février 18, 2017

تربیتِ عروضی همیشه تربیتی‌سنتی نیست*

 


                                                                شعر محتاج

           

در شعر شاعران میانه رو (چهار پاره سرایان) مثل نادرپور، توللی و محمدعلی اسلامی، و یا نصرت رحمانی و فروغ ِپیش از تولدی دیگر، که از چهره‌های قادر ِاین قلمرو بودند، گاهی حضور وزن عروضی چنان است که انگار استعاره و تصویر را هم، همان‌وزن می‌‌آفریند. بعبارت دیگر‌ سَیَلان وزن و تظاهر آن در مصرع، طوری است که سهمی در آفرینش تصویر پیدا می کند. این را، دیده ام، که خواننده‌ها در وقتِ خوانش بیشتر حس می‌کنند تا سراینده در وقتِ سرایش. در شعر نوپردازها اما، چه در نیما گرایان و چه در آوانگاردها و حجمگراها، برعکس، موسیقی کلام در خواننده بعد از جذبِ تصویر می‌‌آید، و یا، همزمان با خلقِ ِتصویر خلق می‌‌شود. اصیل‌های هردو گروه در کار خود اصیل می‌مانند ؛ چه چهارپاره‌سرا چه غزلسرا. ولی، برخی از میانه‌روها که تمایلات نیمائی پیدا کرده‌اند، و با وزن شکسته‌ی نیمایی شعرهائی با لحن "قُدمائی" می‌سرایند (اخوان، سایه...) گمان بر این برده‌اند که بدعتِ نیما تنها در این است که وزن عروضی را در داخل مصرع شکسته است. و چون از نوادری هستند که "عروض شکستۀ نیمائی" را بدرستی فهم کرده‌اند، همین فهمِ درست را کافی دانسته اند که بطورعجیبی خود را "نیما شناس" باور کنند. آنها با تربیتی کلاسیک، و ذوقی سُنتی نو سرائی می‌کنند بی‌آنکه "زیبا‌شناسیِ ِفُرم" را در کار نیما فهمیده باشند. و لذا شعرشان، هم در سطح کلاسیک و هم در منظرِ نو، متوسط می‌مانَد. شعر آنها "شعرنو"ی ست که در نو بودنش محتاج می‌مانَد. شعر محتاج.

به همین جهت شعر‌هایی مثل برخی از سروده‌های اخوان ثالث، آنهایی که خواسته است نو و نیمایی بگوید، در نیمائی‌بودنشان لَنگ می‌زنند، و بقول نصرت "به بلبل خوشنوایی می‌‌مانند که  سرفه هم می‌‌کند". که اگر خود را بهر قیمت نیمایی  نمی‌خواست، لآقل در استیل ِ"قدمائی" ِخود بلبلی خوشنوا باقی می‌ماند.  نادرپور و  توللی اما این هوش نادر را داشتند که وقتی تجربه‌های خود را در وزن شکسته موفق ندیدند بهتر آن دیدند که در منظرِخود چهره‌ای اصیل و قادر باقی بمانند تا در منظرِ نیمایی، شکسته سرائی عاریه و لَنگ
.

شاید توبه‌ی محمدعلی اسلامی ندوشن‌هم، که قوی ترین چارپاره سرای روزگار خود بود، از همین عارضه می‌آمد
.


 

 * از میان یادداشت‌ها، برچیده از فصلنامه سینما و ادبیات شماره ۳۵

 


février 9, 2017

من لحظه جا


 

اکنونم

اکنون من‌ام

میان من و اکنون چیزی نیست ـ لحظه اگر چیزی باشد ـ

 

لحظه چیز نیست

می‌گذرد چیز

لحظه می‌ایستد

لحظه جا می‌ماند

جا می‌شود

جایی برای توقف چیزی که لحظه نیست

 

که هیچ لحظه در من و در اکنون نیست

آن ام و آنَن ام

نون ام

لحظه‌ی اکنونم

که پیش از آنکه به دنیا آید

می‌رود از دنیا

 

___

پاریس، ژانویه ۲۰۱۷

janvier 29, 2017

سرمای سیاه

 (ازمیان یادداشت‌ها (


 زندان "زیرطاقی"* سیاه بود. زندان‌ها سیاه‌اند، بهرحال سیاه‌اند. زندان‌های سیاه در و دیوار سفید دارند، زندان زیرطاقی‌ اما، دیوارهایی داشت که از دود سیگار سیاه شده بود. کدر بود، کدر بودم. کم‌کم سرما توی تنم رفت، سرما توی تنم می‌‌رفت. آخر‌شب زندانبان آخرین نگاه‌هایش را به دالان سیاهی که در آن بودم، بودیم، با چندتای دیگر، انداخت. وقتی‌ خواست در دالان را ببندد،  یک پتوی دیگر ازاو خواستم، نداد. گفت ندارم، گفتم سردم است ، گفت خانهٔ خاله که نیست. خواهش کردم، و لرزیدم. صورتش را بهم مالید، نگاهی‌ مساعد کرد یعنی که : شاید، بروم ببینم. رفت‌ و برنگشت. رفته بود که ببیند. رفته بود، اما ندیده بود. استخوان‌هایم سردتر می‌‌شد، کم‌کم دندانهایم بهم می‌‌خوردند، ضرب می گرفتند، نمی‌‌توانستم جلوی ریتم تندِ دندانها را بگیرم. سعی‌ کردم به تنم فکر نکنم، به استخوان‌هایم و به انگشت‌هایم فکر نکنم. تا به کفش‌های خیسم فکر نکنم و به انگشت‌های سرما زده‌ام نیاندیشم ؛ اندیشه کردم که به چیز دیگری فکر کنم. هیچ چیز دیگری نبود. جز سرما،  پس به سرما فکر کردم.

 به سرما فکر می‌‌کردم، و همین مرا از تنم و از محتوای تنم، که سرما بود، باز می‌‌داشت. از پوست تنم مرا می‌‌کََند و به چیزی مجرد می‌‌بست، به سرما، به خیالاتی سرمائی : اگر می‌‌شد سرما را جابجا کرد ! اگر می‌‌شد از گروهبان خواست که : خواهش می‌‌کنم سرما را از اینجا بردارید و آنطرف تر بگذارید ! اگر می‌‌شد با سرما مبادله داشت ! سرما‌هایی‌ هستند که... و سرما‌هایی‌ هستند که... اوه، به همه جور سرما‌ فکر کردم. فکرم را به همه جا بردم تا به توی کفش‌هایم نبرم، و به میان استخوان‌هایم نبرم. حتا به سمفونی "نبوغ سرما"ی ویوالدی و "زمستان"ش و یخبندان‌هاش فکر کردم، و یک لحظه با خودم دلخورشدم که چرا وقتی‌ آنرا گوش می‌‌کردم شیفته‌ی سرما می‌شدم. نگهبان سر رسید و یک پتوی کهنۀ سربازی از لای‌در انداخت توی دالان ؛ خاکستری و چرک و کثیف، که بوی شاش و همه جور بوهای دیگر می‌داد.

                                                                                     


___

* زندانی کوچک در انتهای باغ بزرگ شهربانی کل، که دستگیرشده‌های شب را، تا صبح فردا و بازشدن ادارات، در آنجا  نگاه می داشتند ـ تهران ، اسفند ماه ۱۳۳۲

janvier 9, 2017

لبریخته ۱۴۹


 
با بادهای بیگانه
شن‌های من همه رفتند
بیگانه‌  شانه‌های بادهای دیگر را
به کهکشان دیگر بردند
 
شن‌های من
به کهکشان‌هائی دیگر رفتند
و کهکشانِ دود   با بادهای بیگانه
شن‌های ظالمی آوردند
که
جاهای پاهایم را
به خوابِ هیچ قناتی نمی‌برند


Versée labiale n°149

Aux vents étrangers
Mes sables s’en allèrent
Étrangers ils emportèrent les épaules d’autres vents
Vers d’autres galaxies


Mes sables
S’en allèrent vers d’autres galaxies
Galaxies de fumée sur les vents étrangers
Apportant les sables tyrans qui
Ne conduisent les traces de mes pas
Au sommeil d’aucun qanât

Versées labiales
Yadollah Royaï
Traduit par Christophe Balaÿ
Éd. Tarabuste

décembre 23, 2016

جایزه‌ها


                  آرش عزیز،         
                              
جایزه، چه نوبل و چه غیر آن، هیچوقت به نبوغ داده نمی‌شود، به فکر و فضیلت و اخلاق داده می‌شود. در حالیکه نبوغ جایش جای دیگری است، حد اقل در اخلاقیات نیست. من برای این شعر نمی‌گویم که برای خواننده خوش اخلاق باشم ؛ برعکس جنبه‌های بدِ اخلاقم هست که در شعر سرمی‌کشند. مثل مرگ، اغراق، دروغ، انکار، و خودِ اخلاق و قلبِ واقعیت به نفع اخلاق. یعنی به نفع آنکه شعر مرا دوست ندارد، و گاه من او را بیشتر از دوستدارانم دوست دارم. شعر من به جای اینکه آرام کند، ناراحت می‌کند، تسکین اگر بدهد، کارم تمام است.
بیشترین نوبلیست‌ها بعد از نوبل متوقف شدند، دیگر ننوشتند.
تا وقت دیگر   قربانت                                      


                                                                              

décembre 17, 2016

دلتنگی‌ها (دو شعر)

از کتاب "دلتنگی‌ها"،  در صدای یداله رویایی

دلتنگی شماره ۲

زخم ظریف عقربه در من بود

وقتی که دایره کامل شد
معماری بیابان
همراه با روایتِ عقربه تکرار شد

  من با خیال و عقربه مخلوط بودم
و عقربه
بر روی یک بیابان
بیابان دیگری می‌ساخت

 

             دلتنگی شماره ۴             
 
دیار من همه‌ی طول راه بود                      
و طول بودم من                     
و راه بودم                     
و طول راه، که قربانی دیارم بود                    
                     
و یاد آشنایی او                     
باد را                                         
نگاه کن                     
اینک !                                  
                    عبور می‌دهد از روی میز من                    
و سرگذشتِ صحرا که آفتاب و نمک را                    
حضور می‌دهد                    
                    
نمی‌توانم، آه                    
    کویر را در پاکت کنم                    
 و باز گردانم                   
برای آن همه طول                   
 
 


دلتنگی



زخمِ ظریفِ عقربه در من بود

وقتی که دایره کامل شد

معماریِ بیابان

همراه با روایتِ عقربه تکرار شد

من با خیال و عقربه مخلوط بودم

و عقربه

بر روی یک بیابان

بیابان دیگری می‌ساخت

 ___

    شماره 2 از دلتنگی‌ها، انتشارات رُزن

 




 

décembre 6, 2016

* لائیسیته (سکولاریسم) چیست ؟


آرش ،عزیز 

لائیسیته یک عقیده نیست، آزادیِ داشتنِ یک عفیده است. شعار نیست، ایدئولوژی نیست، پرچم نیست، رژیم نیست. لائیسیته سیستمِ جدائی دولت‌ها از دین و بیطرفیِ آنها در برابر مذاهب‌ است، همین !
انسانِ لائیک (سکولار)، انسان مَدَنی، کسی است که اهل ایمان نیست و یا هست ولی به ایمانِ این و آن نمی‌پیچد، کاری اصلا با کار دین ندارد. این، یعنی تربیتِ لائیک، رفتار لائیک، دولتِ لائیک، مدرسۀ لائیک، و...
باید این تربیتِ لائیک، این تمدّن، را یاد بگیریم و یاد بدهیم. نجات مردم دنیا از تعصب‌های ملی، ‌مذهبی، قوم گرائی‌ها، و جدائی‌طلبی‌ها و برادر‌کشی‌ها در همین است.



تا اینجای حرفم را می‌خواهی به حساب
معلوماتِ دانشجوی سابق دانشکده حقوق بگذاری، بگذار ؛ ولی سابق تر و رادیکال‌ترش را بخواهی، دیروز از آنتون چخوف خواندم که ۸۰۰ تا از نامه‌هایش همین هفته در فرانسه درآمده (انتشارات روبر لافون)، می‌فرماید :

"تنها بی‌طرف‌ها و بی‌تفاوت‌ها قادرند عادل باشند، تنها آنها لیاقت دارند که چیز‌ها را به روشنی ببینند و درست عمل کنند."*

تا وقت دیگر قربانت


,Seuls les indifférents sont capables de voir clairement les choses *
.d'être justes et de travailler
Vivre de mes rêves : Lettres d'une vie, A.Tchekhov - Éd. Robert Laffont

                      

تعریف :
   *  لا
ئیسیته = مدنیّت = سکولاریسم : بیطرفی در قبال  مذاهب در یک جامعه‌ی مَدَنی‌ست                  

décembre 2, 2016

شعر "حسرت" ، در صدای محمد نوری

https://www.youtube.com/watch?v=IEiaG_dHN9c(اجرای جدید)

 

                      شعر "حسرت"    


شعله‌ها به هم گره می‌خوردند
شاخه‌ها به هم تنه می‌سودند
سایه‌ها چو دود بهم رفته
دست‌ها چو حلقه بهم بودند


هر که، هرچه بود همه با هم :
خوشه‌ها سپرده به هم سرها
موج‌ها بهم شده در نجوا

من چو برگ زرد،
دستِ باد سرد
در شبِ خزان زدگی‌هایم
از درختِ خویش جدا بودم


در کنارِ من
شعله‌ها به هم گره می‌خوردند
شاخه‌ها به هم تنه می‌سودند  ...

 

 

دانستنی :

شعر : از یداله رویائی، (وزنی تازه در عروض فارسی، در کتاب "بر جاده‌های تهی" بتاریخ مرداد ماه 1334)                                                                                                                    
آهنگ : کار سرهنگ ناصر حسینی، ساخته روی
شعر
نخستین اجرا وپخش : ارکستر جاز رادیو تهران، ١٣۴٠

https://www.youtube.com/watch?v=IEiaG_dHN9c

 


 

novembre 22, 2016

ترانه‌ی "بزم خیال" ، در صدای محمد نوری

https://www.youtube.com/watch?v=HaRRbWeAxQs


                

       ترانه‌ی  "بزمِ خیال"

تا دل بیدارِ من   شد آشنای نیمه شب
خاطری چون صبح دارم از صفای نیمه شب
در دل شب دامن دولت به دست آمد مرا
گنج گوهـر یافتــم از گریه‌های نیمه شـب


امشب
منم و بزم خیالم
من و دنیای ملالم
غم شیرین تو را

بسِتایم ای زیبا

شبِ شورانگیز رویا


هستی
شده تصویری ز رویا
عطشِ دل مانده بر جا
مژه برهم  بگذارم
رهِ رویا بسپارم
برود از تن قرارم

می‌روم تا  کشورِ خواب
می‌زنم پَر مست و بی تاب
در فضای بی کران،
می‌پرم نرم و سبک
پنهان و پیدا

در شبِ خاموش من                  
دردِ هم آغوش من     برخیزد از جا                  
       

_ _ _


سوختم از آتش غم  در تبِ  سودای  تو
ای تپیده دل به یادت هرزمان شیدای تو
جاودان باش ای غمت درقلب شب پندارمن
ای فکنده در سکوتم  یاد تو غوغای تو


افسوس ...
گل امیدم تو بودی
دل بیدارم ربودی
به جدایی دل دادی
نکنی از من یادی
غم خود در من نهادی

هستی
شده تصویری ز رویا
عطشِ دل مانده بر جا
غم این تنها بودن
چو تبی می‌سوزد تن
شبِ من تنهاتر از من

                                   

___
شعر از : یداله رویایی
موسیقی از : سرهنگ ناصر حسینی
نخستین اجرا : ارکستر جاز رادیو تهران،۱۳۴۱

https://www.youtube.com/watch?v=HaRRbWeAxQs

novembre 9, 2016

گذشته سازی


آرش عزیز، 

آنچه نداری در رویا داری. رویای تو هرچه غنی‌تر، فقرِ تو بیشتر.
همیشه چیزی از
تنِ تو در رویا هست ؛ به آن اگر نرسی، تکه ای از
تنِ تو برای تو ناشناس می‌مانَد. مثل بسیاری از خاطره‌ها که خلقِ خاطره‌اند
و ترکیبی از تکه‌های ناشناس. زندگینامه‌ها و گذشته نویسی‌هائی هم که می‌خوانیم،
پر از همین تکه‌های تن و تن‌هائی است که با رویاهاشان در وقت خود
کنار نیامد‌ند و حالا رویائی درمتن شده‌اند در کنار آنها
که رفته‌اند.


گفت
ـ همه عجله دارند گذشته‌ها‌شان را بنویسند یا بنویسانند،
  هیچکس به فکر فردا نیست.

گفتم : چرا، فردا را هم  بهش می‌رسیم.

- کِی ؟

- وقتی گذشته باشد.

                                                                         تا وقت دیگر  قربانت

octobre 28, 2016

تخته‌های سیاه از بداهه (شماره 2)



                              بداهه، جوهرِاتفاق                                             
 

بداهه نویسی، گفته‌اند، اندیشیدن نیست. آری، از پس اندیشه‌ای نمی‌آید، ولی آنچه را هم که با خود می‌آورد چیزی جز اندیشه نیست. بداهه مفهوم ناگهانی را در خود دارد اما چندان هم ناگهانی نیست. چون، ناگهانی گفتن معنایش نیندیشیده گفتن نیست. به همین جهت آنها، بداهه‌ها، حرف‌هائی که می‌زنند، و یا با خود می‌آورند، و یا ما در آنها کشف می‌کنیم، بدیهه هستند ولی همیشه بدیهی نیستند. بداهه از بدیهی می‌گریزد. با انتظار میانه ندارد، خود را غیر منتظره می‌خواهد. شاید ازهمین روست که بداهه‌ها، این بداهه‌ها، پیش از آنکه از مقولۀ بدیهیات بشوند، خواسته‌اند پارادوکس باشند (در آنچه با خود می‌آورند و یا ما به آنها وام می دهیم)، و در متن نمائی بگیرند گاه ناخوانده گاه ناخوانا. با اینکه به دعوت من اینجا آمده‌اند، با اینکه من آنها را احضار کرده‌ام، آنها به دعوت من پاسخ داده‌اند ؛ سریع تر از دعوتِ من. معذالک انگار چیزی، اگر نه از انتظار، بل از آرزو در خود داشته اند، نیروئی که آنها را جلوی صحنه و جلوتر از صحنه رانده است. در بداهه آرزو است.

بداهه را، با اینهمه، نشناختم هنوز. نه او را و نه آرزو را. جوهر آن را، اما، در پرفورمانس پانزدهم اکتبر ١٩٩٤، در موزۀ برنه بود که شناختم : جوهرِاتفاق، مایه‌های اتفاقیِ این بداهه‌ها هم، این مایه‌های بی‌شکل در سال ١٩٩٤، بسیارشان بعدها در سال‌های ٢٠٠٠، گاه و بیگاه سر می‌رسند و لُژ دیگری پیدا می‌کنند. کجا ؟ جایی در ذهن : سیبی که می‌افتد. گوی بی‌تابی که از گردونه خارج می شود.

 

 

                                      درباره‌ی تخته های سیاه ازبداهه

(چشم گوش می‌کند) L’œil écoute، فستیوال معروف، برنامه‌های خود را در سال ۱۹۹۴(۱۳۷۳ شمسی) به مدت یک هفته به کارهای يدالله رویایی اختصاص داده بود که در بخشی از آن نقاش معروف ایرانی حسین زنده‌رودی نیز با کارهایش او را همراهی می‌کرد، و با شرکت موسیقی‌دان و پیانیست معروف فرانسوی "دومینیک پره‌شه"*.

 بداهه‌کاری، نمایشی‌ترين برنامه‌ی این فستیوال بود. پرفورمانس (یا آفرینش علنی ومستقیم Performance)، در برابر مردم بود که ماجرای آنرا می توانید در پُست تخته‌های سیاه از بداهه (شماره یک) همین وبلاگ  در زیر بخوانید.
رویایی بخشی از بداهه نویسی‌های آن شب ِخود را، به ترجمه‌ی خود، برای مجلۀ "شبکۀ آفتاب" فرستاده است.

* Dominique Preschez



تختۀ سیاه از بداهه ۱
 

نگاه می‌کنم

نگاه می‌نویسم
اتفاق می‌نویسم

خیال، پَست نیست

خیالِ پَست می‌نویسم
شکست می‌نویسم

حیرت و هراس دوست،

دشمن با من می‌آید

دشنام و نام با هم می‌آیند

فرار می‌نویسم

شکار آشکار

گیر

و

دار می‌نویسم

فرار در فرار می‌نویسم

میان کوچه او من است

میان کوچه من شکارما ومن

کوچه طرحِ درهمِ فرار

شکارچهره چهرۀ شکار
_
موزه برنه، پرفورمانس، پانزده اکتبر 1994
ترجمه به فارسی و بازسازی از مؤلف، نوامبر 2012
                                                                           

                                                                       
تخته سیاه از بداهه ٢

می‌دوم
جلوتر از خود

جلوتر از تن

من و تن هردو می‌دویم

هردو برق  هردو باد

هردو  برق و باد

هردو  گِردبادِ شن

می‌دویم

کنار هم

جلوتر از خود و جلوتر از تن

مثل فکر کنار فکر

تا شدم
روی نیمکت

غیابِ حرف، عذاب تن، شکنج

نیمکت هویتِ عذاب می‌شود

نیمکت عذاب می شود

تابِ تن

بی تابِ تن

سخن برهنه ام نمی‌کند

میانِ مشت ضربه
میانِ ضربه مشت

ضربه در میانِ مشت

دشنام و نام با هم می‌آیند
توهین و تا باهم

تا می‌شوم دوپلک

و در صدای ضربه صدا می‌شوم دوحرف  دوخوانا

دستِ رد
به لب که بگذرد

بنای حرف

به روی لب خراب می‌شود

دندان‌‌ْنوشته دستْ‌نوشته
بر نیمکت حرفی ناخوانا را می‌خوانم

نیمکت

خوانا

نیمه کت

ناخوانا

میان مشت ذره آفتاب می‌شود

_

موزه برنه، پرفورمانس پانزده اکتبر 1994
ترجمه به فارسی و بازسازی از مؤلف، نوامبر 2012

پانویس : بخش اول این "تخته‌های سیاه از بداهه" را می‌توانید در همین بلاگ، پست ژولای 2006، بخوانید



octobre 23, 2016

تخته‌ها‌ی سیاه از بداهه (شماره یک)


درباره‌ی تخته‌های سیاه از بداهه


در سال ۱۹۹۴(۱۳۷۳ شمسی) فستیوال معروفِ) L'œil écoute چشم می‌شنود)، برنامه‌های خود را به مدت یک هفته به کارهای یداله رویائی اختصاص داده بود که در آن نقاش معروف ایرانی حسین زنده‌رودی نیز با کارهایش او را همراهی می‌کرد، و با شرکت موسیقی‌دان معروف فرانسوی دومینیک پره‌شه.

نمایشی‌ترين برنامه‌ی این فستیوال، بداهه‌کاری و بداهه‌سازی در برابر مردم بود، یعنی پرفورمانس (Performance)  و یا آفرینش علنی و مستقیم، که در شب پانزدهم اکتبر برگزار شد و تا نیمه‌های شب ادامه یافت و در آن، نقاشی و شعر و موسيقی با هم و همزمان آفرینش ِهنری می‌کردند. حسین زنده‌رودی یک بوم نقاشی رنگ و روغن چهل متر مربعی را در در ظرف سه ساعت کار بی وقفه و پر تحرک به شیوه‌ی خود نقاشی کرد : گل سرخ‌های مصنوعی بر زمینه‌ی آبستره از رنگ و روغن با مواد مختلف، و اشياء و ابزاري که قبلاً سفارش داده بود. به هنگام خلق این اثر هیجان تماشاگران کمتر از هیجان خود نقاش نبود که روی بوم بزرگ خود به هر سو می‌دوید و رنگ‌ها و موتیف‌هایش را جا بجا می‌کرد. زنده رودی نام این بوم چهل متر مربعی را «گل‌سِتان» گذاشت که در واقع یک بازسازی از شعر لبریختۀ ۱۵۵رویائی است :

بسیارباغ‌های کیهانی/ در سِنّ ِسقف رسیدند و/ سقف ماند

تمام شعر را در کاتالوگ و آفیش فستیوال می‌شد خواند.

یداله رویائی در سالن دیگرِ موزه کارهای نقاش و نوازندۀ پيانو را که روی اکران تله‌ویزیون پخش می‌شد را همراه با مردم دیگر می‌دید ؛ و در ارتباط با آنها کلمه‌ها و گفته‌هايی را بر تخته‌ی سیاه می‌نوشت و یا در ميكروفون می‌خواند که به نوبه‌ خود روی اکران در سالن‌های دیگر موزه پخش می‌شد. او بعضی از بداهه‌نویسی‌هایش را روی کلمه‌هايی که مردم برای او می‌فرستادند می‌کرد، و گاه بر طومارهای کاغذی که بر دیوارهای موزه آویخته بودند می‌نوشت، خط می‌زد، پاره می‌کرد، برزمین می‌انداخت، و گاه جلوی دوربینی که او را تعقیب می‌کرد می‌گرفت و تماشاگران هم آن‌ها را برمی‌داشتند، و یا از هوا می‌گرفتند و به امضای شاعر می‌رساندند.

صدا و کلمات شاعر که در سالن‌های دیگر موزه پخش می‌شد، گاه پیانیست، که خود در حال بداهه‌نوازی بود، آنها را می‌گرفت و با صدای خود تکرار می‌کرد. همچنانکه در سالنِ نقاشی آنهایی که به رفتار زنده‌رودی بر بوم بزرگِ گسترده بر سطح سالن می‌نگریستند، گوش به شعر هم می‌سپردند.

کانال ۳ تله‌ویزون فرانسه از این پرفورمانس و نمایش هنریِ سه ساعته یک ویدیو کاست یک ساعته تهیه کرده است با عنوان"دعوت به موزه."

رویائی بخشی از بداهه نویسی‌های آن شبِ خود را، به ترجمه‌ی خود به فارسی، برای ما فرستاده است که در اینجا با هم می‌خوانیم.


تخته‌ی سیاه از بداهه

"درلحظه‌ی بداهه آنچه به ذهن می‌رسد به دعوت همان چیزی است که به ذهن رسیده است ویا رسیده بوده است. و بداهه نویسی گاه رسیدن به رسیده‌هایی است که دعوت از نا رسیده‌ها می‌کنند ؛ اجرا است. بداهه اجرای نویسش است. خود‌ کاریِ دست نیست. ولی خودکاریِ دستی است که دست در ذخیره‌های ذهن می‌برد، به ویژه اگر در برابرمردم و زیر نگاه دوربین باشد. گفتنی‌ست که مصرع‌هايی که روی واژه‌های پیشنهادی مردم بر تختهِ سیاه آمده بودند، دراین ترجمه حذف ویا جا بجا شده اند."

ی. رویائی


۱

در لحظه‌ی درازِ عزیمت

دیده بر پروا می‌بندم

و راه حاشیه‌اش را با خود می‌بَرد


وقتی که خط حادثه می‌گیرد

اینجا را آنجا می‌گیرد

و در کنار متن، آنچه می‌مانَد

با بیابان می‌مانَد.


جای پای گم، رفته‌های پا، نشانه‌ها

برخطّه جا می‌مانند

وخطه را خطه می‌خورَد


عزیمت، غیبت است

عزیمت، مکانی ست

عزیمت، مکانی زمانی‌ست

حذفِ هدف، رسیدنِ نرسیدن


در لحظه‌ی درازِ عزیمت هیچ وقت

ساعت، ابدیت نیست

ابدیت، ساعت نیست

ابدیت، وقت نیست

و با درازِ لحظه غرض ساکن می‌ماند

غرض همیشه غرض می‌ماند

و حاشیه همیشه بیابان.


۲

در حالت عمیقِ عزیمت‌، چشم

تاس را آواره می‌کند

و صفحه تکیه گاهش را از دست می‌دهد،


مثل زمینه زمین‌اش را

مثل زمین زمینه‌اش را

وقتی که روبرو را پُشت،

رو می‌کند

در نگاهی خائن

که دیدنِ مرا ندیدنِ من از من می‌گیرد

وقتِ عبورِ زاویه از مرز

لنگ لنگان، شکسته، ناهموار

که هر چه دیدنی را من

با ندیدن می‌بینم

حیرانِ چشم خویش.


با خود بمان، با آن خودِ ناپدید در خود، با آن خودِ دور،

در جرئتِ چشمِ دیگرت بمان

پروائی در چشم کن

مسئول ندیدن ِخود، کور !

به دیده خیانت کن

ساعت کن !


کمی از اندکِ خود را

برای حاشیه بگذار


کنارمتن

نگاهِ تو تمامِ نگاهِ تو نیست.



پاریس اکتبر ۱۹۹۴
-

)ترجمه و بازسازی، از مؤلف(

 *ماهنامۀ "شبکۀ آفتاب" : بخشی از پرفورمانس هنری در فستیوال برنه با شرکت حسین زنده‌رودی نقاش و دومینیک پره‌شه پیانیست.