستش این است ویا باید این باشد که : ” شعر گذشته را باید با توجه به گذشته‌ی شعر خواند  “

سوئال : فرقشان در چیست ؟

– فرقش زیاد است، فرقش فرقِ ِبین”شعر” و “قطعه شعر”است، یعنی بین پوئِزی(1) و پوئِم(2)است. در آنچه شما از من نقل می کنید کلمۀ شعر دو معنای مختلف پیدا کرده  و از منظور من دور افتاده است .
ببینید، وقتی از “شعر” کسی حرف می زنیم یعنی از طرز کار او در هنر شاعری ویا هنرهای دیگر حرف می زنیم، و یا همینطور وقتی از “شعر یک عصر” ویا از نوعی شعر  فرضا “شعر حجم . یک وقت هست که از “شعر نیما” می گوئیم . یک وقتی هم هست که از شعر  آی آدم ها “ی او. این دو ، دو مقولۀ  جدا اازهمند  “.
شما به این هر دو می گوئید شعر.  در حالیکه دومی فقط یک قطعه شعر از نیماست نه “شعر نیما”. ما باید در ترمینولوژی فرهنگ انتقادی‌مان یک روزی بالاخره این دو مفهوم  را از هم جدا کنیم . و به “قطعه‌شعر” نگوئیم شعر. چون بسیارند قطعه‌شعرهائی که شعر نیستند ، و حتی مخرّب شعراند،  وما از آنها به شعریاد می‌کنیم.  …  اینست که ما باید بدانیم وقتی از “شعر” حرف می زنیم از حیات شعر در نویسش و یا در هنرهای زیبا (رقص، تآتر، نقاشی…) داریم حرف می زنیم یا از یک ” قطعه‌شعر” (از سروده)” .

                                                                                                                         شما خودتان پیشنهادی در این مورد دارید؟
این کار فرهنگ نویسان و  لغت شناس ها ست که پیشنهاد کنند.  و تا آنوقت من از “قطعه‌شعر” و”سروده ” استفاده می کنم، و “سروده” را پیشنهاد می کنم اگر جا بیفتد.  و یا از خود کلمه “شعر”، تنها وقتی به صورت جمع و شمار بکار برده می شود. مثل “شعرها” یا “چند شعر”. که مفهوم قطعه و سروده  در آنها مستتر است

نقل از کتاب ” چهرۀ پنهان حرف” انتشارات نگاه چاپ 1390 ص 84 )

ما باید حساب شعر را از حساب «قطعه – شعر» جدا کنیم. در زبان فارسی این‌دو به هم ریخته‌اند. این مفهومِ ِآن و آن مفهوم ِِاین شده است. حالیکه در قلمرو بی مرزِشعر، قطعه-شعر سهم کوچکی از زبان را ارمغان شعر می‌کند و یا سهم کوچکی از شعر را ارمغان زبان، هر بار که خوانده می‌شود. و هربار که خوانده می‌شوداین سهم سهمی دیگر است

از کتاب “عبارت از چیست” ص327 به نقل از مجلۀ “عصر پنجشنبه شهریور 1382

ما باید شعر را از مفهوم ِ” قطعه” برداریم. . یک “قطعه شعر، یک سروده، می‌خواهد شعر باشد، ولی همیشه موفق نیست ..”

1- poésie

2-poème

E