décembre 2, 2016

حسرت، در صدای محمد نوری

https://www.youtube.com/watch?v=IEiaG_dHN9c

 

                      شعر "حسرت" 


شعله‌ها به هم گره می‌خوردند
شاخه‌ها به هم تنه می‌سودند
سایه‌ها چو دود بهم رفته
دست‌ها چو حلقه بهم بودند


هر که، هرچه بود همه با هم :
خوشه‌ها سپرده به هم سرها
موج‌ها بهم شده در نجوا

من چو برگ زرد،
دستِ باد سرد
در شبِ خزان زدگی‌هایم
از درختِ خویش جدا بودم


در کنارِ من
شعله‌ها به هم گره می‌خوردند
شاخه‌ها به هم تنه می‌سودند  ...

 

 

دانستنی :

شعر : از یداله رویائی، (وزنی تازه در عروض فارسی، در کتاب "بر جاده‌های تهی" بتاریخ مرداد ماه 1334)                                                                                                                    
آهنگ : کار سرهنگ ناصر حسینی، ساخته روی
شعر
نخستین اجرا وپخش : ارکستر جاز رادیو تهران، ١٣۴٠

https://www.youtube.com/watch?v=IEiaG_dHN9c

 


 

novembre 22, 2016

بزم خیال، در صدای محمد نوری

https://www.youtube.com/watch?v=HaRRbWeAxQs


                

          بزمِ خیال

تا دل بیدارِ من   شد آشنای نیمه شب
خاطری چون صبح دارم از صفای نیمه شب
در دل شب دامن دولت به دست آمد مرا
گنج گوهـر یافتــم از گریه‌های نیمه شـب


امشب
منم و بزم خیالم
من و دنیای ملالم
غم شیرین تو را

بسِتایم ای زیبا

شبِ شورانگیز رویا


هستی
شده تصویری ز رویا
عطشِ دل مانده بر جا
مژه برهم  بگذارم
رهِ رویا بسپارم
برود از تن قرارم

می‌روم تا  کشورِ خواب
می‌زنم پَر مست و بی تاب
در فضای بی کران،
می‌پرم نرم و سبک
پنهان و پیدا
در
شبِ خاموش من،
برخیزد از جا

_ _ _


سوختم از آتش غم  در تبِ  سودای  تو
ای تپیده دل به یادت هرزمان شیدای تو
جاودان باش ای غمت درقلب شب پندارمن
ای فکنده در سکوتم  یاد تو غوغای تو


افسوس ...
گل امیدم تو بودی
دل بیدارم ربودی
به جدایی دل دادی
نکنی از من یادی
غم خود در من نهادی

هستی
شده تصویری ز رویا
عطشِ دل مانده بر جا
غم این تنها بودن
چو تبی می‌سوزد تن
شبِ من تنهاتر از من

در نگاهم تا نشینی
نقش رویا آفرینی
روی بال یاد تو
می‌روم تا آسمان
با شبِ من خو بگیر آزاد و شیدا
ای تبِ تاریکِ من
آرام و تنها

                                     
___
شعر از : یداله رویایی
موسیقی از : ناصر حسینی
نخستین اجرا : ارکستر جاز رادیو تهران،۱۳۴۱

https://www.youtube.com/watch?v=HaRRbWeAxQs

novembre 9, 2016

گذشته سازی


آرش عزیز، 

آنچه نداری در رویا داری. رویای تو هرچه غنی‌تر، فقرِ تو بیشتر.
همیشه چیزی از
تنِ تو در رویا هست ؛ به آن اگر نرسی، تکه ای از
تنِ تو برای تو ناشناس می‌مانَد. مثل بسیاری از خاطره‌ها که خلقِ خاطره‌اند
و ترکیبی از تکه‌های ناشناس. زندگینامه‌ها و گذشته نویسی‌هائی هم که می‌خوانیم،
پر از همین تکه‌های تن و تن‌هائی است که با رویاهاشان در وقت خود
کنار نیامد‌ند و حالا رویائی درمتن شده‌اند در کنار آنها که رفته‌اند
.

گفت
ـ همه عجله دارند گذشته‌ها‌شان را بنویسند یا بنویسانند، هیچکس به فکر فردا  نیست.

گفتم : چرا ، فردا راهم  بهش می رسیم.

- کِی ؟

         - وقتی گذشته باشد.

                                                                         تا وقت دیگر  قربانت 


 

                      

octobre 28, 2016

تخته‌های سیاه از بداهه (شماره 2)



                              بداهه، جوهرِاتفاق                                             
 

بداهه نویسی، گفته‌اند، اندیشیدن نیست. آری، از پس اندیشه‌ای نمی‌آید، ولی آنچه را هم که با خود می‌آورد چیزی جز اندیشه نیست. بداهه مفهوم ناگهانی را در خود دارد اما چندان هم ناگهانی نیست. چون، ناگهانی گفتن معنایش نیندیشیده گفتن نیست. به همین جهت آنها، بداهه‌ها، حرف‌هائی که می‌زنند، و یا با خود می‌آورند، و یا ما در آنها کشف می‌کنیم، بدیهه هستند ولی همیشه بدیهی نیستند. بداهه از بدیهی می‌گریزد. با انتظار میانه ندارد، خود را غیر منتظره می‌خواهد. شاید ازهمین روست که بداهه‌ها، این بداهه‌ها، پیش از آنکه از مقولۀ بدیهیات بشوند، خواسته‌اند پارادوکس باشند (در آنچه با خود می‌آورند و یا ما به آنها وام می دهیم)، و در متن نمائی بگیرند گاه ناخوانده گاه ناخوانا. با اینکه به دعوت من اینجا آمده‌اند، با اینکه من آنها را احضار کرده‌ام، آنها به دعوت من پاسخ داده‌اند ؛ سریع تر از دعوتِ من. معذالک انگار چیزی، اگر نه از انتظار، بل از آرزو در خود داشته اند، نیروئی که آنها را جلوی صحنه و جلوتر از صحنه رانده است. در بداهه آرزو است.

بداهه را، با اینهمه، نشناختم هنوز. نه او را و نه آرزو را. جوهر آن را، اما، در پرفورمانس پانزدهم اکتبر ١٩٩٤، در موزۀ برنه بود که شناختم : جوهرِاتفاق، مایه‌های اتفاقیِ این بداهه‌ها هم، این مایه‌های بی‌شکل در سال ١٩٩٤، بسیارشان بعدها در سال‌های ٢٠٠٠، گاه و بیگاه سر می‌رسند و لُژ دیگری پیدا می‌کنند. کجا ؟ جایی در ذهن : سیبی که می‌افتد. گوی بی‌تابی که از گردونه خارج می شود.

 

 

                                      درباره‌ی تخته های سیاه ازبداهه

(چشم گوش می‌کند) L’œil écoute، فستیوال معروف، برنامه‌های خود را در سال ۱۹۹۴(۱۳۷۳ شمسی) به مدت یک هفته به کارهای يدالله رویایی اختصاص داده بود که در بخشی از آن نقاش معروف ایرانی حسین زنده‌رودی نیز با کارهایش او را همراهی می‌کرد، و با شرکت موسیقی‌دان و پیانیست معروف فرانسوی "دومینیک پره‌شه"*.

 بداهه‌کاری، نمایشی‌ترين برنامه‌ی این فستیوال بود. پرفورمانس (یا آفرینش علنی ومستقیم Performance)، در برابر مردم بود که ماجرای آنرا می توانید در پُست تخته‌های سیاه از بداهه (شماره یک) همین وبلاگ  در زیر بخوانید.
رویایی بخشی از بداهه نویسی‌های آن شب ِخود را، به ترجمه‌ی خود، برای مجلۀ "شبکۀ آفتاب" فرستاده است.

* Dominique Preschez



تختۀ سیاه از بداهه ۱
 

نگاه می‌کنم

نگاه می‌نویسم
اتفاق می‌نویسم

خیال، پَست نیست

خیالِ پَست می‌نویسم
شکست می‌نویسم

حیرت و هراس دوست،

دشمن با من می‌آید

دشنام و نام با هم می‌آیند

فرار می‌نویسم

شکار آشکار

گیر

و

دار می‌نویسم

فرار در فرار می‌نویسم

میان کوچه او من است

میان کوچه من شکارما ومن

کوچه طرحِ درهمِ فرار

شکارچهره چهرۀ شکار
_
موزه برنه، پرفورمانس، پانزده اکتبر 1994
ترجمه به فارسی و بازسازی از مؤلف، نوامبر 2012
                                                                           

                                                                       
تخته سیاه از بداهه ٢

می‌دوم
جلوتر از خود

جلوتر از تن

من و تن هردو می‌دویم

هردو برق  هردو باد

هردو  برق و باد

هردو  گِردبادِ شن

می‌دویم

کنار هم

جلوتر از خود و جلوتر از تن

مثل فکر کنار فکر

تا شدم
روی نیمکت

غیابِ حرف، عذاب تن، شکنج

نیمکت هویتِ عذاب می‌شود

نیمکت عذاب می شود

تابِ تن

بی تابِ تن

سخن برهنه ام نمی‌کند

میانِ مشت ضربه
میانِ ضربه مشت

ضربه در میانِ مشت

دشنام و نام با هم می‌آیند
توهین و تا باهم

تا می‌شوم دوپلک

و در صدای ضربه صدا می‌شوم دوحرف  دوخوانا

دستِ رد
به لب که بگذرد

بنای حرف

به روی لب خراب می‌شود

دندان‌‌ْنوشته دستْ‌نوشته
بر نیمکت حرفی ناخوانا را می‌خوانم

نیمکت

خوانا

نیمه کت

ناخوانا

میان مشت ذره آفتاب می‌شود

_

موزه برنه، پرفورمانس پانزده اکتبر 1994
ترجمه به فارسی و بازسازی از مؤلف، نوامبر 2012

پانویس : بخش اول این "تخته‌های سیاه از بداهه" را می‌توانید در همین بلاگ، پست ژولای 2006، بخوانید



octobre 23, 2016

سوالِ سربالا !


در بارۀ سوال مهدی گنجوی که "آیا شعر حجم، شعر بداهه‌ سرائی است ؟"

از رویائی پرسیدم، گفت :

سرسری خواندن هم در عصرِ دوهزار بیماری واگیری شده است : کسی در جائی اظهار فضل می‌کند و کسی دیگر در جائی دیگر آن فضل ِاو را اظهار می‌کند ؛ و هردو نیازی به ذکر مأخذ در خود نمی‌بینند، و بعد کسان دیگری می‌آیند و آن "بی نیازیِ" را فضیلتِ آنها می‌کنند ؛ که به نوبۀ خود مأخذی برای اظهار فضل نسل‌های دیگر می‌شود.

آنچه مهدی گنجوی، "کارگاه ادبی حجم در فرانسه" (!) خوانده است ، برنامۀ یک شب از فستیوال "چشم می‌شنود" * در سال ۱۹۹۴میلادی بود : پِرفورمانسی از شعر و نقاشی و موسیقی با اجرای همزمانِ شش دست از یداله رویائی و حسین زنده‌رودی نقاش و دومینیک پِره‌شه پیانیست و آهنگسازمعروف، در موزۀ شهر بِرنه، و در برابر مردم . ( ماجرایش را که در پُست 17 ژوئیۀ 2006 همین وبلاگ آمده بود  می توانید به تکرار در پُست 23 اکتبر 2016 هم بازخوانی کنید .

گفتم : قدیم‌ها جواب‌ها سربالا می‌شدند، حالا سوال‌ها از همان پائین سرشان را بالا می‌گیرند

.


* L'œil écoute

تخته‌ها‌ی سیاه از بداهه (شماره یک)


درباره‌ی تخته‌های سیاه از بداهه


در سال ۱۹۹۴(۱۳۷۳ شمسی) فستیوال معروفِ) L'œil écoute چشم می‌شنود)، برنامه‌های خود را به مدت یک هفته به کارهای یداله رویائی اختصاص داده بود که در آن نقاش معروف ایرانی حسین زنده‌رودی نیز با کارهایش او را همراهی می‌کرد، و با شرکت موسیقی‌دان معروف فرانسوی دومینیک پره‌شه.

نمایشی‌ترين برنامه‌ی این فستیوال، بداهه‌کاری و بداهه‌سازی در برابر مردم بود، یعنی پرفورمانس (Performance)  و یا آفرینش علنی و مستقیم، که در شب پانزدهم اکتبر برگزار شد و تا نیمه‌های شب ادامه یافت و در آن، نقاشی و شعر و موسيقی با هم و همزمان آفرینش ِهنری می‌کردند. حسین زنده‌رودی یک بوم نقاشی رنگ و روغن چهل متر مربعی را در در ظرف سه ساعت کار بی وقفه و پر تحرک به شیوه‌ی خود نقاشی کرد : گل سرخ‌های مصنوعی بر زمینه‌ی آبستره از رنگ و روغن با مواد مختلف، و اشياء و ابزاري که قبلاً سفارش داده بود. به هنگام خلق این اثر هیجان تماشاگران کمتر از هیجان خود نقاش نبود که روی بوم بزرگ خود به هر سو می‌دوید و رنگ‌ها و موتیف‌هایش را جا بجا می‌کرد. زنده رودی نام این بوم چهل متر مربعی را «گل‌سِتان» گذاشت که در واقع یک بازسازی از شعر لبریختۀ ۱۵۵رویائی است :

بسیارباغ‌های کیهانی/ در سِنّ ِسقف رسیدند و/ سقف ماند

تمام شعر را در کاتالوگ و آفیش فستیوال می‌شد خواند.

یداله رویائی در سالن دیگرِ موزه کارهای نقاش و نوازندۀ پيانو را که روی اکران تله‌ویزیون پخش می‌شد را همراه با مردم دیگر می‌دید ؛ و در ارتباط با آنها کلمه‌ها و گفته‌هايی را بر تخته‌ی سیاه می‌نوشت و یا در ميكروفون می‌خواند که به نوبه‌ خود روی اکران در سالن‌های دیگر موزه پخش می‌شد. او بعضی از بداهه‌نویسی‌هایش را روی کلمه‌هايی که مردم برای او می‌فرستادند می‌کرد، و گاه بر طومارهای کاغذی که بر دیوارهای موزه آویخته بودند می‌نوشت، خط می‌زد، پاره می‌کرد، برزمین می‌انداخت، و گاه جلوی دوربینی که او را تعقیب می‌کرد می‌گرفت و تماشاگران هم آن‌ها را برمی‌داشتند، و یا از هوا می‌گرفتند و به امضای شاعر می‌رساندند.

صدا و کلمات شاعر که در سالن‌های دیگر موزه پخش می‌شد، گاه پیانیست، که خود در حال بداهه‌نوازی بود، آنها را می‌گرفت و با صدای خود تکرار می‌کرد. همچنانکه در سالنِ نقاشی آنهایی که به رفتار زنده‌رودی بر بوم بزرگِ گسترده بر سطح سالن می‌نگریستند، گوش به شعر هم می‌سپردند.

کانال ۳ تله‌ویزون فرانسه از این پرفورمانس و نمایش هنریِ سه ساعته یک ویدیو کاست یک ساعته تهیه کرده است با عنوان"دعوت به موزه."

رویائی بخشی از بداهه نویسی‌های آن شبِ خود را، به ترجمه‌ی خود به فارسی، برای ما فرستاده است که در اینجا با هم می‌خوانیم.


تخته‌ی سیاه از بداهه

"درلحظه‌ی بداهه آنچه به ذهن می‌رسد به دعوت همان چیزی است که به ذهن رسیده است ویا رسیده بوده است. و بداهه نویسی گاه رسیدن به رسیده‌هایی است که دعوت از نا رسیده‌ها می‌کنند ؛ اجرا است. بداهه اجرای نویسش است. خود‌ کاریِ دست نیست. ولی خودکاریِ دستی است که دست در ذخیره‌های ذهن می‌برد، به ویژه اگر در برابرمردم و زیر نگاه دوربین باشد. گفتنی‌ست که مصرع‌هايی که روی واژه‌های پیشنهادی مردم بر تختهِ سیاه آمده بودند، دراین ترجمه حذف ویا جا بجا شده اند."

ی. رویائی


۱

در لحظه‌ی درازِ عزیمت

دیده بر پروا می‌بندم

و راه حاشیه‌اش را با خود می‌بَرد


وقتی که خط حادثه می‌گیرد

اینجا را آنجا می‌گیرد

و در کنار متن، آنچه می‌مانَد

با بیابان می‌مانَد.


جای پای گم، رفته‌های پا، نشانه‌ها

برخطّه جا می‌مانند

وخطه را خطه می‌خورَد


عزیمت، غیبت است

عزیمت، مکانی ست

عزیمت، مکانی زمانی‌ست

حذفِ هدف، رسیدنِ نرسیدن


در لحظه‌ی درازِ عزیمت هیچ وقت

ساعت، ابدیت نیست

ابدیت، ساعت نیست

ابدیت، وقت نیست

و با درازِ لحظه غرض ساکن می‌ماند

غرض همیشه غرض می‌ماند

و حاشیه همیشه بیابان.


۲

در حالت عمیقِ عزیمت‌، چشم

تاس را آواره می‌کند

و صفحه تکیه گاهش را از دست می‌دهد،


مثل زمینه زمین‌اش را

مثل زمین زمینه‌اش را

وقتی که روبرو را پُشت،

رو می‌کند

در نگاهی خائن

که دیدنِ مرا ندیدنِ من از من می‌گیرد

وقتِ عبورِ زاویه از مرز

لنگ لنگان، شکسته، ناهموار

که هر چه دیدنی را من

با ندیدن می‌بینم

حیرانِ چشم خویش.


با خود بمان، با آن خودِ ناپدید در خود، با آن خودِ دور،

در جرئتِ چشمِ دیگرت بمان

پروائی در چشم کن

مسئول ندیدن ِخود، کور !

به دیده خیانت کن

ساعت کن !


کمی از اندکِ خود را

برای حاشیه بگذار


کنارمتن

نگاهِ تو تمامِ نگاهِ تو نیست.



پاریس اکتبر ۱۹۹۴
-

)ترجمه و بازسازی، از مؤلف(

 *ماهنامۀ "شبکۀ آفتاب" : بخشی از پرفورمانس هنری در فستیوال برنه با شرکت حسین زنده‌رودی نقاش و دومینیک پره‌شه پیانیست. 

octobre 17, 2016

اینم یه جورشه (2)- نوبل ادبیات

 

برگرفته از وبلاگ "جوش" حسین شرنگ ـ ۲۴ مهر ۱۳۹۵

___

گفتم : "شرنگ جان، اجازه هست متن شما که برای رویائی نوشته اید را در وبلاگ رویائی و صفحهٔ همگانی فیسبوکی اش، به نام خود شما بگذارم و آخرین جمله (دیگر کاندیدا‌ی من ...) را ناپدید کنم ؟
گفت : "خواهش می کنم محمود جان: اجازه فرمایی!
خوشحال هم می شوم"  ومرا به خواندن پرسش و پاسخی که بین او و مهدی گنجوی بشرح زیر رفته است دعوت کرد :


دوست‌ام مهدی گنجوی در فیسبوک، زیر این شعر "
.
در من از بوقِ هندسه
مثلثی پاره
می‌ نالد
(
۲۰۰۹)         
   از من چنین پرسید:

حسین جان! یک سوال داشتم. به خصوص به خاطر میراثی که در شعر حجم داری و آن چه به این جریان افزوده ای. من از زمان اشنایی با شعر حجم گمانم این بود که این شعر محصول سنت فی البداهه نویسی نیست. ریشه در درگیری مداوم با کلمه، بهره بردن فرمالیستی از میراث ادبیات صوفیانه و شطحیات و البته نوعی تلاش برای پدیدارشناسی محصول مکاشفه زمان مند است. اما زمانی که رویایی در فرانسه در یک کارگاه ادبی حجم سرودن را به صورت فی البداهه سرایی انجام داد برایم گیج کننده بود و پرسش ساز. ایا شعر حجم شعر بداهه سرایی ست؟ دوست داشتم نظر تو را به عنوان یکی از افرادی که به نظرم بیشترین کمک های را به میراث این شعر داشته بدانم.

اینک پاسخِ من :

دم ات گرم مهدی جان!
من بی آنکه هیچ میلی به چسباندن انگ حجم بر پیشانی ام داشته باشم آن را بخش هیجان انگیزی از فرهنگ شعری خودم می دانم: چکیتکیدگی و رفتار پرستندگانه - ملحدانه ورزنده غیر تبلیغاتی چنین منش شعری ای را ارج می گذارم: از این پنجره همه چیز در زبان فراخوانی به شورمند-اندیشی است: این شعر واقعا خوراک هر شاعر و شعرخوانی نیست: برای ورزیدن آن باید آرامش و آسایش خاطر داشت برخورداری از آنچه رویایی جلال فراغت می نامید: "بیکاری" و فراغتی بیش از آنچه خود او که کار بسیار می کرد هم در اداره و هم در اراده معطوف به اداره زبان, برکنارگی از گماشتگی ذهن برای هیچ چیزی مگر زبان چنانچون زیستگاه شعر, آتشکده ای که پیوسته باید روشن اش نگاه داشت: اینکه عرفا و صوفیان آغازین می نشستند و شطح می پراندند درست است که ظاهری فی البداهه داشته اما از سر معجزه و شق کردن قرص زبان نبوده : آنها مردمی برکنار از کار و بار و بازار اهل رواج و رایج, پیوسته در گشت و گذار یا به قول خودشان سیر آفاق و انفس و وجد و سماع و خلاصه  جهان به تخم خودپندار بوده اند و "چراغ" هایشان فرصت و خلوت و خودکاوی فراوان داشته اند: ماهی های قناتی که در خود چاه می زده اند و نهنگ آسا از اقیانوس زبان بر می جهیده اند: برخی از مهم ترین شاعران ما از همین اهالی شطح بوده اند: پس پشت آن سخنان به ظاهر "لبریخته" تاریخی از کار و کوشش انباشته است: آنکه نخسیتن بار آن دختر گاوبردوشِ چابکرو را بر پلکان های آن قصر دید  پرکردن آن کار نیکو از کودکی و گوسالگی آن دو را در نظر نیاورده بود: تا سه واژۀ حیوان و جهان و زبان را مثلث کند هندسه دهان سرویس شده: این بدیهیات را نوشتم تا به مغز حرف خودت برسم: مکاشفه فضایی ست که ما در زبان می گستریم تا از بالا و پستمان بداهه بجوشد: شعر حجم شعر توانایی است: آمادگی ِراهب-سامورایی وار برای نوشتن : ذن نوشتن: من در جایی از دیده ام نوشته ام که چگونه رویایی بی هیچ شمع و گل و پروانه ای درجا شعر نوشت شعری در اندازه بهترین هایش: در باره آن کارگاه از خودش بپرس که خوشبختانه هست و تا آنجا که به شعر خودش مربوط می شود هیچ کنج و کاوشی در آن باره را بی پاسخ نمی گذارد: من دیگر واقعامیل چندانی به خود این شگفت-ژوراسیکپارکیان خارکستاریکایی زمین, از جمله صاحب "هفتاد سنگ قبر" وآن یکی افسوس انگیز که ادبیات را مدتکی سوار تیراختور کرد ندارم ولی اصل کار آنها را به اندازه خویشان درجه یک ام دوست دارم به ویژه ورزش شگفت انگیز رویایی در شعر و سخن پیوسته به شعرش را : خود آنها از یک سنی به بعد دیگر تنها به درد نوبل گرفتن و پرستیده شدن و تجاهر به فسق و بی ناموسی در سواحل کاراییب می خورند: ها ها ها ها ها...آنهاپس از عمری کار شایسته چنین ریخت و پاشی هستند

می ماند آنچه ها که در باره "میراث ویکی از افرادی که بیشترین کمک ها را به میراث این شعر" نوشتی: از لطف ات بسیار سپاسگزارم ولی من دست به هر کس خلی می زنم که دیگران بدانند هنر اصلی ام دست به هر کسخلی ای زدن است با این هدف مقدس که بیش از آنکه هستم ننمایم: زمانی از نمایش خودم بدم نمی آمد: به ویژه در آینه باغ وحش, از باغ وحش که گریختم همه آینه ها از چشم ام افتادند:
از رویایی و تنی چند گذشته, بیشتر این نام های حجم-انگینیده امروز موجودات آماده خور و حتا به لحاظ زبانی و شعری بی فردیتی هستند: چندی پیش تصادفا دانستم که کتابی اندر شعر و شاعران حجم در ایران در آمده است نام و شعر من هم گویا برخی آن است: من هنوز آن را ندیده ام: تا وقتی که من با گونه ای چسب دوستی و شیفتگی انگناک شعر حجم بودم شایستگی آن شعر را نداشتم : بیشتر اهل شاعربازی بودم تا خود بازی: شعر: البته چند کار از آن دوران هست که زیاد از خواندن شان "خلاجت"(به قول عزیز حلمای سه ساله)نمی کشم: سرانجام ناگفته نگذارم که آشنایی و دوستی با یداله رویایی و پرویز اسلامپور و خسرو برهمندی و بهمن صدیقی(در یک دوره ای)و آرش جودکی(که گونه ای بس ویژه از منافق است)از خوشی های زندگی من بوده است: به ویژه آن لحظه هایی که با هم بسیار خندیدیم!

(اگر بدانی چه شکنجه‌ای کشیدم تا اینها را نوشتم: بهنویس امروز دچار آلزایمر شده, ناگزیر با ابزار ورودی گوگل نوشتم که نوشتن را تبدیل به شاقه جات می کند! برای همین پاسخ اینقدر به درازا انجامید!)
فدای تو !"
.___
http://sharangestaan.blogspot.fr/2016/10/blog-post_15.html

octobre 16, 2016

"اینم یه جورشه" : نوبل ادبیات در نگاهِ حسین شرنگ

برگرفته از وبلاگ "جوش"، ۲۲ مهر ۱۳۹۵



"اینم یه جورشه!"
ازترانه ای از پرویز اسلامپور

 

امروز نوبل ادبیات را به یک ترانه سرا و خوانندهِ بسیار معروف و محبوب دادند!

ترانه سرا هم گونه‌ای از شاعر است و در میان آنها باب دیلن از بهترین‌ها!

مگر اگر کمیته‌چی‌‌های نوبلِ ادبیات، دقتِ حرفه‌ای تری می‌‌داشتند شایسته‌تر بود که این جایزه را به شاعران یا نویسندگانی می‌‌دادند که در این جهان ریخت‌گسیخته و دِفرمه، در جهانِ شعر و دیگر هنر‌های زبانی، ایجاد فرم و حالت و تحول کرده‌اند و شعر و ادبیات را در زبانی که به آن می‌‌نویسند تکان داده‌اند و از جا بلند کرده‌اند و در جایی‌ بلند‌تر از پیش گذاشته‌اند!

کسانی‌ که هنرشان ربطی به بازی‌ها‌ی ناتو‌پسند ندارد: در نظر داشته باش که "کلاه‌سفید"های سربُرِ النصره کاندید‌ا‌ی آ‌لِ ناتو برای نوبل صلح بود!

نوبلِ ادبیات هم به گونه‌ای نرمتر کلاه‌سفید‌های خودش را داشته است!

دستِ کم در این یکی‌ دو دهه یکی‌ از نام‌های شایسته‌تر برای دریافتِ چنین جایزه‌ای یداله رویایی بوده است!

در موردِ او بهانهِ ترجمه نشدن و ناشناختگی هم در میان نمی‌‌توانسته باشد!

آثارِ او در اروپا‌ی شعر خوانندگانِ با فرهنگی‌ داشته است و دارد!

کتاب‌های او به زبانِ فرانسه و دیگر زبان‌های آکادمیِ نوبل‌پسند هم برگردانده شده!

به ویژه کتابِ هفتاد سنگِ قبر که چند ماه پیش به فرانسهِ فلسفه‌ور و شعر‌اندیشِ ورزیدهِ آرش جودکی در یک انتشاراتیِ معتبر منتشر شد:

زبانی همنگاهسایهِ خودِ رویایی که با آن فنارسهِ آریستو‌کراتیک‌اش بر زبانِ دومِ این کتاب هم خم شده است!

کتابی‌ دوستانه در دوستی بزرگِ بی‌ تاریخ که نام‌ها در آن چون کوه‌ها و جوانه‌ها رودها و دریاها و درختان و پرندگان و ژوراسیک‌پارکیانِ تمدن و فرهنگ و شعر و اندیشه و دین و بی‌ دینی با جاها و چیزها و کسانی‌ از همین روزگار‌های نزدیک به ما همامیخته و شیر و شکر  یا شیر و شکار می‌‌شوند: زرتشت و سهروردی و شمس و بهشت زهراییان و خسرو‌های گلسرخی و برهمندی...

کتابی‌ که هر گاه باز کنی‌ به رویت می‌‌خندد و خنده‌اش تو را گیج می‌‌کند و به دوردست‌های زبانی می‌‌برد که پشتِ رواج‌بازارِ این زبانِ دهان و دست‌افسرانندهِ امروز خروشِ خاموش دارد: زبانِ شعر‌ی که ربطی به زبانِ شاعران و مداحانِ معاصر ندارد:


همیشه خوابِ من از بستنِ کتاب

حالا کتابِ بازِ من از خواب

زمانِ من که به آخر رسید
کتابِ بازِ مکان
پهن شد.
در آخرِ زمان
کتابِ بازِ مکان پهن است.

آنجا
میوه بر درخت اگر بودم
اینجا
درختی در میوه‌ام.

اینجا هنوز هم
حرف‌هایی‌ بینِ من و دنیا هست
که بینِ  من و دنیا می‌‌ماند.

درجا زدم زمان را
تا رنگِ آسمان را 
گودالِ خواب کردم.

برای چشم‌های من
آنهمه ناخن زیاد بود.

اینجا با هیچکسان
هیچ کسم.

چقدر حالا 
بر عکسِ آنچه بودم
هستم!

لحظه که وحشت می‌‌کند
معجزه می‌‌کند:
مرگ!

حریصِ هستی‌، مرگ
در حیاتی دیگر با ما می‌‌آید.

من که زمانی‌ بودم
حالا هستم
پس آنکه بود کیست که دیگر نیست
و آنکه هست کیست که دیگر هست

 

متنِ فرانسوی کتاب را داده‌ام به خسرو برهمندی که اسکن کند! سپس‌تر چند گلچین از آنها را پست خواهم کرد!

دستِ آرش جودکی مریزاد!

من این شعر‌ها را با "هفتاد..."ِ چاپِ نخست در یک دست، یکدسته تایپ کردم: همینطور تورقی‌تفالی.

رویایی زمانی‌ بر این کتاب درنگ کرده بوده و در آن یاد‌داشت‌هایی‌ به خطِ خودش هست و الان یادم آمد و دیدم که در آغازِ کتاب نیز یاد‌داشتکی چسبانده : شرنگ‌جان، نسخهِ خودم را برایت فرستادم با قلم‌خوردگی‌ها و حاشیه‌هایش که آنها هم برای تو که اغماض‌شان کنی‌ یا پاکشان.

و در خودِ کتاب:

به سنگی‌ از قبیلهِ سنگ:

حسین شرنگ.

.

او بسیار بارها جایزه‌اش را از دستِ خودش گرفته: هر گاه که زیرِ سایه‌دستی‌ از خود امضا شد!

دیگران خود‌ارضائی می‌‌کنند او خود‌امضأیی!

با اینهمه نوبلِ ادبیات بیش از آنکه گیرنده‌اش را کامیاب کند توجهِ جهانی‌ را به سمت کشور و زبانِ او می‌‌کشاند و ناشناخته‌ها یا کمتر‌شناخته‌های آن قلمرو را مدتکی زیرِ دایرهِ نور می‌‌گیرد! 

 



___
http://sharangestaan.blogspot.fr/2016/10/blog-post_33.html?spref=tw

octobre 8, 2016

فریدون آدمیت



آرش عزیز،

"غرب زدگی" ِ آل احمد را خوانده باشی یا نه، برای تو که همیشه سری در تاریخِ سیاست و در سیاستِ تاریخ داری ؛ بد نیست نقل این جمله از فریدون آدمیت را هم داشته باشی :
"غرب زدگی انبانِ پر از کاهی را می‌ماند که چند دانه گندم در آن می‌توان یافت" ... و
کمی دورتر :
"هرچه در ذهن کج و کوله‌اش می‌گذشت بر قلمِ شلخته‌اش جاری می‌شد".
نقل این جمله‌ها برای تو از آن کردم که برای من فایل "صحرای محشر"ِ جمال زاده را فرستاده‌ای با آن نامۀ عصبی وجسوری که مولفِ "غربزدگی" به او نوشته بود.



فریدون آدمیت مورخ شریفی بود. بزرگ بود.  روشنفکری با هوش، فروتن، سخت کوش، استاد درس "تاریخ دیپلوماسی" در دوره‌ی دکترای دانشکدۀ حقوق، درس‌هایش را دیکته می‌کرد و ما در جزوه‌هامان می‌نوشتیم ؛ چون تا پیش از او هیچ منبعی وهیچ تألیف جمع و جوری از تاریخ دیپلوماسی ایران وجود نداشت .
سال‌های چهل، "شعرهای دریائی" تازه درآمده بود، و درگرفته بود. می‌دانستم که چیزهائی از من می‌داند.
در امتحان شفاهی سال
ِ آخر، او از "دارسی" سوال کرد و من از "میرزا مِلکُم خان" جواب دادم ؛ چیزی نگفت، منهم تا آخرادامه دادم. و او تا آخر گوش کرد، نمره‌ای داد، و با لبخندی پوشیده، گفت : بفرمائید.
حرکت دستش روی کاغذ  دو رقمی می‌نمود.
در را باز کردم و با لبخندی نه چندان پوشیده، گفتم : مرسی استاد !
و دیگر هیچوقت ندیدمش.


      تا وقت دیگر قربانت

 

octobre 3, 2016

آخرین نیما

 

آرش عزیز،


نیما همیشه از یوش حرف می‌زد. در تجریش‌ هم که بودیم از یوش می‌گفت، در یوش‌ هم که بودیم از یوش می‌گفت. از کوهستان‌هاش، از شکارهاش، از دهاتی‌ها و زمین‌ها و حیوان‌هاشان حرف‌هائی به میان می‌آورد ؛ بیشتر برای اینکه حرفی از شعر چندان به میان نیاید.

تابستان
۱۳۳۸ تمام می‌شد ؛ از یوش که برمی‌گشتم، قرار بود با من بیاید. نیامد. تنها تا خروجیِ ده بدرقه‌ام کرد. مهترش اسب را آورده بود. وقتِ عزیمت بود. سوارشدم و خدا‌حافظی کردیم. رکاب که زدم، به نیما گفتم : دهاتی‌ها هیچوقت نمی‌خواهند زمین‌ها و حیوان‌هاشان را ترک کنند و راه افتادم.
صدا زد : به استثنای وقتی که می‌کنند.

دیگر دور بودم، فقط خندیدم. اول به نرمی، و بعد به شدت، توی راه، چند بار. یک بار هم خیال کردم اسب من می‌خندد ؛ به من یا به او، نمی‌دانستم. نیما شوخی‌هایش را با من تازه آغاز کرده بود، همان سال، و هنوز نمی‌دانستم که آن استثنای بزرگ هم همان سال، در زمستان سر‌می‌رسد : مرگ ! باور نمی‌کردم، باور نمی‌کرد.
سال‌های آخرعمرش بود که مرا شناخته بود و می‌دانست که من او را شناخته‌ام، حرف‌هایش را به من می‌زد، پرهیزی نداشت. ولی از وقتی که فهمید‌ من او را خیلی‌ خوب شناخته‌ام‌ دیگر همۀ حرف‌هایش را به من نمی‌زد ؛ و گاهی که می‌گفتم نیمای آخرِ من شما‌ئید، چیزی نمی‌گفت، لبخند می‌زد.

در اولین سالگردِ مرگ او، وقتی در سالن "کتاب هفته"، دربارۀ مقاله‌ام، زبان نیما، با احمد گفتگو داشتیم ؛ از دهانم در آمد که : نیما، آخرین نیما !
- چرا میگی آخرین ؟
- منظورم نه آن نیمائی است که تو و اسماعیل شاهرودی و یکی دودیگر از نسل شما، شناختید. بلکه منظورم آن نیمای آخری ئی‌ست که مرا شناخته بود. زیاد تحویل نگرفت.

تا وقت دیگر قربانت