août 16, 2017

اتفاقا


باز تاب از ماهنامۀ  شبکه آفتاب،  شمارۀ ۳۶ نوروز ۱۳۹۶

….اینجا هیچ خبری نیست، هیچ اتفاقی نه افتاده است  و نه می‌افتد. و ان اتفاقی هم که باید برای ما بیفتد مطمئن باش که جز به دست ما نمی‌افتد. و اتفاقا  چون به دست ما می‌افتد اتفاق بودنش برای دیگران است، فقط افتخارش در این است که رشدش را پیش ما داشته است ؛ راستی اتفاق‌ها افتخار هم می‌کنند ؟ اتفاق مطیع تر از آنست که فکرش را می‌کنیم. فقط باید دوستش داشت و همینکه دوستش داشتیم دیگر اتفاق نیست، کرگدن پیش بینی نشدۀ سنگینی است  در خواب سنگین من. پس متظر اتفاقی منهای دست‌های خودت نباش در اینجا. اینجا از معمولی پیشانیم عرق می‌کند، زن‌ها خرند مردها کرند دوست‌ها پوست‌اند عاشق‌ها قاشق‌ها و کتاب‌ها متاب‌هایند که هی تجدید می‌شوند، و فکرها موزهای پوست کنده‌ای که هی تمدید می‌شوند. بنان ؟ و شمّ آرتیستی هم همان پیازداغ مارکسیستی‌ست از طبخ حکیم آقای فردوسی در ” بار مرمر” . و وزن هم که پرسیدید همانا آخ  در زندگی است  که پرسیدی، و این فرشته‌ای هم که نامش جبرئیل است نازل نمی‌شود که مرا وحی کند، نازل می‌شود که مرا ببلعد ! و البته این باعث نمی‌شود که در نامۀ آینده‌ام برایت شعر نفرستم. شاید از ترس همین فرشتۀ وحی است که حشر و نشرم را با پیمو* محدود می‌کنم و با درگوشه‌ای ازخودم می‌مانم – این یک اتفاق است – و با در گوشه‌ای ازخودم  تمام اضلاع من  در همان کوتاه رشد ِ یکساله می‌گیرند.

دیروز  در همین حال بودم که موری نمی‌دانم از کجا در اتاقم پیدایش شده بود، از پای من بالا می‌رفت و با اینکه پَرش نمی‌دانست و دوچرخه‌سواری هم همینطور، در فرصت فرسخ‌ها راه پیمائی، وقتی به سر زانوی من رسید به من گفت در ابدیتِ من بمان !  – هان ؟ … تازه  قهمیدم که چرا اضلاع من، وقتیکه در خودم هستم و  از ساق پائی که پیدا کرده‌ام بالا می‌روم، تمام نمی‌شوند …

پس بازهم به من بنویس اگر میل میوۀ اثری را داری، و استراحت می‌خواهی… سلطان فکرهای خودت بمان، بدون امید یاری از بیرون ِِ بی یار و گدا ؛ کارت را در جسمت کامل کن و در تنت بِتَن، و مطمئن باش که با هیچ گناهی قرارداد نبسته‌ای. من گاه می‌دانم که در تو چه وسوسه‌های می‌جوشد از این‌جا. از جرئت‌هائی که به خاطر شعر می‌کنی نه خطی از خطا این‌جا می‌گذاری و نه کسی از تو طلب دارد. ما بدهکار هیچکس نیستیم وقتی که بدهکار شعریم …

 

بیستم آبان ماه ٬۱۳۵۰ برچیده از نامه‌ای به پرویز اسلامپور                                                                       


                Pimo *     نام سگِ رویائی

août 12, 2017

چه ملی چه مذهبی

آرش عزیز،

چه ملی  چه مذهبی                                            

ما نباید به فرهنگ خودمان تعلق داشته باشیم، چه ملي چه مذهبي. فرهنگ هم نباید به ما تعلق داشته ِ باشد، چه ملي چه مذهبي. او باید باشد، ما هم باید باشیم. سردرآوردن از یک فرهنگ یک دردسرِ فرهنگي است. دفاع ما از یک فرهنگ و دفاع فرهنگ از ما، آن فرهنگ را عقب مانده و متعصب، خرابکار و وحشي بار مي آورد. ما هم در قفسی که خود، اینگونه برای خود مي‌سازيم مي‌مانیم. همینکه خود را اهل بیتابِ یک فرهنگ اعلام کنیم، از آن فرهنگ زمینه ای اهلی برای روکشی وحشی می سازیم.

ملیت گرائی‌های ناحیه ای و قومی درعصر جهانی شدن حرف پرتی است. برعکس  در کادر جهانی شدن، سنت های قومی و ملی ِ از دست رفته بهتر کشف و ارزیابی می شوند. خارج از بهره های سیاسی، فرهنگ های گمشده هویت خود را پیدا می کنند. هویت ما هم دیگر درمیراثِ کُردی و بلوچی مان، و يا در تبار ترکی مان نیست، و از آن کمتر، درتربيتِ شيعي، و یا سني‌ مان.

ما در تحمّل ِ غیر است که هویت می گیریم. نه غیرتی می شویم، نه غیور !  نه می کشیمشان، نه می کشندمان. وطن دوستي آري، وطن پرستي نه !

دنیای ما را امروز تبِ تبار بیمار کرده است. و تب تبار یعنی قتل غیر.
                                                            تا وقت دیگر قربانت  

www.yadollahroyai.com/2017/08/12/2

août 9, 2017

.

 
 

 نقل از روزنامۀاعتماد ملی” سه شنبه ۱ اردیبشت ۱۳۸۸ (۲۱ آوریل ۲۰۰۹)

              : سوئال

پیمان هوشمند زاده : شما در جائی گفته‌اید : ” شعر‌های گذشته را باید با توجه به گدشته‌ی شعر خواند

رویائی : این جمله ای که از من نقل می‌کنید درستش این است ویا باید این باشد که : ” شعر گذشته را باید با توجه به گذشته‌ی شعر خواند  “

سوئال : فرقشان در چیست ؟

– فرقش زیاد است، فرقش فرقِ ِبین”شعر” و “قطعه شعر”است، یعنی بین پوئِزی(1) و پوئِم(2)است. در آنچه شما از من نقل می کنید کلمۀ شعر دو معنای مختلف پیدا کرده  و از منظور من دور افتاده است .
ببینید، وقتی از “شعر” کسی حرف می زنیم یعنی از طرز کار او در هنر شاعری ویا هنرهای دیگر حرف می زنیم، و یا همینطور وقتی از “شعر یک عصر” ویا از نوعی شعر  فرضا “شعر حجم . یک وقت هست که از “شعر نیما” می گوئیم . یک وقتی هم هست که از شعر  آی آدم ها “ی او. این دو ، دو مقولۀ  جدا اازهمند  “.
شما به این هر دو می گوئید شعر.  در حالیکه دومی فقط یک قطعه شعر از نیماست نه “شعر نیما”. ما باید در ترمینولوژی فرهنگ انتقادی‌مان یک روزی بالاخره این دو مفهوم  را از هم جدا کنیم . و به “قطعه‌شعر” نگوئیم شعر. چون بسیارند قطعه‌شعرهائی که شعر نیستند ، و حتی مخرّب شعراند،  وما از آنها به شعریاد می‌کنیم.  …  اینست که ما باید بدانیم وقتی از “شعر” حرف می زنیم از حیات شعر در نویسش و یا در هنرهای زیبا (رقص، تآتر، نقاشی…) داریم حرف می زنیم یا از یک ” قطعه‌شعر” (از سروده)” .

                                                                                                                         شما خودتان پیشنهادی در این مورد دارید؟
این کار فرهنگ نویسان و  لغت شناس ها ست که پیشنهاد کنند.  و تا آنوقت من از “قطعه‌شعر” و”سروده ” استفاده می کنم، و “سروده” را پیشنهاد می کنم اگر جا بیفتد.  و یا از خود کلمه “شعر”، تنها وقتی به صورت جمع و شمار بکار برده می شود. مثل “شعرها” یا “چند شعر”. که مفهوم قطعه و سروده  در آنها مستتر است

نقل از کتاب ” چهرۀ پنهان حرف” انتشارات نگاه چاپ 1390 ص 84 )

ما باید حساب شعر را از حساب «قطعه – شعر» جدا کنیم. در زبان فارسی این‌دو به هم ریخته‌اند. این مفهومِ ِآن و آن مفهوم ِِاین شده است. حالیکه در قلمرو بی مرزِشعر، قطعه-شعر سهم کوچکی از زبان را ارمغان شعر می‌کند و یا سهم کوچکی از شعر را ارمغان زبان، هر بار که خوانده می‌شود. و هربار که خوانده می‌شوداین سهم سهمی دیگر است

از کتاب “عبارت از چیست” ص327 به نقل از مجلۀ “عصر پنجشنبه شهریور 1382

ما باید شعر را از مفهوم ِ” قطعه” برداریم. . یک “قطعه شعر، یک سروده، می‌خواهد شعر باشد، ولی همیشه موفق نیست ..”

1- poésie

2-poème

E

août 3, 2017

شعرهای "انقلابی"

www.yadollahroyai.com

آرش عریز

میشل لیریس(1) شاعر و نویسندۀ فرانسوی، در مکاتباتش با ژُرژ باتای(2) در جائی می‌نویسد که :

هر شعر واقعی از انقلاب جدائی ندارد

Toute Poésie vraie est inséparable de la révolution

گرچه در اینجا غرض از شعر، شعربطورکلی‌ست، و غرض از انقلاب، انقلاب هنری ؛ ولی در فرهنگ سوررئالیستی و تمایلات چپِ آن بخصوص پیش ما در ایران، چنین جا افتاد که  : شعر ِ نویسش است و انقلاب سیاسی‌ست.

که اگر چنین باشد، آن  جملۀ  را ناچار می توان اینطور خواند که : 

هرسرودۀ (قطعه شعرِِِِِِِِِِِ ِ) واقعی از انقلاب جدائی ندارد

Tout Poème vrai est inséparable de la révolution

و این حرف می‌تواند مبتذل‌ترین حرفی باشد که هفتاد سال است بر قلم منتقدان ما و چند شاعر برجستۀ ما  جاری می‌شود  و من هربار که گفته ام نه، هدف تیرهای طنز وطعن و دشنام بوده ام : شاعراریستوکرات، شاعرِبرج ِعاج،  شاعر اشرافی، بورژوا، بی مسئولیت ، بی تعهد، بی درد، و...

نه ! شعر‌های حقییقی همیشه جدا از انقلاب‌ها به وجود می‌ایند. هیچوقت هیچ شعر خوبی از بطن انقلاب برنخاسته است. شعرهای بدِ دنیا شعرهائی‌اند که از متن حوادث برخاسته‌اند  و یا خواسته‌اند درباره‌ی حوادث باشند.

                                       تا وقت دیگر  قربانت

         

1-Michel Leiris
2-Georges Bataille

 

juillet 27, 2017

در فستیوال نروژ، از فستیوال نروژ

NORSK LITTERATURFESTIVAL – JUIN 2017

LILLEHAMMER

رفتن به فستیوال ادبی نروژ برای من امر صریحی بود. هوس نبود، قبول دعوت بود، ادب بود، اما به لیل‌هامر که رسیدم دستورِ دل، و دعوتِ دل شد.

بزرگانی از شعر و ادب دنیا و این چند نوبِلیست هم که سالی و سالیانی دعوت‌های فستیوال نروژ را پذیرا بوده‌اند بی‌شک تصویری از آن را با خود برده‌اند. برای من اما، لیل‌هامر ناگهان چیزی بیشتر از فستیوال و شعر و ادب شد. تن شد، بدن شد، زبان شد، از پوستم گذشت و با احشائ من در آمیخت. چیزی نمی‌خواستم و به آنچه نمی‌خواستم رسیده بودم. بذرِ پاشیده‌ام را کمی ابر بس بود، بس که دلخواه بود، صریح و شاداب بود، مبادی آداب بود. شهری بزرگ !

شهرهای بزرگ دنیا را هم من به یُمن شعر دیده‌ام. برای بسیاری از شهرهای ایران انگار شعر یُمنی نداشت، که ندیدمشان. لیل‌هامر در ایران نبود، نروژ بود. در همه چیزش گذری گذرا داشتم. سطح کوچه خط افق می‌شد. همه کس همه چیز می‌دانست. انگشت‌های دانا سوهای نگفته را می‌گفت، عابرِ کوچه بال و پری گسترده داشت، در فضائی هُمائی، همایونی، مهربان، صبور، منتظرِ تو.

بر که می‌گشتم ایران بودم، دیدنی با من بود، شعر هم. با دو شاعر فراری آشنا شدم، مهدی موسوی و فاطمه اختصاری، جالب بود، زندانی درایران، پناهنده درنروژ. برای من هردو چهرۀ مطبوعی داشتند. شعرهاشان هم.

نروژ تنها به شاعر ایرانی پناه نمی‌دهد، شعر فارسی نیز در زبان نروژی پناهی دارد :  اِرلینگ کیتِلسِن که کنفرانس من را در گالری کافه استیف اداره می‌کرد، شاعری بزرگ و با هوش، با من از حافظ و رومی صحبت کرد، مترجم از برگردان اصطلاحات شعری عاجز بود، حضور عباس شکری صحنه را نجات داد. کیتلسِن شب به هتل آمد و آنتولوژی کوچکی از پنج شاعر به ترجمۀ خودش به من داد که در آن سهراب سپهری و هاتف را کنار هم گذاشته بود. آن سه تای دیگر هم حافظ و رومی و فرخی. با لبخندِ من زنم به لهجه‌ای سوئیسی‌ گفت :

-تو که نروژی نمی‌دانی چرا اینقدر تحسین می‌کنی ؟ گفتم :

اصل قضیه شعر است ؛ شعر اگر برای ما اصل قضیه نباشد، به هیچ درد نمی‌خورد.

فستیوال نروژ امسال نود مهمان در خود داشت، با سفرهاشان و هنرهاشان، و اینهمه را تدبیر توانای  ماریت بُرکنهاگن سامان می داد.


با ماریت بُرکنهاگن مدیر فستیوال

 

از لیل‌هامر تا اسلو میان‌بُری از باغ بهشت می‌گذرد. در میان درخت و دریاچه. همینکه فکرم رفت به کودکی‌های خودم درکویر، و به مردمی فقیر ؛ گفتم کاش ما هم به جای نفت آب داشتیم. اینگِر که کمی فرانسه می‌دانست و ما را از پیچ و خم بیشه‌ها می‌بُرد، یک لحظه پایش را از روی گاز برداشت وخیلی جدّی گفت : فکر می‌کنید ؟

زنم به انگلیسی بهش گفت : شوهرم آره، ولی من نه !

انگلیسی من برای ادامه‌ی این بحث چندان خوب نبود لذا برای اینکه سر قضیه را هم بیارم گفتم : آره، گاهی فکر می‌کنم، و کمی بعد :
–  گاهی فکر می‌کنم پس گاهی هستم
Tantôt je pense donc tantôt je suis
   اینگِر گاز داد و غش‌غش خندید.


NORSK LITTERATURFESTIVAL - MAY 2017 فستیوال ادبی نروژ

Lillehammer لیل‌هامر
Erling Kittelsen
اِرلینگ کیتِلسِن
Marit Borkenhagen
ماریت بورکنهاگن   
Café Stiff کافه استیف
Oslo اسلو

Inger اینگِر

juillet 21, 2017

مریم میرزاخانی و زن زیبائی که در اوست


۱

وقتی که می‌نشینی بر می‌خیزد
___

وقتی که می‌نشینی بر می‌خیزد

سطح از نشستنِ سطح

و می‌نشیند با تو

سطحِ نشستن
.

تو از کدام دیگرِ تو می‌آید

که این‌سان برای تو مجهول

می مانَد ؟
.

و حجم‌های دقیق از سطح

بر می‌خیزد

وقتی که می‌نشینی.

۲

تا می‌گذارد پا
___

تا می‌گذارد پا

جا می‌گذارد پا

و جای پا

رسمی بلند دارد
.

در کشف‌های تو جای پا

کف می‌کند

در فکرِ خاک وقتی

رسمی بلند می‌گیرد
.

می‌خوانَد از بالا جا

می‌مانَد از رفتن پا.
.

یداله رویائی
پاریس، ژوئیه 2017

juillet 8, 2017

سینمای شعر و سینمای تفسیرشعر


                                                                                                           4 ژوئیه ، ۱۴ تیر ماه 
                                       

عباس عزیز،

 

پارسال یک کانادايی به نام  رودنی گراهام (Rodney Graham) یک فیلم کوتاه هفت هشت دقیقه‌ای، ولی سی و پنج میلی‌متری ساخت با عنوان: "رویای گسیخته از پلیس" (rêverie interrompue par la police)

 

یک پلیس یک زندانی را می‌آورد روی صحنه، جلوی یک پیانوی باز، برابر یک پرده‌ی قرمز. زندانی با دستبند شروع به نواختن می‌کند، زیر مراقبت پلیس. راه راه‌های سیاه و سفید ِ اونیفورم زندانی، نوعی رابطه با سیاه و سفیدهای پیانو پیدا می‌کنند. اول برای این‌که انگشت‌هایش را گرم کند ضربه‌هايی و نوت‌هايی می‌زند که نشان بدهد حرفه‌ای است.
کلوزاپ مرتب روی دست‌های زندانی، روی شستی‌های پیانو، روی زه‌ها و دگمه‌ها می‌چرخید، و آن رابطه‌ها را دوباره به نوعی با هم  به را بطه می‌گذاشت. صدای سقف، صدای به‌هم خوردن و باز و بسته شدن ِ سرپوش ِ پیانو را  هی قاطی ِ موزیک می‌کرد. بعد هم  پیانیست بلند شد و با مأمور پلیس رفت. سکوت .
به دوست کارگردانی که کارش را توانسته بود از تهران به کان و از کان به پاریس بیاورد، که در ضمن آن یک شعر فروغ را هم به تصویر کشیده بود، گفتم :   «این، شعر است، سینمای شعر. و سینمای شعر سینمای تفسیر شعر نیست.»

                                                                         تا وقت دیگر ، قربانت

Rodney Graham
A Reverie Interrupted by the Police - 2003

juillet 1, 2017

* زندگى با متن

www.yadollahroyai.com

 *  گفتيد كه زندگى شما، زندگى با متن است، يعنى همان خواندن و نوشتن. این یعنی همان تنهايى ؟

بله، اين را مى‌گفتم كه اين زندگى من است و در اين زندگى همه‌چيز بر صفحه مى‌گذرد، چه بخوانم و چه بنويسم. بر صفحه مى‌‏گذرم، مثل سفيد در سياه مى‌گذرم وقتى كه مى‌‏خوانم، و مثل سياه بر سفيد مى‌‏گذرم وقتى كه مى‌‏نويسم، و به هر حال در برابر خود مى‌‏گذرم و بر خود مى‌‏گذرم و با خود مى‌‏گذرم، اين همه خود !

تنهايى‌هاى مرا همين خودها پُر مى‌‏كنند. فاصله‌‏هاى مرا هم همين‏طور. با نگاه به خود، با همين تكنيک ساده : نگاهِ به خود. اين كار يعنى حذفِ فاصله، حذفِ دورى. دورى را هم همين‏طور، با به خود نگاه كردن، با در خود سفر كردن، چه در آینه، چه در متن، اگر حذف نكنيم لااقل تلطيف مى‌‏كنيم. چيزى كه در همه‏‌ى ما مشترک است : دورى، بُعد، تبعيد، هجران، هرچه كه اسمش را بگذاريد. بعضى‌‏ها دوست دارند بگويند غربت ؛ باشد، ولى عيبش اين‌ست كه گستره‌ى معنا را محدود مى‌‏كند، محدود مى‌‏كند به دورى ما از ايران. چون دورى از معشوق و يا دورى از مادر هم هست كه غربت نيست. ولى البته خطّ مشترک همه‌ى ما هم نيست. در حالى كه دورى از وطن خطّ مشترک همه ما‌ست و همين وجه مشترک، يعنى فاصله از ايران، ما را از هم بى‌فاصله مى‌‏كند. اين تكنيک را بايد بياموزيم.

بايد بتوانيم خودمان را كشف كنيم و بياموزيم كه به خود نگاه كنيم چه در ديگرى چه در كتاب. من اين‏طور به تنهايى‌‏هايم تعادل مى‌‏دهم و دور را نزديک مى‌‏كنم، همه‏‌ى فاصله‏‌ها در همان لحظه‌ى به خود رسيدن، خراب مى‌شوند، در آستانه‌‏ى آينه خراب مى‌‏شوند. در آستانه‌ى لحظه، يعنى هر جا و هر وقت كه به خودم برسم در واقع به ديار خودم مى‌‏رسم :

در گذار از شيشه‏
شسته مى‌‏شوم‏
و در آن‌سوى شستگى
مى‌نشينم شكسته‏‌تر از آينه‌ى ديروز
امروز !

                           از "لبريخته‏‌ها"

اين تعادل را من از آينه آموخته‏‌ام، ربطى به خودخواهى ندارد. گرچه در آينه هم جز خود آدم نيست. منظورم تعادل بيرون و درون است، حيوان‌ها مرا بيشتر به اين تعادل مى‌‏رسانند، آن‏ها هم نقش آينه را بازى مى‌كنند. چون همين‌كه انسان ديگرى در برابر من نيست و يا من در برابر انسان ديگرى نيستم، تنهايى من محتواى مرا دارد، محتواى يک آدم تنها را، يعنى طورى شده‌‏ام كه وقتى هم كه با يک نفر ديگر هستم، خيال مى‌‏كنم تنهايى‌ام دو‌برابر شده است. اين را به معنى دورى و پرهيز از ديگران نمى‌‏گيرم. برعكس اين يعنى با ديگرى قاطى شدن، چون "ديگری" هم تنها‌ست. گفتم، هر كسى يک جورى تنها‌ست، و هيچ‏كس تا آخر عمر يک جور تنها نيست، هر دوره‌‏اى شكل آن  فرق مى‌‏كند، شکلِ آدمِ تنها همیشه همان نیست.

 >   یعنی تنهايى‌هاى شما حالا چه شكلى پيدا كرده‌‏اند ؟ با دوره‏‌اى كه در ايران بوديد، فرق كرده است ؟

من اين‏جا عادت كرده‏‌ام كه چيزهايى را كه هستند قبول نكنم. اعتقاد به چيزهايى دارم كه نيستند، وجود ندارند. و همين باعث مى‌‏شود كه با هيچ‏كس به تفاهم نرسم، يعنى من و آن‏كس با هم به جايى كه اسمش تفاهم است نمى‌‏رسيم. مگر وقتى كه براى هم نامفهوم بمانيم. حضور من هميشه مرا مفهوم مى‌‏كند و اين همان چيزى‌ست كه از آن مى‌‏گريزم، و علت تنها ماندنِ من مى‌‏شود و تنها زيستن من مى‌‏شود. چون وقتى اختلافى با ديگران نداريم، عبورى هم در هم و با هم نداريم، در واقع عبورى در فهمِ هم نداريم، يعنى تفاهم نداريم.

اتفاقاً، اختلاف من با خودم ريشه‌دارتر از اختلافى‌ست كه با ديگران دارم، تا آن‏جا كه گاهى حس مى‌‏كنم اختلافى با كسى ندارم چون كه ريشه‌اى در كسى ندارم. ريشه‏‌هاى من در من هستند و در هم هستند. يعنى كه ريشه در ريشه‌‏هاى خودم دارم. چون ما مسائل را نبايد آن‏طور كه هستند ببينيم و خيال كنيم چون آن را آن‏طور كه هستند مى‌‏بينيم پس آن‏ها را مى‌‏فهميم و يا چون مى‌‏شود آن‏ها را آن‏طور كه هستند ديد پس مسائلِ روشن و مفهومى هستند. من خودم از اين كلمه "مفهوم" در تمام عمرم سوءاستفاده كرده‏‌ام براى حرف زدن از چيزهايى كه مفهومى نداشته‏‌اند، و يا مفهوم صريحى به من نداده‏‌اند.

اين را براى اين مى‌گويم كه به آن‏چه در كار من مى‌‏بينيد كفايت نكنيد به‌خصوص در خطوط تطبيقى‌‏اى كه در آن سراغ كرده‌‏ايد. برعکس  بايد به آن‏چه در كار من نمى‌‏بينيد، دل ببنديد. ما در همان جاهايى با ديگران فرق مى‌‏كنيم كه خطّ مشترک داريم. همين كه با كسى فرق مى‌‏كنيم يعنى در چيزى با او مشترک هستيم. پرانتز را ببنديم.

حاشیه :
* در یک مصاحبۀ کتبی با نویسنده و متفکر فقید، کاظم امیری (آلمان
۱۳۷۸ شمسی = 1999 میلادی) 

juin 23, 2017

دیدارِ دیگر